دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
    سه شنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۲ - ۲۳ آپريل ۲۰۱۳
تماس سردبیر: gilavaei@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

قصه شیر پیر و گوساله های پیشانی سفید
علی کریمی

 

شیری پیری بود که  دیگر یال و پشمش ریخته بود، فقط دندان های پوسیده اش مانده بود، که داد روکش کردند. از گرسنگی نای خیز بر داشتن که هیچ حتی راه رفتن نداشت. خیلی غصه می خورد. خیر وبرکت از سر سفره اش رفته بود. این بود که نشست و فکر کرد که اگه دیر بجنبد یا از گرسنگی می می میرد  یا شغال و کفتار جّرش می دهند. یه دفعه همین طور که سر به سجده نهاده بود و به درگاه باری تعالی لابه و تضرع می کرد، یه فکری مثل وحی اومد تو سرش. لنگ لنگان راه افتاد و رفت نشست بالای تپه ای مشرف بر چمنزاری که گله گاوهای کذایی که در جوانی طعمه اش بودند و هنوز لذّت گوشتشان زیر دندانش بود، می چریدند. گاوها که به خیال خودشانس از آن همه خسارت مالی و جانی که داده بودن، هشیار و کارکشته شده بودند، در مرغزار قراول قرار داده بودند که دوربین انداختند و  با دیدن شمایل شیر به جماعت خبر دادند:جماعت چه نشسته اید که دوباره دشمن جرّار پیدا شد. قشقرقی توی چمنزار راه افتاد که سگ صاحبش را نمی شناخت. اما بشنوید از شیر پیر. یک مصاحبه ی مطبوعاتی با رسانه های داخلی و بیگانه ترتیب داد که در آن مفاد برنامه و مقصود او از دوباره آفتابی شدن درحریم گاوهای محترم به همه ی زبان های زنده و مرده ی دنیا اعلام شده بود. غمنامه ای که خبر از پشیمانی از کارهای جاهلانه ی گذشته می داد و طلب عفو و بخشایش از همه ی گاوها محترم.
گاوها چنان رمیده بودند که این حرف و حدیث ها توی کتشان نمی رفت. گفتند ما گول این قسم و قول قرار ها را نمی خوریم. همه ی می دانند که حیوانات درنده و علی الخصوص این شیر ، عاشق گوشت ماست. ما هرگز پیمانی با ایشان امضا نمی کنیم. ما خیر این شیر را نمی خواهم، شر نرساند. شیر با صدای بلند گریست، چنان بلند زار می زد، که کوه ها لرزیدند و سنگ ها از دامنه تپه سرازیر شدند. و نزدیک بود بلند گوی خبرنگاران خرد شود.  با گریه گفت ای عزیزان به شما حق می دهم که من بی رحم و مروت را از خودتان برانید، و حرف های مرا دسیسه و دام بنامید. زیرا من در گذشته به شما بسیار ستم کردم، گوشتتان را دریدم، فرزندانتان را ربودم، چمنزارتان را ویران کردم. آن ستمگری ها را از یادنبرده ام. اما حالا از خدای خودم طلب عفو کرده ام و می خواهم در این روزهای آخر عمر به شما خدمتی کرده باشم تا شاید حضرت باری مرا از آتش جهنم رهایی ببخشد. به حرف هایم گوش کنید. من قول می دهم هیچگاه از بالای این تپه به پایین نیایم به مگر به امر و اراده ی شما. می خواهم سگ گله شما باشم تا هر گاه دشمنی خواست به شما نزدیک شود، یا نابابکاری خواست خیانت کند، من به شما پیش از آنکه دیر شود، خبر بدهم.
گاوها شاخ هایشان را پیش هم آوردند و پیرمرد هایشان گفتند: پیشنهاد بدی نیست. دنیا را چه دیده ای، شاید نور خدا این ملعون را به راه راست برگردانده تا پیش از رسیدن اجل، خودش را پاک سازی کند. گوساله ها گفتند: توبه ی گرگ مرگ است. بزرگان چشم غره رفتند که: ماع. اولندش این شیر است و گرگ نیست، بعدش هم انسان جایز الخطاست. تا گوساله ای خواست بگوید: این که آدم نیست، یه شاخ تو دهنی خورد.
این شد که سلطان بی یال و ریغو، سر تپه جا خوش کرد. یکی دو روز گذشت و گرسنگی زور آورد. شیر با خود گفن حالا وقتش رسیده. فریاد زد برادران خواهران الامان الامان... گله گاو سراسیمه از چریدن دست کشیدن که: خیر است اخوی. گفت: چه می خواستید بشود. خطر خطر آنی. میون شما یه گوساله ییشانی سفید بُر خورده.از ده فرسخی پیداست. تابلوه ، همین حالاست که هر چی شی.. ببخشید گرگ و پلنگ گرسنه وبی رحم و مروت دور و وراست، جاتونو پیدا کنند و هجوم بیارن.  گاو اعظم ، گاو ها را به صف کرد و همه دیدند که بله یک گوساله چاق و چله با پیشانی سفید داره سرشو می دزده. خوب مجرم پیدا شده بود، اماچطور از شرش راحت بشوند؟ هر چی کله های  پوک گاویشان را خاراندند، چیزی به فکرشان نرسید.  گفتند بد نیست شور و مصلحتی با شیر بکنیم.  رو کردند به او که: دوست عزیز همان طور که جنابعالی مستحضر هستید ما علف خواریم و کاری بجز چند شاخ زدن  به این خاین از دستمان بر نمی آیید. شما بزرگواری کنید و راه پیش پای ما بگذارید. شیر دستی به ریش کشید و گفت: من که سوگند یاد کرده ام نه در چمنزار شما پای بگذارم و نه دندانی به گوشت شما عزیزان فرو کنم. گفتند پس ما چه خاکی به سر کنیم..شیر مدتی ساکت به گاوهای غمزده نگاه کرد؛ سری به آسمان بلند کرد، وردی خواند و گفت: خدایا تو خودت شاهدی که من محض رضای تو وبه خواهش اهالی دست به این کار خیر می زنم. بعد  رو به گاوها که: باشد گرچه شاید خدا مرا برای این کارم نبخشد اما به خاطر جبران ظلمی که در تمام عمر بر شما کرده ام، حاضرم با جان ودل شر این نابکار نمک به حرام را بکنم. بگذار خدا مرا در قعر جهنم بسوزاند. واز کوه پایین آمد، همه گاوها صلوات فرستادند و گوساله را دوره کردند.
 شیر گرچه خیلی تکیده و بی حال بود اما گرسنگی و طبع درنده گی دست بدست هم دادند تا در چشم بهم زدنی گوساله را لت وپار کند و او را به نیش کشیده از کوه بالا برود.
گاوه هلهله سر دادند و بر سر شیر نقل و نبات پخش کردند. همه جا آرامش برقرار شد. ترس همه ریخته بود. و جماعت با خاطر جمعی و بی دغدغه  برگشتند پی چرا.
شیر تا چند روز دلی از عزا در می آورد وبه تدبیر خودش می خندید و گاوها را دعا می کرد و از دور برایشان دست تکان می داد. این گذشت تا دوبار سفره اش خالی شد. نگاهی به آسمان کرد و پیشانی بر خاک مالید و وردی خواند و راه افتاد تا باز گوساله ی پیشانی سفید دیگری را کشف کند.

علی کریمی-دبی-امارات متحده عربی

 

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست