تماس با سردبیر > perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده سیاسی  بیانیه ها و برنامه ها کتابخانه صدا و ویدئو ادبیات بومی هنر داستان شعر

قسمتي از
«علی ای همای وحشت» سروده اي از منصور فرزادی


علی ای همای وحشت تو چه آفتی ...خدا را
که به نیزه ها کشیدی سر و گردن جدا را

به خدا که در دو عالم اثر از بشر نماند
چو علی بریده باشد رگِ گردن بقا را !

به جز از علی که هفتصد سرِ بیگناهِ بدبخت
ببُرد به تیغ شمشیر نفس غریبه ها را ؟

به جز از علی که دارد به دو سرْ جلای ساتور
که به حکم مصطفایی ببریده دست و پا را

نرو ای گدای مسکین در خانه ی مصیبت
که به تو حواله دارد دو سه فحش ناروا را

تو بدان سواره دزدیست که ازآن غنیمت جنگ
ببرد به سوی خانه ،همه کیسه ی طلا را

ز بساط این کنیزان به غنایم اضافی
چو علی که می رباید همه دخت دلربا را؟

نه بشر توانمش خواند نه ز نسل آدمیان
متحیرم چه نامم شه دزد بی حیا را

همه شب در این امیدم که نسیم باد پاییز
ببرد ز خاطر من رخ زشت مرتضی را

به ولای مستِ مستان ز نوای شیر پَستان
سخنی حساب گفتن چه خوشست شهریارا



منصور فرزادي

از صفحه ی فیسبوک برگرفته شده است

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست