تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    مهرشید ۲۰ تير ۱۳۹۵ - ۱۰ ژوييه ۲۰۱۶ 

شوخی كوچولو
آنتوان چخوف

 

نيمروزي بود آفتابي ، در يك روز سرد زمستاني … يخبندان شديد و منجمد كننده ، بيداد ميكرد. جعدهاي فرو لغزيده بر پيشاني نادنكا كه بازو به بازوي من داده بود و كرك بالاي لبش از برف ريزه هاي سيمگون پوشيده شده بود. من و او بر تپه ي بلندي ايستاده بوديم. از زير پايمان تا پاي تپه ، تنده ي صاف و همواري گسترده شده بود كه بازتاب نور خورشيد بر سطح آن ، طوري ميدرخشيد كه بر سطح آيينه ، كنار پايمان سورتمه ي كوچكي ديده ميشد كه پوشش آن از ماهوت ارغواني رنگ بود. رو كردم به ناديا و التماس كنان گفتم:

ــ نادژدا پترونا بياييد تا پايين تپه سر بخوريم! فقط يك دفعه! باور كنيد هيچ آسيبي نمي بينيم.

اما نادنكا مي ترسيد. همه ي فضايي كه از نوك گالوشهاي كوچك او شروع و به پاي تپه ي پوشيده از يخ ختم ميشد به نظرش مي آمد كه مغاكي دهشتناك و بي انتها باشد. هر بار كه از بالاي تپه به پاي آن چشم ميدوخت و هر بار پيشنهاد ميكردم كه سوار سورتمه شود نفسش بند مي آمد و قلبش از تپيدن باز مي ايستاد. آخر چطور ميشد دل به دريا بزند و خود را به درون ورطه پرت كند! لابد قالب تهي ميكرد يا كارش به جنون ميكشيد. گفتم:

ــ خواهش ميكنم! نترسيد! آدم نبايد ترسو باشد!

سرانجام تسليم شد. از قيافه اش پيدا بود كه خطر مرگ را پذيرفته است. او را كه رنگپريده و سراپا لرزان بود روي سورتمه نشاندم و بازوهايم را دور كمرش حلقه كردم و با هم به درون مغاك سرازير شديم.

سورتمه مانند تيري كه از كمان رها شده باشد در نشيب تند تپه ، سرعت گرفت. هوايي كه جر ميخورد به چهره هايمان تازيانه ميزد ، نعره بر مي آورد ، در گوشهايمان سوت ميكشيد ، خشماگين نيشگونهاي دردناك ميگرفت ، سعي داشت سر از تنمان جدا كند … فشار باد به قدري زياد بود كه راه بر نفسمان مي بست ؛ طوري بود كه انگار خود شيطان ، ما را در چنگالهايش گرفتار كرده بود و نعره كشان به دوزخمان مي برد. هر آنچه در دور و برمان بود به نواري دراز و شتابنده مبدل شده بود … هر آن گمان ميكرديم كه آن ديگر به هلاكت ميرسيم! و درست در همان لحظه دم گوش نادنكا زمزمه كردم:

ــ دوستتان دارم ، ناديا!

از سرعت ديوانه كننده ي سورتمه و از بند آمدن نفسهايمان و از ترس و دهشتي كه از نعره ي باد و غژغژ سورتمه بر سطح يخ ، در دلهايمان افتاده بود رفته رفته كاسته شد و سرانجام به پاي تپه رسيديم. نادنكا تقريباً نيمه جان شده بود ــ رنگ بر چهره نداشت و به سختي نفس ميكشيد. كمكش كردم تا از سورتمه برخيزد و بايستد. با چشمهاي درشت آكنده از ترس نگاهم كرد و گفت:

ــ اين تجربه را از اين پس به هيچ قيمتي حاضر نيستم تكرار كنم! به هيچ قيمتي! نزديك بود از ترس بميرم!

دقايقي بعد كه حالش جا آمده بود نگاه پرسشگرش را به من دوخت ــ درمانده بود كه آيا آن سه كلمه را من ادا كرده بودم يا خود او در غوغاي همهمه ي گردباد ، دچار توهم شده بود؟ اما من با كمال خونسردي كنار او ايستاده بودم ، سيگار دود ميكردم و با دقت به دستكشهايم مينگريستم.

نادنكا بازو به بازوي من داد و مدتي در دامنه ي تپه گردش كرديم. از قرار معلوم معماي آن سه كلمه آرامش خاطر او را بر هم زده بود. آيا آن سه كلمه ادا شده بود؟ آري يا نه! آري يا نه! اين سوال ، مسئله ي عزت نفس و شرف و زندگي و سعادت او بود. مسئله اي بود مهم و در واقع مهمترين مسئله ي دنيا. نادنكا ، غمزده و ناشكيبا ، نگاه نافذ خود را به چهره ام دوخته بود و به سوالهاي من جوابهاي بي ربط ميداد و منتظر آن بود كه به اصل مطلب بپردازم. راستي كه بر چهره ي دلنشين او چه شور و هيجاني كه نقش نخورده بود! مي ديدم كه با خود در جدال بود و قصد داشت چيزي بگويد يا بپرسد اما كلمات ضروري را نمي يافت ؛ خجالت ميكشيد ، ميترسيد ، زبانش از شدت خوشحالي ميگرفت … بي آنكه نگاهم كند گفت:

ــ مي دانيد دلم چه ميخواهد؟

ــ نه ، نمي دانم.

ــ بياييد يك دفعه ي ديگر … سر بخوريم.

از پله ها بالا رفتيم و به نوك تپه رسيديم. نادنكاي پريده رنگ و لرزان را بار ديگر بر سورتمه نشاندم و باز به ورطه هولناك سرازير شديم. اين بار نيز باد نعره ميكشيد و سورتمه غژغژ ميكرد و باز در اوج سرعت پر هياهوي سورتمه ، زير گوشش نجوا كردم:

ــ دوستتان دارم ، نادنكا!

هنگامي كه سورتمه از حركت باز ايستاد ، نگاه خود را روي تپه اي كه چند لحظه پيش از آن سر خورده بوديم لغزاند ، سپس مدتي به صورت من خيره شد و به صداي خونسرد و عاري از شور من گوش داد و آثار حيرتي بي پايان بر همه و همه چيزش ــ حتي بر دستكشها و كلاه و اندام ظريفش ــ نقش بست. از حالت چهره ي او پيدا بود كه از خود مي پرسيد: « يعني چه؟ پس آن حرفها را كي زده بود؟ او يا خيال من؟ »

اين ابهام ، نگران و بي حوصله اش كرده بود. دخترك بينوا ديگر به سوالهاي من جواب نميداد. رو ترش كرده و نزديك بود بغضش بتركد. پرسيدم:

ــ نميخواهيد برگرديم خانه؟

سرخ شد و جواب داد:

ــ ولي … ولي من از سرسره بازي خوشم آمد. نميخواهيد يك دفعه ي ديگر سر بخوريم؟

درست است كه از سرسره بازي « خوشش » آمده بود اما همين كه روي سورتمه نشست مانند دوبار گذشته رنگ از رويش پريد ؛ سراپا ميلرزيد و نفسش از ترس بند آمده بود.

بار سوم هم سورتمه در سراشيبي تپه سرعت گرفت. ديدمش كه به صورت من چشم دوخته و حواسش به لبهايم بود. دستمال جيبم را بر دهانم فشردم ، سرفه اي كردم و در كمركش تنده ي تپه با استفاده از فرصتي كوتاه ، زير گوشش زمزمه كردم:

ــ دوستان دارم ، ناديا!

و معما كماكان باقي ماند. نادنكا خاموش بود و انديشناك … او را تا در خانه اش همراهي كردم. ميكوشيد به آهستگي راه برود ، قدمهايش را كند ميكرد و هر آن منتظر بود آن سه كلمه را از دهان من بشنود. مي ديدم كه روحش در عذاب بود و به خود فشار مي آورد كه نگويد: « محال است آن حرفها را باد گفته باشد! دلم نميخواهد آنها را از باد شنيده باشم! »

صبح روز بعد ، نامه ي كوتاهي از نادنكا به دستم رسيد. نوشته بود: « امروز اگر خواستيد به سرسره بازي برويد مرا هم با خودتان ببريد. ن. ». از آن پس ، هر روز با نادنكا سرسره بازي ميكردم. هر بار هنگامي كه با سرعت ديوانه كننده از شيب تپه سرازير ميشديم زير گوشش زمزمه ميكردم: « دوستتان دارم ، ناديا! »

ناديا بعد از مدتي كوتاه ، طوري به اين سه كلمه معتاد شده بود كه به شراب يا به مورفين. زندگي بدون شنيدن آن عبارت كوتاه به كامش تلخ و ناگوار مي نمود. گرچه هنوز هم از سر خوردن از بالاي تپه وحشت داشت اما اكنون خود ترس به سه كلمه ي عاشقانه اي كه منشأ آن همچنان پوشيده در حجاب رمز بود و جان او را مي آزرد ، گيرايي مخصوصي مي بخشيد. در اين ميان نادنكا به دو تن شك مي برد: به من و به باد … نميدانست كدام يك از اين دو اظهار عشق ميكرد اما چنين به نظر مي آمد كه حالا ديگر برايش فرق چنداني نميكرد ؛ مهم ، باده نوشي و مستي است ، حالا با هر پياله اي كه ميخواهد باشد.

روزي حدود ظهر ، به تنهايي به محل سرسره بازي رفتم. قاطي جمعيت شدم و ناگهان نادنكا را ديدم كه به سمت تپه مي رفت و با نگاهش در جست و جوي من بود … آنگاه ترسان و لرزان از پله ها بالا رفت … راستي كه به تنهايي سر خوردن سخت هراس انگيز است! رنگ صورتش به سفيدي برف بود و سراپايش طوري ميلرزيد كه انگار به پاي چوبه ي دار ميرفت ؛ با وجود اين بي آنكه به پشت سر خود نگاه كند مصممانه به راه خود به بالاي تپه ادامه ميداد. از قرار معلوم سرانجام بر آن شده بود مطمئن شود كه آيا در غياب من نيز همان عبارت شيرين را خواهد شنيد يا نه؟ ديدمش كه با چهره اي به سفيدي گچ و با دهاني گشوده از ترس ، روي سورتمه نشست و چشمها را بست و براي هميشه با زمين وداع گفت و سرازير شد … « غژ ــ ژ ــ ژ ــ ژ … » ــ صداي خشك سورتمه در گوشم پيچيد. نميدانم در آن لحظه ، آن سه كلمه ي دلخواهش را شنيد يا نه … فقط ديدمش كه با حالتي آميخته به ضعف و خستگي بسيار از روي سورتمه ، به پا خاست. از قيافه اش پيدا بود كه خود او هم نميدانست كه آن عبارت دلخواه را شنيده بود يا نه. ترس و وحشتي كه از سر خوردن سقوط آسا به او دست داده بود توان شنيدن و تشخيص اصوات و نيز قوه ي ادراك را از او سلب كرده بود …

ماه مارس ــ نخستين ماه بهار ــ فرا رسيد … خورشيد بيش از پيش نوازشگر و مهربانتر ميشد. تپه ي پوشيده از يخ مان درخشندگي اش را از دست ميداد و روز به روز به رنگ خاك در مي آمد تا آنكه سرانجام برف آن به كلي آب شد. من و نادنكا سرسره بازي را به حكم اجبار كنار گذاشتيم. به اين ترتيب ، دخترك بينوا از شنيدن آن سه كلمه محروم شد. گذشته از اين كسي هم نمانده بود كه عبارت دلخواه او را ادا كند زيرا از يك طرف هيچ ندايي از باد بر نمي خاست و از سوي ديگر من قصد داشتم براي مدتي طولاني ــ و شايد براي هميشه ــ روانه ي پتربورگ شوم.

دو سه روز قبل از عزيمتم به پتربورگ ، در گرگ و ميش غروب ، در باغچه اي كه همجوار حياط خانه ي نادنكا بود و فقط با ديواري از چوبهاي بلند و نوك تيز از آن جدا ميشد نشسته بودم … هوا هنوز كم و بيش سرد بود. اينجا و آنجا برف از تپاله ها سفيدي ميزد ، درختها هنوز خواب بودند. اما بوي بهار در همه جا پيچيده بود و كلاغها در راه بازگشتشان به لانه ها قارقار ميكردند. به ديوار چوبي نزديك شدم و مدتي از لاي درز چوبها دزدكي نگاه كردم. ناديا را ديدم كه به ايوان آمد و همانجا ايستاد و نگاه افسرده ي خود را به آسمان دوخت … باد بهاري بر چهره ي رنگپريده و غمين او ميوزيد … و انسان را به ياد بادي مي انداخت كه هنگام سر خوردنمان زوزه ميكشيد و نعره بر مي آورد و آن سه كلمه را در گوش او زمزمه ميكرد. غبار غم بر سيماي نادنكا نشست و قطره اشكي بر گونه اش جاري شد … دخترك بينوا بازوان خود را به سمت جلو دراز كرد ــ گفتي كه از باد تقاضا ميكرد آن سه كلمه ي دلخواه را به گوش او برساند. منتظر وزش مجدد باد شدم ، آنگاه به آهستگي گفتم:

ــ دوستتان دارم ، نادنكا!

خداي من ، چه حالي پيدا كرد! فرياد ميكشيد و مي خنديد و بازوانش را ــ خوشحال و خوشبخت و زيبا ــ به سوي باد دراز ميكرد … و من به خانه ام بازگشتم تا اسباب سفر ببندم …

از اين ماجرا ساليان دراز ميگذرد. اكنون نادنكا زني است شوهردار. شوهرش كه معلوم نيست نادنكا او را انتخاب كرده بود يا ديگران برايش انتخاب كرده بودند ــ تازه چه فرق ميكند ــ دبير مؤسسه ي قيموميت اشراف است. آن دو ، سه اولاد دارند. ايامي را كه سرسره بازي ميكرديم و باد در گوش او زمزمه ميكرد: « دوستتان دارم ،‌ نادنكا » فراموش نكرده است. و اكنون آن ماجراي ديرين ، سعادتبارترين و شورانگيزترين و قشنگترين خاطره ي زندگي اش را تشكيل ميدهد …

حالا كه سني از من گذشته است درست نميفهمم چرا آن كلمات را بر زبان مي آوردم و اصولاً چرا شوخي ميكردم …

برگرفته از صفحۀ " داستان کوتاه " در فیسبوک

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست