"غربتم ارث پدر نیست تو بر من دادی!"

عاکف پارسی

 

غربتم ارث پدر نیست تو بر من دادی
 در دلم میل سفر نیست تو برمن دادی!

 

ا ز تو مهری نشنیدم به چه دلخوش باشم
!
سهمم الا که ضرر  نیست تو برمن دادی

 

هموطن رنگ سیه کرد به تن، هم وطنم
!
جامه جز لایق شر نیست تو بر من دادی

 

هر کجا سر بکشم رخوت و سستی بینم
!
دود را طعم شکر نیست تو بر من دادی

 

این جفاها که روا می شود از جانب تو

هدیه ی شمس و قمر نیست تو بر من دادی!

 

آزمون نیست خدا را که کند بدبختم
!
نمره ی صفر هنر نیست تو بر من دادی

 

پر و بالم بشکستی ، ننشستم لیکن
!
زندگی جز به خطر نیست تو بر من دادی

 

فقر و بیچارگی و حسرت و اندوه و دگر
!
از قضاها و قدر نیست تو بر من دادی

 

 

 

غزل دوم

 

"کجا لنگر فکندی شادمانی!"

 

غم و شادی ز هم بگسسته باشد
نصیب ما غم ِ پیوسته باشد

در ِ شادی به جمعی باز، لیکن
به خلقی مرز غم بشکسته باشد

«تب رویش» توقف کرده در گل
به باغ انگار بلبل خسته باشد

کجا لنگر فکندی شادمانی!
به انفاس تو دلها بسته باشد

یکی «بالانشین» و صاحب امر
یکی در «فقر» او برجسته باشد

يکی گردن نهد بر هرچه بيند
یکی در گردنه سردسته باشد

به خلقی تکه نان در سفره،مرغ است
به ایشان دانه ارزن پسته باشد

به بیش از نیم ِ ملت این مصیبت
و جمعی از مصیبت رسته باشد

شتابان می رود عمر گرانم
ولی اسب مراد آهسته باشد!

 

 

www.perslit.com