چند
رباعی
عاکف پارسی
"شمشیر"،
کمش بود قلم
میخواهد
بر خلق
خدا هماره غم
میخواهد
آن
گردنه دزدِ
زاهدِ زور
بگیر
با فکر
جهنمی اِرَم
میخواهد
جز
حلقه و دار،
من، ندیدم
دیدید؟
از خار
بنش رطب
نچیدم،
چیدید؟
زان
تیشه بدست
ریشه از جا
برکن
آواز
بدی شنیده ام
نشنیدید؟
بی
بهره بود به
باغ ما، هرزه
علف
در
کُنهِ بدش نکو
نیابی تو هدف
از قد
دراز او نباید
ترسید!
چون
موج اگر،
نهایتا شامل
کف
مخ
نیست اگر به
طفل شعبان،
باشد!
دیوانه
اگر نیافت
درمان، باشد!
سررشته
ی کار ازو
ستانیم، که
عقل
در
جمجمه اش نشد
نمایان،باشد!
قداره
کشی و جهل
همزاد هم اند
در
سیرت
بد،چنانکه
استاد هم اند!
زنجیر
و خرافه و غم و
حلقه و دار
در
زمره ی فاسدات
الحاد هم اند
خطی
ننوشته، تا
محقق گردد!
در علم
سياست او مدقق
گردد
در
مکتب بی مخان
ِ شعبان بودن!
سخت
است که در صف
مصدق گردد
بزغاله
اگر به ریش،
حاجی گردد!
بر
«بسته دو چشم
گله» ناجی
گردد
این
ساده وٌ آن
دغل کند در
کارش
ای وای
که ساده در
حراجی گردد
در عصر
ستاره گفت
فانوس خوش است!
آزادی
ما بد است
کابوس خوش است
آنسوی
«خلیج» شاهد
است...گفت
از
جمله ی صادرات
ناموس خوش است
زنجیر
به دست طقل
شعبان بدهد
در
کشتن ما به او
چه فرمان بدهد
افتاده
ولی امر دهد:
باید کُشت!
غافل
که "مرید"جان
به ایران بدهد
کسی
لمپن تر از
شعبان ندیدم
جهالت
را در او
پنهان ندیدم
اگر چه
ترک واجب او
نمی کرد!!
ولی یک
جو در او
ایمان ندیدم
امام
جاهلان گفتا:
نفس کش!!
به لطف
جهل او!
ویرانه ارزش
نمک
پرورده ی حاجی
و شاه است
جلودارش
نه مکتب شد نه
ارتش
به عصر
جاهلی و داش
مشتی
خرافه
با خود آورده
پلشتی
بحکم "
انکر
الاصوات" او
را
رهانیدند
در پهنای دشتی