هفت رنگ

ع.ج (بینام)
مقدمه
از آبی تا سیاه با من بیا
آبی
بنشین بر لب حوض
ماهی قرمز خاطره را یاد بکن
که در آن فیروزه ای ی کاشی
آسمان را می دید
و به یاد دریا بود
به حبابی دلخوش
شبا هنگام
ماه افتاده بر آب را می بوسید
بی پروا!
نارنجی
تمام تنت وسعت تردید من است
و نگاهم که ترا در بر میگیرد
همه ی گستره ی عشق من است
پس به این اندازه اگر می توانی بودن؟
باش
سبز
به یک وسعت سبز می اندیشم
که در آن سنجاقکها
لا به لای موهای دخترکان کولی
می میرند
و مرثیه شان را
باد می خواند
زرد
پیراهنم از نفس افتاده
کفش هایم خسته اند
جاده هم
از حرکت
باز ایستاده
قرمز
چقدر گرم میشوم
وقتی
بالا پوشم را
می پوشی
خاکستری
معتاد شدم
هرشب
خیالت را
دود میکنم
سیاه
از کره گی
دم ما
خر
نداشت .
پایان
ع-ج. بینام
چاپ کنید |