"غربتم ارث
پدر نیست تو
بر من دادی!"
عاکف پارسی
غربتم
ارث پدر نیست
تو بر من دادی
در
دلم میل سفر نیست
تو برمن دادی!
ا ز تو
مهری نشنیدم
به چه دلخوش
باشم
!سهمم
الا که ضرر نیست
تو برمن دادی
هموطن
رنگ سیه کرد
به تن، هم
وطنم
!جامه
جز لایق شر نیست
تو بر من دادی
هر کجا
سر بکشم رخوت
و سستی بینم
!دود
را طعم شکر نیست
تو بر من دادی
این
جفاها که روا
می شود از
جانب تو
هدیه ی
شمس و قمر نیست
تو بر من دادی!
آزمون نیست
خدا را که کند
بدبختم
!نمره
ی صفر هنر نیست
تو بر من دادی
پر و
بالم بشکستی ،
ننشستم لیکن
!زندگی
جز به خطر نیست
تو بر من دادی
فقر و بیچارگی
و حسرت و
اندوه و دگر
!از
قضاها و قدر نیست
تو بر من دادی
انشاء
از "فاجعه ی
سکوت"، انشا
بنویسید
از آنچه
گذشته است بر
ما بنویسید
خوش حوصلگی،آفت
این خلق ِ به
زنجیر
کی بگسلد
این بند از این
پا بنویسید
این جاده
به مقصد نرسد
همسفرانم!
راهیست از
امروز به فردا
بنویسید
در مدرسه ی
مهر ز سرمشق
شهامت
بر دفتر
آزاده گی املا
بنویسید
ای قامتِ
خم گشته ز افیون
خرافات!
"دال"
آنکه نمودست
"الف" را بنویسید
"صد لایه"
بود جهل،
مبادا بگذاری
سررشته ی
هر کار بر او
وا، بنویسید
از «سنگ»،
عجب ناله بلند
است و لیکن
خاموشی
خود را چو
معما بنویسید
خصمی شده
پنهان به میان
همه ی ما
یاری
مَطَلب از وی
و اعدا، بنویسید