تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۳ فوريه ۲۰۱۷

هزار و یک بار زندگینامه
شهلا آقاپور

پایین آتلیه ام کافه یونانی
خیابان برلین
نشسته ام زیر آفتاب گرم
هوای خنک
قهوه ام سرد شده است
داستان ماهیگیر بوت گونتر گراس میخوانم
به هیجانم نمی آورد
کمی چندش آورست
تازگی خبر فوتش در روزنامه ها بود
کتاب را می بندم 
در گوشه ای از آن زندگی نامه ام را مینویسم

***

نام: شهرزاد
جنسیت: زن
تولد: پاییز، سال عقرب

پدر مهربان بود
زود رفت
مادر قدرتمند
فرزندانش را در ضیافت سرنوشت
به تنهایی بزرگ کرد

زادگاه: تهران
شهر دلهره و پارادوکس
جایی که هزار ویک بار با حوادث تاریخی سمپاشی شده ست
و مردمانش در راهروهای بن بست حرفهای خسته دارند

تهران شمیران
خا طره دل انگیز بازیهای کودکی
هنوز که هنور است به من هزار و یک الهام می دهد

کوه و باغ های تبریز
تاخت با اسبی سفید بر پوست دشت

فخر عاشقی به پسران همسایه
شبها زیر خطوط نور ماه
خنده های بلند من و آواز بلبل عاشق
آه...
گاهی دلم تنگ می شود

***

زبان مادری ام آذری غرورآمیز
پدری ام فارسی آهنگین
زبان روزانه ام آلمانی با لهجه 
پیشه ام شاعر نقاش
حبس در هزار و یک خیال
هزار و یک چمدان تجربه
پر از خاطرات زندان 
عشق و هنر زندگی 

می گویند زنان باید دو برابر مردان بکوشند
تا زنده به گور نشوند

هزار و یک بار نپذیرفتن ها
هزار و یک چین و چروک ناامیدی ها
از جواب های نه نه نه شنیدن
به ستوه نمی آیم
زانو نمی زنم
انگار باید هزار و یک برابر دیگران بدوم
تا زنده بمانم

چاپلوس نیستم
باج نمی دهم
پارتی هم ندارم
شاید غرور زن آذربایجانی به ارث برده ام

اسم من شهرزاد ست
پیشه ام شاعر نقاش
حبس در هزار و یک خیال

تقاضای پناهندگی داده ام
می دوم و می دوم
ازروی انبوه آشغالهایی که تاریخ مصرفشان گذشته است می پرم
از دنیای مصرف و اینترنت می گذرم
چراهای بی جواب را می بینم
او ج بی عدالتی ها
پناهندگان جهان سوم در دریا غرق می شوند
دردناک ست اما کسی چیزی نمی گوید کسی چیزی نمی بیند
واژه و رنگ را در خاک می کارم

می گویند اقامتت پذیرفته نشد
نامه هایت نرسید
تابلوهایم هراسان
منزوی می شوند
برپیشانی ام خط تعجب ورنج کشیده می شود

خود م را تغییر می دهم
هزار و یک بار قدرت می دهم
هزار و یک بار امید 
آیا جهان نجات داه می شود یا جنگل پاکسازی
نمی دانم

می دانم روزی بر دروازه ی تهران برلین 
شعرهایم خواهند بود
با طعمی تلخ و شیرین
و نقاشیهایم
 با عطری از زعفران.

رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست