علی کرمی
دوبی
اسبی
در شب
به
بوی مادیان شیه
کشید،
و
پلنگی از سنگ
پرید.
مادیان
تنها شد
بی
هوا شنید که می
پرسید:
-
آشفته ای.
موهات مرتب نیست.
بیرون بارون
بود؟
- نگاهی
به آیینه کرد
و گفت: نه دیرم
شد.خوابم برد.
-
تو بچه ای و یادت نیست.بهار
بود و تازه
بادام برگ می
داد و برفاب
راه می افتاد
و پونه می دمید و پدرت
عاشق بود و از
شوق؛
صخره به صخره
می پرید.و صدای
خنده های
مادرت از کیف؛کوه
را پر می کرد و
توی دشت می پیچید.
- و
خنده ها صخره
ها را تراکاند
و مادرم را
تنها کرد ؟
باز هم
حکایت چاشنی
چشمهای زنی
بود و مردی با
بار باروت و
جماعتی کبریت
به دست و دهانی
به گفتن نمی
گشود.
و بعد
از اون بجای
خنده ؛ اینجا
همه تنها
لبخند می
زنند.
و
قطره را در
چشم ندیده پرسید:
- اینجا
همیشه اینقد
ساکته؟
- نه،
امروز که روز کار
نیست.
-
من اما روزهای
جمعه هم کار می
کنم.می خوام یه
چکمه نو بخرم.
آخه این
روزها به کسی
با چکمه های کهنه
عاشق نمیشن.
-
عاشق که چکمه
نمی خواد؛
همون صخره کافیه.
-
اما صخره که
تو بازار نمیفروشن.
- خوب
نفروشن.تو هر
وقت بپری؛ من
همین جوری هم یه
کوه میشم.
باشه؛
حالا تا من
موهامو مرتب می
کنم تو هم از
اون تو بیا بیرون.
نه!
بهتره من برم .
برم و یه صخره
پیدا کنم..........
و
دختر در فکر
آن بود که
چگونه از آیینه
می شود گذشت
علی
کریمی
دبی