الکن
چه
میشد اگر می
توان گفت
خواستن
را؟
چه
می گفت اگر
این دست
بسته
درظلمت
اجبارات
سر
گشته و یاغی
چنگ
در گیسوان
تمنا ها می
انداخت؟
شادی
آنچه گذشت
لذت
آنهمه ناز فرو
ریخته در کنه
حیا
من
از این رخوت
جان دلگیرم
و
سراسر شور و
تعب
قول
نا فرمانی
بوسه
اینبار
وعده
به خود
و
جبران
پشیمانی
آیا
هنوز
دستها
مان را برای
چه در جیب
کرده ایم ؟
وقت
بخشیدن آیا
سپری شد ؟
چرا
واژه ها مان
رنگ بی رنگی
گرفته است؟
دردهامان
آیا داروی
آرامش
نوشیدند ؟
نشسته
اینگونه در
معبر باد
چراییم ؟
افراشتگی
قدهامان را
کدام موریانه
ی قدرت جوید ؟
اشکهایی
که ریخته می
شود
در
های شکسته
وطاقهای
ویران
کودکان
پیر چهره
پیران
گریان
زنان
پریشان موی
و
این پر ارزش
غرور انسانیت
که هر روز
و
هر روز
پایمال
دیو سیرتان
رزم جوست
منتظر
آن والا کلام
است
آن
" نه"
که
روزی
چه
خوب و چه رسا
فریادش
میکردیم.