تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده سیاسی / ویژۀ انقلاب کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید

شعر افغانستان ۲۰ سال پس از قهار عاصی

به روز شده:  16:47 گرينويچ - 14 سپتامبر 2014 - 23 شهریور 1393

درخزان سال ۱۳۷۳ خورشیدی و در اوج جنگ داخلی افغانستان، عبدالقهارعاصی از شاعران پرآوازه این کشور در کابل پایتخت کشته شد. عاصی ساکن کابل بود اما قهرمانان رویایی شعرهای اودر آن سالها بیشتر "رستم‌ها و آرش هایی" بودند که علیه دولت کابل می جنگیدند.

پس از پیروزی مجاهدین و با آغاز جنگهای داخلی اما، زبان انتقاد عاصی به سمت محبوبان قبلی او چرخید. همین رفتارهای عاصی و نیز زبان متفاوت او در شعر، سبب شد که از ماندگاران شعر افغانستان شود.

مطالبی که در این صفحه گرد آورده شده نگاهیست گذرا برکار و زندگی شعر عاصی و اینکه شاعران امروز در نگاه، زبان و بیان چه مشترکات و چه تفاوت هایی با نسل قبل از خود از جمله عاصی دارند.

عاصی به مفهوم بومی کلمه

سمیع حامد، شاعر و دوست عاصی

عاصی از نظر ذهنی به مفهوم بومی کلمه "عاصی" بود: برآشفته و شورانگیز، سیمابی و تیزابی. پیش از"عاصی" اسم خانوادگی او "امان" بود: قهار امان.

قصه کرد که روزی در راه لوگر گشت نظامی ماشین آنها را ایست می‌دهد و مسافران را پیاده می‌کند تا بازرسی بدنی کند. عاصی عصبی می‌شود و با آنها درگیر می‌شود. یک سرباز برایش می‌گوید : چرا این قدر عاصی هستی؟ و عاصی حس می‌کند این سرباز دقیقترین تعریف روح و روحیهء او را بر زبان آورده است.

عاصی به مفهوم بومی کلمه

سمیع حامد

شاعر

به روز شده:  15:36 گرينويچ - 14 سپتامبر 2014 - 23 شهریور 1393

از عاصی که سخن می‌گویم ناگزیرم اول یک کژفهمی را در بارهء فصلی از شاعران افغانستان دور کنم: این که بسیاری از منتقدان در شعر عاصی چکاد و چاله را کنارهم یافته اند و این اوج و افت شاعرانه برای شان شگفتی آور است.

یک شعر عاصی "سست" است و دیگری "درست" و این سلسله پیوندی هم به " سیر تکامل و تطور ادبیت" در کار او ندارد. شاعرانی مثل عاصی بامداد یک " شعر" میگفتند که چنان هوای تازه داشت که نفس های شاعرانه گی را دگرگون می‌کرد و ظهر متنی می‌نوشتند که « نظم» بود یا شعری خام و خشک.

قهار عاصی

اسم: عبدالقهار امان عاصی

زادگاه: ملیمه -ولایت پنجشیر

زادروز: ۴ میزان/مهر ۱۳۳۵

تحصیلات: لیسانس دانشکده کشاورزی دانشگاه کابل

آثار: مقامه گل سوری، لالایی برای ملیمه، دیوان عاشقانه باغ، غزل من و غم من، تنها ولی همیشه، از جزیره خون، از آتش از ابریشم، آغاز یک پایان

خانواده: میترا ارشادی عاصی همسر، مهستی عاصی(۲۱ سال) تنها فرزند

روزمرگ: ۴ میزان/مهر ۱۳۷۳

کژفمی در این است که آنها نمی‌دانستند در شعر افغانستان (به ویژه در موسم مقاومت) شاعران به عمد دوگونه می نوشتند:

شعر شعریت

شعری که برآیند برداشت ویژهء آنها از "شعریت" بود. شعری که در آن کوشش و جوشش ادبی باهم درگیر می‌شدند، جنگ و صلح می‌کردند و متن "تولد" می‌شد. اینها جوهره جنون جان بودند. شاعران این شمار از متن های خود را برای یکدیگر می‌خواندند، گهگاه در نشریه‌های "ادبی" ( مثل قلم و...) چاپ می‌کردند واگر پذیرا بود در کتاب های خود می‌گنجاندند.

عاصی، شبگیر پولادیان و من دوستان صمیمی بودیم و همیشه چنین شعرهای خود را برای یکدیگر یا باهم برای استاد واصف باختری و حیدری وجودی گرامی می‌خواندیم. چنین شعرهایی را ما"شعر اصلی" خود می دانستیم و عاصی آنها را به شوخی "تخم مرغ دو زرده" می‌خواند. برخی از این شعرها سیاسی بودند اما سیاستزده نه. شعری که "رسانه" بود.

پیام هایی داشتیم و مخاطب ما "مردم افغانستان"بود. باید به زبانی که همه بدانند سخن می‌گفتیم و به ویژه"حریف" را که حکومت وقت و حامی آن بود می‌کوبیدیم. شعرهایی که "شاعرانه" نبودند و با بهره گیری از شگردهای شاعرانه ساخته می‌شدند (بیشتر سروده می‌شدند).

شعر شعار

شعر-شعار بودند و نظم. باید چریک می‌شدند و شبیخون می‌زدند. عاصی این گونه متن ها را "مُرچ سرخ" می‌نامید و من "مرهم زبان سگ". بسیار کم یادم می آید که ما در خلوت چنین شعرهایی را برای یکدیگر خوانده باشیم. درخلوت در بارهء "موضوع" آن بسیار گپ میزدیم : تجاوز، شکنجه، اختناق و...در واقعیت ذهن ما با چنان موضوعاتی درگیر بود.

بیشترین کارهای عاصی که در آغاز درخشید همین قبیل از شعرواره هایش بود. چه در محافل فرهنگی که با صدای سحرآفرین خودش درتالارها می‌پیچید و چه در عطر ترانه‌هایی که با نفس موسیقایی دوست نزدیکتر از پوست او فرهاد دریا کوچه به کوچه می‌رفت.

البته دریا شماری از شعرهای عاصی را نیز آهنگ ساخته است. از شمار همان شعرهای شورانگیز و شعورشکن ِ اولی. این پیله را بازگشودم تا پس از این پژوهشگران گرامی بر این دوگونه گی درنگ کنند و بهتر بتوانند گره های شعریت سرزمین مارا واگشایند.

از قهار امان تا قهار عاصی

عاصی از نظر ذهنی به مفهوم بومی کلمه "عاصی" بود: برآشفته و شورانگیز، سیمابی و تیزابی. پیش از"عاصی" اسم خانوادگی او "امان" بود: قهار امان.

قصه کرد که روزی در راه لوگر گشت نظامی ماشین آنها را ایست می‌دهد و مسافران را پیاده می‌کند تا بازرسی بدنی کند. عاصی عصبی می‌شود و با آنها درگیر می‌شود. یک سرباز برایش می‌گوید : چرا این قدر عاصی هستی؟ و عاصی حس می‌کند این سرباز دقیقترین تعریف روح و روحیهء او را بر زبان آورده است.

از همان جای جاده، قهار امان می‌شود" قهار عاصی» و همانگونه که روحیهء اجتماعی او "عاصی" است روح شاعرانهء او نیز عصیانگر است.

سمیع حامد با مهستی دختر قهار عاصی

اما "قهار عاصی" چگونه "عبدالقهار" عاصی شد؟ در این تردیدی نیست که این نام را با همین "عبدل"‌اش پدرش گذاشته بود اما عاصی خود را "قهار عاصی" می‌گفت. زمانی رسید که عاصی خراباتی شد و از اتاق کار استاد حیدری وجودی راه به خانقاه باز کرد.

یادم هست که روزی وجودی در بارهء "اسم ِ قهار" سخن می‌گفت و عاصی ناگهان مثل یک فواره از جا پرید و فریاد زد: من قهار نیستیم، من بنده و بردهء آن "قهار" هستم. پس از آن همیشه در نامه‌ها "عبدالقهار" می‌نوشت و اگر کسی صدا می‌زد "قهار!" بی درنگ می‌گفت: عبدالقهار!...این نام مایهء شوخی دوستانش هم شده بود.

وقتی می‌خواستیم از خانه برآییم به عاصی می‌گفتیم: چل عبدالقهار چلو! او میری یار چلو!(برو عبدالقهار برو! ای دوست من، برو!)

عاصی به همان اندازه که در برابر رژیم کمونیستی حساس بود در برابر کسانی که اسطورهء شعرهایش بودند نیز عاصی شد. پس از یک "خوش آمدید!" گفتن شاعرانه ناگهان سرود:

چنان کشتهء دست مفسد شدیم

که ناچار محتاج ملحد شدیم

شعر مقاومت

پرداختن به آنچه به "شعرمقاومت" در داخل افغانستان مشهور است و زمینه های سیاسی و اجتماعی آن نیاز به پژوهشی ژرفکاو دارد. اگر چنان شعری پذیرفتنی شود عاصی "شاه‌فرد" آن است.

عاصی از نظر شعری در مرحله گذار به سر می‌برد. زنبورعسلی که باغ به باغ سفر می‌کرد و با شیره‌های شعریت برمی‌گشت. سرنامهء یک شعر گارسیا لورکا دروازهء یک دنیای نو را برایش وا می‌کرد، نقل قولی از استاد واصف باختری می‌‌‌شنید و صاعقه‌ای در ذهنش بیدار می‌شد. خیام می‌خواند و غرق رباعی می‌شد و شاملو می‌خواند و برگ در برگ را با شعرسپید سیاه می‌کرد.

مدتی درگیر مشق عروضی می‌شد تا ظرفیت‌های تازه‌ ای را کشف کند و سیمین بهبهانی می‌خواند. به گواهی خودش یک چهارپاره دوست خوبش نوذر الیاس نخستین کلیدی بوده که قفل کلاسیک ذهنش را گشوده بود.

غروبی که کتاب "آبی، خاکستری، سیاه" حمید مصدق را از شاعر نو نگر حمیرا نگهت دستگیرزاده امانت گرفته بود طلوع روزنوی در شاعرانگی او بود.

آشنایی با استاد واصف باختری سبب شد به "گوگل" زندهء شعر آن زمان دسترسی داشته باشد. عشقری همیشه در کوچه عشقه پیچان شعر عاصی نفس می‌کشید. بخشی از بومی‌گرایی زبانی عاصی از عشقری می‌آمد و بخشی از زادگاهش ملیمه.

عاصی از نخستین شاعرانی بود که شیر شعر افغانستان را دوباره وحشی کرد. شیری که یا در قفس عروض لمیده بود و یا در میدان سرکسی که فضای خیز و جست شاعرانه را بازترکرده بود. میدان بازتر شده بود اما شعر ما به نوعی اسارت خو گرفته بود.

تندیسه شعری نیمایی بود اما روح در بهترین شکل نیو کلاسیک. قصیده هایی که در قالب نیمایی نوشته می‌شدند. عاصی در قلمرو قلم ما خوب عصیان کرد اما راکت (خونپاره) نامردان مجال نداد انقلاب کند.

من و عاصی یک آرزوی مشترک داشتیم: هر دو می‌خواستیم فرزند اول ما "دختر" باشد. یک روز هنداونه می‌خوردیم. به شوخی بر بنیاد یک باور عامیانه گفت: تربوز بخوریم! می‌گویند اگر مردها تربوز بخورند فرزند اول شان دختر خواهد بود.

فرزند اول و آخر عاصی عزیز یک دختر نازنین شد. نامش را مهستی گذاشت. این هم نامی عاصیانه به نام شاعربانویی عاصی و شهرآشوب مهستی گنجه‌ای که سده ها پیش فریاد زده بود:

ما را به دم پیر نگه نتوان داشت

در حجرهٔ دلگیر نگه نتوان داشت

آن را که سر زلف چو زنجیر بود

در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت

عکسی که برای بی‌بی‌سی فرستاده ام تصویر چند سال پیش من با مهستی عاصی است. کسی که نامش را به صلابت پدر تلفظ کرد. پرسیدم: آیا شعری از پدرت را از بر داری؟ مادرش صدا زد:

هان! همان : یار! ای یار! چرا این همه بی ما رفتن

و چرا این همه تلخ این همه تنها رفتن

 

قهارعاصی؛ عصیانش، شعرش و آوازه‌اش

کاوه جبران

در همان‌ ماه‌های نخست پیروزی جهادی‌ها، باورهای سیاسی شاعر درز برداشت. چندان‌که اندک اندک به مایۀ شرمساری‌اش تبدیل شد.

عاصی باز هم این جسارت اخلاقی را داشت که "از جزیرۀ خون" و "آغاز یک پایان" را بنویسد.

او در آغاز یک پایان، یگانه اثر منثور خود، آشکارا شرمساری‌اش را بیان کرد و جل و پوستک ممدوحان قدیمش را از آب بیرون کشید ولی انگار تقدیر و تصادف به‌گونه‌ای رفته بود که مداح پشیمانِ دیروزی، شاعر عاشقانه‌های ماندگار، عاصیِ پریشان‌احوال و سرخورده، نامۀ کار خود را تا پایان نتواند بنویسد.

قهار عاصی؛ عصیانش، شعرش و آوازه‌اش

کاوه جبران

نویسنده و شاعر

به روز شده:  15:41 گرينويچ - 14 سپتامبر 2014 - 23 شهریور 1393

جلد کتاب شهر بی قهرمان، گذیده شعر عاصی گردآورده احمد معروف کبیری

این سال‌ها دیگر، قهار عاصی بیش از یک نام است، یک متن است. سنگین، مقتدر و تا اندازه‌ای شناخته‌شده. اما نه به معنای آن‌که این اقتدار و شناخت، در پی مواجهۀ صرف با متن عاصی به میان آمده باشد.

مثل هر شاعر دیگر که در ادامۀ یک سنت ادبی ظهور می‌کند او بخشی از آوازۀ شاعری‌اش را مدیون اقتدار همان سنت است و نیز زمانه‌ای‌ که در آن زنده‌گی می‌کرد، البته با این تفاوت که عاصی اندکی زیاد‌تر، سنتِ زمانش را شناخته بود و نیز کمی بیش‌تر فرزند زمانه‌اش بود.

بنابراین، حداقل برای دست‌یابی به استقلال متن عاصی از اسم و آوازه‌اش باید راه و رسم دیگری را پیش گرفت که تا کنون میسر نیست و این راه، چیزی جز محک‌زنی بوطیقایی، تحلیل معنایی و ساختاری، و تعیٌن موقعیت تاریخی شعر عاصی نیست که باید از زندگی پرشور و شاعرانه، موقف‌سنجی‌های سیاسی و جوان‌مرگی غم‌انگیز او سوا گردد.

بیست سال پس از مرگ شاعر، هنوز هم شناخت مکتوب از عاصی و شعرش، به جز در مطالبِ یادنامه‌ها و مقدمۀ ناشران بر کتاب‌های او در دست‌ نیست. آمیخته‌گی شعر و شخصیت عاصی در این یادداشت‌ها به حدی است که به سختی می‌توان به شناختی واقع‌بینانه از شعر و شخص عاصی دست یافت.

قهار عاصی

اسم: عبدالقهار امان عاصی

زادگاه: ملیمه -ولایت پنجشیر

زادروز: ۴ میزان/مهر ۱۳۳۵

تحصیلات: لیسانس دانشکده کشاورزی دانشگاه کابل

آثار: مقامه گل سوری، لالایی برای ملیمه، دیوان عاشقانه باغ، غزل من و غم من، تنها ولی همیشه، از جزیره خون، از آتش از ابریشم، آغاز یک پایان

خانواده: میترا ارشادی عاصی همسر، مهستی عاصی(۲۱ سال) تنها فرزند

روزمرگ: ۴ میزان/مهر ۱۳۷۳

احتمالا این یادداشت نیز از انجام چنین کار دشواری عاجز است اما سخت اصرار دارد که عاصی‌، شعرش و آوازه‌اش از هم جدا شود.

گزافه نیست اگر به همین ساده‌گی ادعا شود که هیچ یک از شاعران هم‌روزگار عاصی به اندازۀ او شعر بد منتشر نکرده؛ همان‌گونه که به پیمانۀ وی شعر خوب هم نسروده‌اند. شاید این ویژگی، مهم‌ترین و هم‌زمان کلی‌ترین شناسه در کارنامۀ شاعری عاصی باشد که شناختِ شعر او را با دشواری‌هایی روبه‌رو کرده‌است.

تا کنون، فرض مسلط این بوده که طبع و تولید توفانی، دلیل اصلی افت و خیز شعر عاصی‌است که فرضی چندان نادرست نیست، اما قرار هم نیست که هر آن‌چه طبع، تولید کرد، طبعش کرد. آن‌هم بدون هیچ دست‌کشیدنی به سر و رویش.

بی‌گمان که بیشترینه شاعران، در شرایط خاصی، بسیار شعر بد می‌سرایند اما همۀ آن را چاپ نمی‌کنند که عاصی این‌کار را کرد. البته به یمنِ امکان چاپ و نشری که در دست‌رس داشت. معروف است که عاصی پس از سرایش، به شعر کمتر دست می‌زد و حتا همان یادداشت نخستین را می‌سپرد دست دوستانش که بخشی زیادی از شعرهایش، به همین‌ترتیب نابود شده‌اند و نیمی دیگر با همان شکل و شمایل اولیه، بعد از مرگش اقبال چاپ یافته‌اند.

نکتۀ مهم‌تر اما فقدان یک نظام تکنیکال در شعر عاصی‌است. نظام تکنیکال به مفهوم ویژه و منحصر به فرد آن، که هر شاعری پس از یک دوره مشق و مشقت، به آن دست پیدا می‌کند و در نهایت بخشی از سبک و زبان او می‌شود.

این نظام در شعر عاصی به شدت عام است و انحصاری نشده‌. دلیل، خواه هر چه باشد اما آشکارا پیداست؛ وقتی عاصی به کشفی، تصویری، بیانی هنرمندانه نایل نمی‌آید، شعر او در سطح نظم و نثر معمول جا می‌زند و بسامد آن، به نوبۀ خود روی زبان اثر منفی می‌گذارد. از این‌جاست که به سختی می‌توان باور کرد که شاعر این‌همه شعر خوب و بد، یک فرد باشد:

یار ای یار! کجا این‌همه بی‌ما رفتن؟

و چرا این‌همه تلخ این‌همه تنها رفتن؟

رسم یاری و بزرگ‌آیینه‌پنداری نیست

رخت برداشتن و یک‌رهه زین‌جا رفتن

آن‌قدرها به گل سرخ نه زیبا آید

ریشه در آب سیه کردن و بالا رفتن

تازه افشانده‌ای از گرد سفر دامانت

"گزافه نیست اگر به همین ساده‌گی ادعا شود که هیچ یک از شاعران هم‌روزگار عاصی به اندازۀ او شعر بد منتشر نکرده؛ همان‌گونه که به پیمانۀ وی شعر خوب هم نسروده‌اند. شاید این ویژگی، مهم‌ترین و هم‌زمان کلی‌ترین شناسه در کارنامۀ شاعری عاصی باشد که شناختِ شعر او را با دشواری‌هایی روبه‌رو کرده‌است."

آی همزاد! مخوان نغمۀ فردا رفتن

***

درد پایان‌ناپذیر عشق در جانم تویی

لذت و لطف غزل‌های پریشانم تویی

من صدایی بیشتر در گریه‌هایم نیستم

رمز پنهان سرور آتشستانم تویی

در خموشی، در سخن، در تابناکی، در سقوط

معنی بی‌تابی و مفهوم عرفانم تویی

ای که چون آیینه خود را از تو می‌خواهم همیش

دستگاه دین و دستاویز ایمانم تویی

***

برای آمدنت شاخۀ گلی دارم

به رفتنت قطره اشکی

چه با شکوه فرا می‌رسی

چه بی‌خیال سفر می‌کنی

***

بگو به خاک‌فروش

که دست از سر این خاک‌توده بردارد

که پای مرکب بیگانه‌پرور خود را

به این قلم‌رو بسیارکشته نگذارد

و هر معاملتی را که طرح می‌ریزد

به ارتباط خود و خانواده‌اش ریزد

نه با دیار شهیدان و جان‌بازان

***

حرف دیگری را که همواره و بی‌امان دربارۀ عاصی گفته‌اند، آمیخته‌گی شعر او با غنا و حماسه است که حرفی‌ست واقع‌بینانه، اما اشکال کوچکی دارد. نوشته‌اند که قوت شعر عاصی، در ادغام پیروزمندانۀ حماسه و غناست و این، مهملی بیش نیست که عاصی بدترین تجربه‌ها را در به‌هم‌آمیزی حماسه و غنا دارد و نیز شعر حماسی. جز چند تجربۀ خوب و معدود در کار او نمی‌توان دریافت.

بیش‌تر تلاش‌های عاصی در این زمینه، به سستی زبان گراییده و در نهایت، شعری بسیار ضعیف را خلق کرده‌است. جنبه‌های حماسی شعر او عام، و در عین حال مقلدانه‌است. با یکی دو بار خواندن به ساده‌گی می‌توان رد پای شاعرانی چون فردوسی و باختری را در وجوه حماسی شعر عاصی شناسایی کرد. خودش اما پیدا نیست.

حضور سنگینِ زبان استعاری و نمادین واصف باختری که بر تمام شاعران دهۀ شصت سایه افگنده‌، عاصی را هم بی‌نصیب نگذاشته و عاصی لحن حماسی شعر خود را از همین حضور سنگین؛ آن هم آشکارا، به عاریت می‌گیرد. تلاش برای رهایی از این حضور، نتیجۀ وارونه داشته و اغلب زبان بی‌تکلف عاصی را شعارزده می‌سازد.

دل اژدها را خشونت کفاند

برایش توان و تحمل نماند

پی کشتن یل تپیدن گرفت

سر حمله و سربریدن گرفت

یل نامور خواند یا مام کوه

"حرف دیگری را که همواره و بی‌امان دربارۀ عاصی گفته‌اند، آمیخته‌گی شعر او با غنا و حماسه است که حرفی‌ست واقع‌بینانه، اما اشکال کوچکی دارد. نوشته‌اند که قوت شعر عاصی، در ادغام پیروزمندانۀ حماسه و غناست و این، مهملی بیش نیست که عاصی بدترین تجربه‌ها را در به‌هم‌آمیزی حماسه و غنا دارد و نیز شعر حماسی. جز چند تجربۀ خوب و معدود در کار او نمی‌توان دریافت."

امانم بده زین گزندالشکوه

***

ببر سفید دامنۀ پامیر

سنگین و تابناک

سرمای مفرغین شقاوت را

از چشم مارخوارۀ خود می‌راند

وز قله‌های شامخ هندوکش

بانگ نماز فجر بر می‌خاست

***

از بامداد تنگ فلق ناگه

رگبار شادیانه نهیب افگند

و از صبح‌گاه کاذب

زخمی گشوده شد

ناگه لهیب خون و دهان وا شد

و آفتاب دست دعایم را زنگار برگرفت

***

عاصی اما استاد تغزل است. شعر او بی‌هیچ منازعه‌ای سرشت تغزلی دارد که به برکت زبان ساده و بی‌تکلف و به لطف واژه‌گان بومی و روستایی‌اش، سرشار از عاطفه و صمیمیت است؛ چونان آب جاری و زلال. چندان قوی که همه ضعف‌های ساختاری و زبانی و تکنیکیِ کلیتِ شعر او را می‌پوشاند.

تغزل عاصی جهان دیگری دارد. ظرافت و ریزبینی او در این وجه کارش، کاملا در نقطۀ مقابل حماسه‌پردازی‌اش قرار می‌گیرد. در تغزل، انگار عاصی انسان دیگری‌ست و از جنس دیگری. بی‌هیچ صنعت‌بازی‌ای روح کلمات را می‌جود و نرمش می‌کند. هر چند گهگاهی زبان سست و پریشان می‌نماید اما هرگز چون فخامت جعلی جنبه‌های حماسی شعرش به ذوق نمی‌زند.

برخورد او با زبان و کلمات هنرمندانه و اصیل است که آشکارا خواننده‌اش را متاثر می‌سازد و همین‌جاست که اصل معروف رابطۀ شاعر با اشیا، در کار عاصی نمایان می‌شود.

همین بعد کار او بود که پسان‌ها بر شاعران هم‌نسل و بعد از خودش اثر گذاشت و تا سال‌ها بعد، برخی از شاعران، به بومی‌گرایی و عاشقانه‌سرایی عاصی‌وار رو آوردند که در نهایت نسخه‌های بدل شعر او را تولید کردند اما هرگز عاشقانه‌های عاصی نشدند.

درد دل، غم‌نامۀ دریا، فراموشم شده

داستان عشق سرتا پا فراموشم شده

رنگ باغ از خاطرپاییزبندم رفته است

خنده‌های نازک لیلا فراموشم شده

لحظه‌هایی را که عمری پروراندم چون نفس

آن خیالات، آن‌همه رویا، فراموشم شده

سازِ برهم خورده‌ی جان و تنم را می‌نواخت

یار عنوان کردمش اما فراموشم شده

طرح موزون، نقش رنگارنگ، پایان جمال

"در همان‌ ماه‌های نخست پیروزی جهادی‌ها، باورهای سیاسی شاعر درز برداشت. چندان‌که اندک اندک به مایۀ شرمساری‌اش تبدیل شد. عاصی باز هم این جسارت اخلاقی را داشت که "از جزیرۀ خون" و "آغاز یک پایان" را بنویسد. او در آغاز یک پایان، یگانه اثر منثور خود، آشکارا شرمساری‌اش را بیان کرد و جل و پوستک ممدوحان قدیمش را از آب بیرون کشید ولی انگار تقدیر و تصادف به‌گونه‌ای رفته بود که مداح پشیمانِ دیروزی، شاعر عاشقانه‌های ماندگار، عاصیِ پریشان‌احوال و سرخورده، نامۀ کار خود را تا پایان نتواند بنویسد."

آن‌چه خوانا بود از آن حالا فراموشم شده

***

مرا اگر حرفی باشد برای توست

هنگامی که می‌میری و روح بازوانت را

به گندم‌زار می‌بخشی

برای توست هنگامی که قلبت را

برای کِردهای خاره در فریاد می‌آری

مرا شعری اگر باشد برای توست

مرا نامی اگر باشد برای توست

شاعری که چوب سیاست خورد

عاصی بیش از همه چوب سیاست را خورد. دلیلش روشن بود، مثل هر شاعر دیگر به ماجراهایی که در اطرافش می‌گذشت نمی‌توانست بی‌اعتنا بماند. جدا از هر گونه سنخیتی با ایدیولوژی ممدوح عاصی در آن روزگار، جسارت و صراحت لهجه‌اش تا هنوز شگفتی‌آفرین است.

برخلاف همه هم‌نسلانش، کمتر در لاک پیچیدۀ استعاره و سمبول گرفتار آمد و کمتر سکوت کرد. بی‌هیچ هراسی از پولیگون و پل‌چرخی علیه نظام سرود و آشکارا گرایش سیاسی و اعتقادی خود را تبلیغ کرد. بی‌گمان که این موضع گیری سیاسی او در آوازه‌اش نقش بسیاری داشته و نیز این آوازه، زمانی مضاعف شد که شعر عاصی از راه موسیقی دهۀ شصت، تریبون رساتری پیدا کرد. امکانی که برای بسیاری‌ها در آن روزگار میسر نبود.

در همان‌ ماه‌های نخست پیروزی جهادی‌ها، باورهای سیاسی شاعر درز برداشت. چندان‌که اندک اندک به مایۀ شرمساری‌اش تبدیل شد. عاصی باز هم این جسارت اخلاقی را داشت که "از جزیرۀ خون" و "آغاز یک پایان" را بنویسد.

او در آغاز یک پایان، یگانه اثر منثور خود، آشکارا شرمساری‌اش را بیان کرد و جل و پوستک ممدوحان قدیمش را از آب بیرون کشید ولی انگار تقدیر و تصادف به‌گونه‌ای رفته بود که مداح پشیمانِ دیروزی، شاعر عاشقانه‌های ماندگار، عاصیِ پریشان‌احوال و سرخورده، نامۀ کار خود را تا پایان نتواند بنویسد.

عاصی محل منازعه باقی ماند. هر کس به نحوی از او ناراحت و به گونه‌ای از وی راضی. سیاست مثل همیشه محک شعر عاصی نیز شد. شخصیتش، بوطیقای شعرش را شناساند و تا کنون یک متن مجرد و مستقل، در خصوص شعرش، شخصیتش و شهرتش به میان نیامد

 

سیمای غزل امروز افغانستان

ضیا قاسمی، شاعر

دهه شصت را غزل افغانستان بیشتر در تأمل و سکوت گذراند. جنگ و تحولات اجتماعی بزرگ­تر از آن بود که شاعران بتوانند از کنار آن نادیده بگذرند و همچنان به سکونت­‌شان در جزیره منفصل سبک هندی ادامه دهند.

زلزله اجتماعی ناشی از جنگ این جزیره را هم تکان داد و زیر آب برد. بعد یک دهه طول کشید تا این تحولات در آن ذهن راکد دیر ساله راه پیدا کند و به زبان بیاید.

 

سیمای غزل امروز افغانستان

ضیا قاسمی

شاعر افغان مقیم سوئد

به روز شده:  15:52 گرينويچ - 14 سپتامبر 2014 - 23 شهریور 1393

پس از سال­های فراوان فترت در غزل فارسی افغانستان، یکی دو دهه است که شور و جنبش را می‌­توان در آن مشاهده کرد. در یک نمای کلی می‌­توان دید که غزل امروز افغانستان با دست زدن به تجربه ­های جدید در زبان و بیان، راهی نو را یافته و در آن جریان پیدا کرده است.

در این نمای کلی آنچه این غزل را بیشتر از غزل­‌های دهه شصت و ماقبل آن متمایز می­‌کند، نگاه و زبان امروزی و زنده آن است. نگاهی که محیط پیرامون و اتفاقات زندگی خود را می­‌بیند و زبانی که آن را روایت می­‌کند.

فضای غزل­‌های قبل از این تحول را، صرف نظر از معدودی استثناء می­‌توان به نوعی زندگی در خلا نامید. آن فضا ادامه یافتن منطق سبک هندی در غزل افغانستان به صورتی کم‌جان بود. در آن فضا نمی‌­شد تصویری از جامعه وقت افغانستان را یافت. جامعه‌ه­ای که وارد دنیای صنعتی شده و پدیده ­های مدرنیسم هر روز بیشتر و چشم­گیرتر وارد آن می­‌شد.

تأمل و سکوت

دهه شصت را غزل افغانستان بیشتر در تأمل و سکوت گذراند. جنگ و تحولات اجتماعی بزرگ­تر از آن بود که شاعران بتوانند از کنار آن نادیده بگذرند و همچنان به سکونت­‌شان در جزیره منفصل سبک هندی ادامه دهند.

زلزله اجتماعی ناشی از جنگ این جزیره را هم تکان داد و زیر آب برد. بعد یک دهه طول کشید تا این تحولات در آن ذهن راکد دیر ساله راه پیدا کند و به زبان بیاید. دهه هفتاد را می­‌شود آغاز این جاری شدن دانست.

استاد واصف باختری در داخل افغانستان لنگرگاه این جریان بود. اگرچه در غزل­‌های خود واصف این تحول کمتر روی داد و ساختار شکل گرفته غزل­ های او کمتر دچار دگرگونی شد اما تأثیر دیدگاه­‌ها و دانش او را به وضوح در آثار شاعرانی که مستقیم و غیر مستقیم از او می‌­آموختند و به نقد و نظرهای او چشم داشتند، می­‌توان یافت.

در آن حلقه دو نام را می­‌شد شاخص­تر از دیگران دید: زنده یاد قهار عاصی و عبدالسمیع حامد. در غزل­‌های امثال عاصی و حامد می­‌توان جامعه زیستی آنها را دید و شناخت. جامعه­‌ای با ترسیم شیوه زندگی و تاریخ و جغرافیا و فضای محیط اش.

غزل نو ایران

"دهه شصت را غزل افغانستان بیشتر در تأمل و سکوت گذراند. جنگ و تحولات اجتماعی بزرگ­تر از آن بود که شاعران بتوانند از کنار آن نادیده بگذرند و همچنان به سکونت­‌شان در جزیره منفصل سبک هندی ادامه دهند. زلزله اجتماعی ناشی از جنگ این جزیره را هم تکان داد و زیر آب برد. بعد یک دهه طول کشید تا این تحولات در آن ذهن راکد دیر ساله راه پیدا کند و به زبان بیاید. دهه هفتاد را می­‌شود آغاز این جاری شدن دانست."

همزمان جریان دیگری از شعر و غزل در ایران، میان مهاجران شکل گرفت که تأثیر بسیار بزرگی بر بدنه شعر امروز افغانستان داشت. جریانی که از شعر و غزل نو ایران تأثیر گرفته بود. این جریان با روایت مسایل مبتلابه افغانستان و بازنمایی عواطف و ذهنیت عالم مهاجرت، با همان زبان و بیان نو، در کنار غزل امروز ایران و متمایز از آن نظرها را به خود جلب کرد و راه ­های بسیاری را تجربه و هموار کرد.

در این جریان نام­‌های بسیاری را می­‌شود ذکر کرد. نام­‌هایی مثل محمد کاظم کاظمی که آغازگر این جریان بود. سید ابوطالب مظفری، محمد شریف سعیدی، قنبرعلی تابش، سید نادر احمدی، رضا محمدی، محبوبه ابراهیمی، بشیر رحیمی، زهرا حسین­زاده و...

امروز بر اثر آمیخته شدن تجربه ­های این دو جریان با هم و همنشینی بیشتر آنها با یکدیگر و همچنین تعامل بیشتر شاعران افغانستان با همزبانان ایرانی و تاجیکستانی‌ به مدد ابزارهای ارتباطی اینترنتی، سیمای نو غزل افغانستان را واضح­تر و درخشان­تر، اما همچنان در تکاپوی تجربه می‌­توان دید.

سیمایی نو با نام­‌های بسیاری در کنار نام­‌هایی که پیش­تر ذکر شد: عفیف باختری، ابراهیم امینی، سهراب سیرت، روح­‌الامین امینی، وهاب مجیر، صادق عصیان، حکیم بینش، صدا سلطانی، زبیر هجران، کاوه جبران، علیرضا جعفری و...

اما این سیما چه ویژگی­ هایی دارد که آن را نو و امروزی جلوه می­‌دهد؟ در یک نگاه کلی و بسیار گذرا عمده ­ترین وجوه این نو بودن را می‌­توان در خصیصه ­های زیر مشاهده کرد:

الف) برخورداری از زبان تازه و امروزی که در کارکرده‌یی چنین خود را نشان می­دهد:

۱- سلامت و تازگی لحن

پرهیز از شکستگی و اقتصار کلمات و عدم یا حد اقل استفاده از کلمات شکسته مانند: کز، زان، گر، کان، ره، مه، زو... و همچنین پرهیز از کاربرد بعضی کلمات متروک مانند همی، زهی، برفت و یا کاربرد افعالی مانند "گشت" و "نمود" به جای "شد" و "کرد".

۲- سلامت نحو

رعایت ساختار دستوری جملات و قرار دادن عناصر جمله در جایگاه طبیعی­‌شان. شاعر امروز دیگر به خاطر ضرورت وزن معمولا اجزاء جمله را به هم نمی­‌ریزد و با سخت­گیری بیشتر پاس هر دو را دارد. مگر اینکه از باب تأکید بر یکی از عناصر و به اقتضاء متن، ترتیب دستوری را به هم بریزد.

۳- استفاده از واژه ­های نو

خط بطلان کشیدن بر پندار شاعرانه نبودن بعضی از کلمات. شاعر امروز برای ورود کلمات در شعر تبعیض هویتی بین آنها قایل نمی‌­شود. از دید او کلمات به شاعرانه و غیر شاعرانه تقسیم نمی­‌شوند و به فراخور حال هر کلمه­‌ای می­تواند ابزار کار شاعر باشد:

دو باره "تلویزیون­ها" تو را نشان دادند

و صبح مردم خوشبخت را تکان دادند

(محبوبه ابراهیمی)

۴- استفاده نکردن از ترکیب­‌های تکراری و نخ­نما و خلق ترکیب­های نو

به "جشنواره باران" خوش آمدی مریم

"بهارِ پیرهنت" پر شکوفه و شبنم

"آنچه غزل امروز را بیشتر از غزل­‌های دهه شصت و ماقبل آن متمایز می­‌کند، نگاه و زبان امروزی و زنده آن است. نگاهی که محیط پیرامون و اتفاقات زندگی خود را می­‌بیند و زبانی که آن را روایت می­‌کند."

(صادق عصیان)

۵- استفاده از اصطلاحات رایج روز و نزدیک شدن به زبان محاوره

اصطلاحات عامیانه با تمام بار کنایی و نمادهای تعبیه شده در باطن آنها سرمایه‌­ای برای شاعر است که با حداقل کلام معنایی وسیع را منتقل کند. در کنار آن استفاده از زبان محاوره نیز شعر را از گذشته متمایز و در بستر زمانی خودش جاری می­‌کند:

این سرنوشت ساده خود را "دو دسته" کاش

در اختیار "اصلِ نفر" می­گذاشتم

(ابرهیم امینی)

ب) تحول در ساختار با نمودهای زیر:

۱- نگاه به غزل به عنوان یک واحد کلی

در غزل گذشته فارسی شاعران اغلب به اتصال درون متنی غزل تنها حول رشته وزن و قافیه اکتفا می­‌کردند و بیت­‌ها معمولا قلمروی مستقل داشتند. شاعر امروز اما به غزل به عنوان یک کلیت واحد با آغاز و انجام و اسکلتی به هم مرتبط می­‌نگرد. در این نگرش تمامیت یک غزل در پی بیان یک ایده یا بازنمایی یک واقعیت است.

۲- عبور از توصیف و پرداختن به روایت و اجرا

غزل کلاسیک فارسی در کلیت ساختاری خود تنها به توصیف پدیده ­ها، اشیاء و اتفاقات می­‌پرداخت. غزل امروز با استفاده از امکانات، شگردها و تکنیک­ های هنرهای مدرن­تر مانند داستان نویسی، عکاسی، نقاشی، سینما و تئاتر، سوژه ­های خود را علاوه بر توصیف، اجرا و روایت نیز می‌­کند.

نوشت نیمه شبی بود و کلبه­‌ای متروک

هوا گرفته و من هم به شکل مخصوصی

نشسته بودم و ناگاه در فضا پیچید

سه بار پشت سر هم صدای منحوسی...

نوشت گوشه تاریک کلبه روشن شد

نوشت خود به خود آتش گرفت فانوسی

(روح الامین امینی)

ج) تحول در حوزه محتوا با نمودهایی مثل این موارد:

۱- اشاره به وقایع و اتفاقات روز

این عامل هم با ایجاد ذهنیت و تصور از زمان و جامعه شاعر، شعر را به بستر زمانی خودش می­‌آورد و مخاطب را به همذات پنداری بیشتر وا می­‌دارد.

قندهار و اسید و دخترها، سقف مکتب شکسته بر سرها

تیر باران ماه پیکرها؛ ضربه­‌هایی که ضربدر دارند

(شریف سعیدی)

۲- بازتاب روانشناسی اجتماعی

جامعه امروز افغانستان از طرفی مغموم جنگ و عواقب آن مثل ویرانی و آوارگی است و از طرفی مثل تمام جوامع بعد از جنگ دچار بحران­های روحی آن. بحران­­هایی مثل مخدوش شدن هویت­ها، مثل شکسته شدن نظام ثابت ارزش­های دیرساله اخلاقی و اعتقادی جامعه.

مثل شک و تردید به بسیاری از شناخت­ها و مناسبات بنا شده بر پایه آن ارزش­ها و گرفتاری در یک آنارشیسم شناختی_اعتقادی. بازتاب این وضعیت را می­‌شود در غزل و به طور کلی شعر امروز افغانستان دید.

می­روی رفتار مردم خسته می­‌سازد ترا

"در مجالی مفصل­تر می‌­شود خصایص دیگری را به این شمرده­‌ها اضافه کرد. می­‌شود این خصایص را شرح و توضیح بیشتری داد و مثال­های بیشتری آورد. می­‌شود نام­های شایسته بیشتری را آورد. در مجالی مفصل­تر می‌­توان دقیق­تر به زوایای پیدا و پنهان غزل امروز افغانستان آینه تاباند."

رفته رفته با همین رفتار عادت می­کنی

چار سو الله اکبر، هشت سو شر و فساد

گاه با این، گاه با آن کار عادت می‌­کنی

(سهراب سیرت)

۳- برخورداری از تنوع مضامین

به دلیل وقوع اتفاقات گوناگون اجتماعی در محیط زندگی شاعران امروز افغانستان و مهاجرت آنها به دیگر نقاط جهان و همچنین فقدان دستگاهی که بخواهد ارزش­ها و مفاهیم مورد نظر خود را بر شاعران تحمیل کند؛ شعر و بخصوص غزل امروز افغانستان میدانی باز برای پرداختن به انواع مضامین پیش روی دارد.

انواع مضامین اجتماعی، عاشقانه، ضد جنگ، مذهبی و اعتقادی و... را می توان در این غزل­ها دید. از پرداخت­های داغ و بی­‌محابای اروتیک:

فصل بلوغ خربزه­‌ها می‌­شود پری

وقتی که سینه بند تو وا می­شود پری

(نورالعین)

تا تأملات و اشاره­‌های فلسفی:

حوض آشفته­‌تر از فلسفه یونان است

موج در موجِ خودش مانده و سرگردان است

(حمید مبشر)

در مجالی مفصل­تر می‌­شود خصایص دیگری را به این شمرده­‌ها اضافه کرد. می­‌شود این خصایص را شرح و توضیح بیشتری داد و مثال­های بیشتری آورد. می­‌شود نام­های شایسته بیشتری را آورد. در مجالی مفصل­تر می‌­توان دقیق­تر به زوایای پیدا و پنهان غزل امروز افغانستان آینه تاباند.

 

عاصی؛ خیال‌ها و یقین‌هایش

رضا محمدی

شاعر و نویسنده افغان در لندن

به روز شده:  16:40 گرينويچ - 14 سپتامبر 2014 - 23 شهریور 1393

هر که طعم عشق را ،با محنت‌ها و دربدری‌ها و حسرت‌ها و انتظارها و رویاهایش در روزگار بلوا کشیده باشد شعر عاصی را با جان لمس می‌کند و شاید برای همین هم هست که شعر عاصی بیشتر از هر شاعر دیگری در افغانستان خریدار دارد.

شاعری که نه از وزارت فرهنگ، نه از جشنواره ها و مطبوعات بلکه از ذایقه‌های بی شمار مردم افغانستان مقبولیت گرفت. شاعری که پوستش را به هیچ امیرالمومنینی به هیچ قیمتی نفروخت و عاصی وعاشق و قلندر زیست و شهید شد.

سال۱۳۷۲ بود و من تازه به انجمن ادبی مشهد می‌رفتم. عاصی مشهد آمده بود. پیش از آن که او بیاید شاید صدها بار نامش را شنیده بودم. هر جا صحبت از شعر افغانستان بود صحبت او بود. کاظمی، آصف و عارف رحمانی و حسین جعفریان از همه بیشتر دلبسته اش بودند. همه کسان دیگری هم که فرهاد دریا را شنیده بودند اگر اهل ادبیات هم نبودند عاصی را می شناختند. عاصی شاعری عادی نبود.

تا قبل از آمدنش صدها قصه درباره او و عاشقی هایش، در باره او و دیوانگی هایش در باره او و جوانمردی هایش درباره او و خلاصه هر چیز مربوط به او نقل محافل بود.

اینکه روزی معشوقی از عاصی می پرسد چگونه ای؟

قهار عاصی

اسم: عبدالقهار امان عاصی

زادگاه: ملیمه -ولایت پنجشیر

زادروز: ۴ میزان/مهر ۱۳۳۵

تحصیلات: لیسانس دانشکده کشاورزی دانشگاه کابل

آثار: مقامه گل سوری، لالایی برای ملیمه، دیوان عاشقانه باغ، غزل من و غم من، تنها ولی همیشه، از جزیره خون، از آتش از ابریشم، آغاز یک پایان

خانواده: میترا ارشادی عاصی همسر، مهستی عاصی(۲۱ سال) تنها فرزند

روزمرگ: ۴ میزان/مهر ۱۳۷۳

در زمستان گل آلود کابل عاصی خویش را در زمین غلطاند و گل آلود برمی خیزد که چنینم.

وازین نوع قصه‌ها، این که چقدر این قصه‌ها راست یا دروغ بودند. مهم نبود. مهم این بود که او وارد ساحت اسطوره شده بود. ساحتی که در آن تخیل بشر اجازه داستان سازی داشت. ساحتی که حتی معروف ترین فرماندهان جنگ هم نتوانستند از پیش عاصی تصرفش کنند.

" بیابان بیابان پناهم بده"

بالاخره عاصی به ایران آمد و اولین بار به همان جلسه محقر ما در اتاقی در بازار مشهد برای ما رونما شد. وقتی شعر می خواند با همه جانش شعر می‌خواند. وقتی می‌گفت بیابان، می توانستی بیابان را از نو کشف کنی و وقتی می گفت:" بیابان بیابان پناهم بده" دلت می خواست با او در همان بیابان اثیری پناهنده شوی.

هیچ چیز از آدابی که ما از مجامله و تعارف در ایران آموخته بودیم را بلد نبود. شعری را نمی فهمید پشت نام شاعرش نبود، مجادله می کرد. می خواست علی معلم باشد می خواست شاملو باشد. ما سر مان را که سال ها به عادت تکان داده بودیم با او که صدایی مخالف بود به تایید تکان نمی دادیم اما در ته دل می گفتیم حق با اوست. وقتی از ایران رفت همه این را اقرار کردیم اگر چی دیگر دیر شده بود.

روزنامه ها یکی پس از دیگری با او مصاحبه می‌کردند و کم کم شاعر یگانه کابل در ایران هم می درخشید. عاصی شب شعر به شب شعر گل می‌کرد و دل می خرید. کسی نبود که او را دیده باشد و عاشق نشود. وقتی رفت معلوم شد.

اما چرا رفت. عاصی در محله ای متروک در مشهد خانه‌ای گرفته بود. محله‌ای که پلیس مهاجرت، عادت کرده بود هر روز ساکنان آن محله را بیازارد و با رشوه‌ای مهلتی دیگر به مهاجرتشان بیافزاید.

"بالاخره عاصی به ایران آمد و اولین بار به همان جلسه محقر ما در اتاقی در بازار مشهد برای ما رونما شد. وقتی شعر می خواند با همه جانش شعر می خواند. وقتی می گفت بیابان، می توانستی بیابان را از نو کشف کنی و وقتی می گفت:" بیابان بیابان پناهم بده" دلت می خواست با او در همان بیابان اثیری پناهنده شوی."

عاصی این قوانین را هم مثل همان مجامله ها بلد نبود. ما هم خجالت می کشیدیم ایران رویایی او را برایش اینگونه خراب کنیم. گفته بودیم لابد پلیس مهاجرت از بالای بلند عاصی و هیات درشت و هیبت شهری ترش نسبت به همه ما و البته شهرتش در روزنامه ها و مطبوعات با او مودب خواهد بود.

بی خبر که پلیس مهاجرت اصلا روزنامه نمی خوانده وگرنه چطور می توانسته مردی چنان محبوب روزنامه های ایران را دشنام دهد. دشنامی که باعث شد عاصی کوچش را ببندد و "به شهر خود رود و شهریار خود باشد". هر چی آدم های جوراجور واسطه شدند که مشکل اقامتت را حل می کنیم دیگر دیر شده بود.

غرور "پلنگ دره های هندوکش" عنوانی که در شعری حسن حسین زاده به او داده بود، شکسته بود. هنوز تب رفتنش یخ نشده بود که خبر مرگش همه را داغ کرد.

داغش نه فقط به دل روزگار که به دل یاران و دوستداران بسیارش و به دل هر چه که رنگی از معرفت داشت ماند.

بعد همه جا را مرثیه هایی برای عاصی گرفت. هر شاعری که او را باری دیده بود شعر اشکباری بر او سرود و روزنامه ها عکسش را با آخرین شعرش، یا شاید آخرین شعری که از او داشتند و چه به خداحافظی او می خورد منتشر کردند.

کبوتر های سبز جنگلی در دور دست از من

سرود سبز می خواهند

من آهنگ سفر دارم

من و غربت

من و دوری

خداحافظ گل سوری

و اینگونه با او خدافظی شد. شاعری که من هر چه بعد ها بزرگتر شدم. بیشتر دریافتمش. شاعری که نه به شاعری او کسی را یافته بودم و نه به شخصیتش کسی را شناخته بودم. زلال و بی پروا و رها. و اینگونه بود که این عشق دیر سال بعد از سالها چون دینی بر شانه من سنگینی می‌کرد.

قهار عاصی

همیشه دوست داشتم گزیده‌ای از شعر‌های عاصی منتشر شود. مثل گزیده‌هایی که از دیگر شاعران بزرگ منتشر شده بود و من همیشه به این می اندیشیده ام که اگر شاعری در افغانستان بتواند همپایه این بزرگان قرار بگیرد چه کسی می تواند باشد جز قهار عاصی.

تنها شاعری در افغانستان که صدا و لحن خویش را در شعر یافته بود. و تنها شاعری که پیشنهادات نیما را افغانی کرده بود و چقدر این افغانی شدن به شعر او می آمد.

انگار این امکان برای حرف‌های عاصی از اصل درست شده باشد همان طور که ظاهرا برای حرف های فروغ و سهراب درست شده بود. و بعد از فروغ و سهراب هیچ شاعر دیگری در زبان فارسی می توان گفت به عقیده من به اندازه عاصی با شعر اصیل نبوده است.

چنانکه بتوان برای او و دغدغه های او و لحنش و زبانش و اصطلاحاتش و شگردهایش در وزن و ریتم یگانگی تصور کرد. عاصی نمونه دهاتی تر شاعر مدرن بود با قراینی مثل سرجیی یسه نین غرق در طبیعت، با لحنی البته معترض و یا شاید به شکلی بشود او را با نرودا یا محمود درویش مقایسه کنیم اگر بحث زبان در میان نباشد.

شاعرانی که تجربه هایی مشابه با او را داشتند و مقبولیتی تقریبا همانند او را در ملت خودشان کسب کرده بودند. شاعرانی که شعر شان تنها دغدغه های مفلوک خودشان نبودو صدای ملتی از حنجره آنها فریاد می شد.

این ملت من است

که دستان خویش را بر گرد آفتاب کمر بند کرده است.

این مشت های اوست

که می کوبد از یقین

دروازه های بسته تردید قرن را

ایمان بیاورید....

آنچه محمود درویش را مشهور کرد، شعری بود با عنوان ریتا، شعری عاشقانه از زبان سربازی فلسطینی برای دختری یهود، اینکه چگونه جنگ و عشق با هم در تقابل قرار می گیرند.

اینکه چگونه می شود در دل بلوا و شقاوت روزگار طاعونی جنگ عاشق شد. این تقریبا خصیصه ممتاز شعر عاصی است. شاعری که تمام لحنش عاشقانه است. مثلا در شعری که نامه سربازی از میدان جنگ است به معشوقه اش، سرباز در حین معاشقه کلامی با معشوقش از جنگ و خاطرات خویش صحبت می کند و بعد بر می گردد به معشوقه اش و خاطرات او که حالا جنگ همه ما به ازاهای بیرونی اش را ازبین برده است.

شعر با ساخت مرسوم نامه نگاری افغانی شروع می شود که به جای فرستنده و گیرنده، مرسل و مرسل الیه می نویسند.

"اینکه چگونه می شود در دل بلوا و شقاوت روزگار طاعونی جنگ عاشق شد. این تقریبا خصیصه ممتاز شعر عاصی است. شاعری که تمام لحنش عاشقانه است. مثلا در شعری که نامه سربازی از میدان جنگ است به معشوقه اش، سرباز در حین معاشقه کلامی با معشوقش از جنگ و خاطرات خویش صحبت می کند و بعد بر می گردد به معشوقه اش و خاطرات او که حالا جنگ همه ما به ازاهای بیرونی اش را ازبین برده است. شعر با ساخت مرسوم نامه نگاری افغانی شروع می شود که به جای فرستنده و گیرنده، مرسل و مرسل الیه می نویسند."

می نویسد: مرسل: قراول دم دروازه

مرسل الیه:

کنار پنجره دختر، و بعد نامه اینگونه شروع می شود که :

سلام

دختر آشوب و گیسوان بلند!

و در ادامه این نامه عاشقانه ،وقتی روایت روزگار دوزخی دو طرف عشق و شرح شیدایی عشقشان با هم در می آمیزد. شعر بی نظیر و اندوهناک می شود. زلال و غمگین اما نه برای بد بختی دوره‌ای یک نسل بلکه برای سختی این عشق و شرایطی که عشق را مجال تنفس و تحمل داده است.

و لیک دختر آشوب و گیسوان بلند!

ز همگنان تو

ــ آوارگان ــ

به جز یادی

برای گریه

برای دعای بد

نمانده است به جای

این شیوه شاعری اوست. آن چه می تواند غزل حماسه نامیده شود .قصه عشق و جنگ توامان، قصه عاشق شدن در روزگار جنگ، یا روایت جنگ از لابلای تغزل و البته که این طبیعی ترین شکل و دلنشین ترین شکل تغزل مردم جنگ زده است.

در شعر "کسوف شکستن "مثلا روایت اضمحلال ناگهانی جامعه در وقوع جنگ است اما مخاطب او معشوق است او همه این ماجرا را برای معشوقی مثالی روایت می کند برای این هر دو روایت را با هم دارد.

...آی خاتون سیه پوش تبار ناجو!

گیسوان خونت

در کدام آیینه تألیف شدند

که نبایستی در باد رها شان بکنم

تا سراینده آشفتگی شان باشم

و ستاینده لرزیدن شان

در کسوفی که همه چیز شکست

راز بالیدن اندام تو هم پایان یافت....

در جای دیگری شعری دارد با نام بادها. و این که بادها آمدنشان چقدر مزده بخش و زندگی ساز یا زندگی سوز است. باد یکی از موتیو های مهم شعر عاصی است. عنصری که خبر می آرد که راز می پراکند و محرم راز است. درین جا اما باد نقش های متفاوتی دارد. باد حامل بوی دلبر است و قاصد رنگ و رخ او.

بادها می آیند

بادها از سفر سبز جنوب

بوی دامان ترا می آرند

و یکباره ازین تغییر زاویه دید جادویی به سوم شخص، شعر شکلی عاشقانه می گیرد. اما با همه این ها شعر بیشتر از عاشقانگی غم های اجتماعی دارد. باد که از عطر موهای معشوق می گذرد هزار رخسار دیگر را هم لمس می کند...از زخم ها و ترک ها و تکیدگی ها نیز می گذرد. حالا این باد از بس آمده دیگر می تواند خود راوی را نیز تکیده کند.

تو و چشمان خودت !

وقتی از دور و بر خیمه‌ی تان

بادها می‌گذرند

باز کن جودی و بنشین سر ره

هرچه می خواست دلت زمزمه کن

بگذار،

بادها

دامن از نسترنی‌های تو لبریز آیند

من و این دهکده این خانه‌ی باد

ــ خا نه‌ی بوی تو و جلوه‌ی توـــ

من و این شر شره‌ی پوسیده

که زمانی تو در آن

اسپ با‌بایت را

یال و دم می‌شستی

روزگاری است به هم ساخته‌ایم

دیگر از زوزه‌ی گرگان سیه‌ مست خوشم می‌آید

دیگر آهنگ سفر نیست مرا

خاصه وقتی که بلوط،

پدرم می‌خواند!

خاصه و قتی‌که چنار،

مادرم می‌داند!

من نمی میرم و این،

تازه، آهنگ در و دیواری است

..

دیگر آهنگ سفر نیست مرا

من دگر دیوارم

من دگر خرمنجای!

من دگر دهکده‌ام، سنگم!

سنگ!

گیرم این عاریه پیراهن را

بادهایی که ‌ز تو

مژده داران منند

پوده سازند و ز کار اندازند

جای هیچ آهی نیست

جای هیچ اشکی نیست

من دگر رودم، رود

از همانی که به خیزابی خویش

یکسرش در سر سر دابه‌ی ده

وسر دیگر آن

به تو می‌انجامد

من دیگر حوضچه‌ی دهکده ام

که غمش دوریی مرغابی‌هاست

و خزان برگ در ختانی‌ را

در دهانش کرده

بادها می‌آیند

به جز این حتی وقتی خیلی صمیمی هم با معشوق مصاحب می شود و سرتا پا از عشق می شکفد باز این شکفتن را به داغ دل هموطنش تشبیه می کند. این زیاد افغانی بودن اوست که او را متفاوت می‌کند و زیاد او را به دل افغان‌ها می چسپاند.

میبینمت، از پیرهنم میشگفم

دامان دامان از یخنم میشگفم

میبینمت از هفت فلک میگذرم

چون داغ دل هموطنم میشگفم

(کلیات اشعار قهار عاصی، ص ۸۹)

یا در دوبیتی دیگری آنقدر با اندوه‌های مردم وطنش همراه می‌شود که گویی او خود وطن است که دارد حرف می زند.

به هندو کش روم قرآن بخوانم

سرود ملت افغان بخوانم

برای مردم آواره خود

دوبیتی‌های سرگردان بخوانم.

این عشق به وطن و وصف ذره به ذره وطن و شیفتگی بسیارش به این وطن، تنها ذکر دلاوری ها و زیبایی ها نیست.

وارد تاریخ می شود وارد حماسه‌ها و تغزل‌های تاریخی و وارد حافظه جمعی مردم و رویاهای جمعی آنها می شود. یکی از شعر‌های او سال‌ها در حد سرود ملی در افغانستان محبوب بود و تکرار می‌شد:

خیال من یقین من

جناب کفر و دین من

به خانه خانه رسمتی

به خانه خانه آرشی

"عاصی متولد روستای ملیمه در دره افسانه ای پنجشیر در قلب کوهساران افغانستان بود. همه روزگار کودکی اش در این دره طی شدند. دره ای که در عین دور افتادگی، بزرگترین معدن زمرد افغانستان و شاید شرق را در خود پنهان دارد همچنان که معدن بزرگترین شاعران در طی سال ها بوده است. دستگیر پنچشیری، استاد حیدری وجودی، عبدالله نایبی هر کدام در دسته ها و رسته های خاصی در افغانستان، افسانه اند."

برای روز امتحان

دلاور کمان کشی

چه سر بلند مردمی

چه سر فراز ملتی

که خاک راه شان بود

شرافت جبین من

خصوصیت مهم دیگر شعر عاصی، طبیعت گرایی روستایی آن است. شعر او همان قدر که از اشیا و حرف های لوکس تهی است از درخت و چوری(النگو) و خال و بته و خارکن و چوپان بچه و شیر و توت و نان تنوری سرشار است.

ازین جا تا لب دریا دو فرسنگ

لب دریا دو تا دختر دو تا سنگ

دو روی سنگ‌ها آیینه و آب

دو پای دختران آشوب و آهنگ

عاصی متولد روستای ملیمه در دره افسانه‌ای پنجشیر در قلب کوهساران افغانستان بود. همه روزگار کودکی اش در این دره طی شدند. دره‌ای که در عین دور افتادگی، بزرگترین معدن زمرد افغانستان و شاید شرق را در خود پنهان دارد همچنان که معدن بزرگترین شاعران در طی سال‌ها بوده است. دستگیر پنچشیری، استاد حیدری وجودی، عبدالله نایبی هر کدام در دسته ها و رسته های خاصی در افغانستان، افسانه اند.

پنجشیر، ظاهرا چنان که در شاهنامه و اوستا از آن ذکر شده، در ابتدا پنجهیر بوده است. گویی پنج معبد بزرگ باستانی را در خود داشته است. پنج آتشکده زرتشتی یا به هر حال آتشخانه مهر پرستی، همه اینها و کیفیت دقیق تاریخ شناسانه آن کار دیگریست. اما هر چی هست به افسانه‌ای بودن آن می افزاید.

خود قهار عاصی در باره طبیعت شگفت زادگاهش و درباره شاعر شدنش در این فضانوشته است: "صدای ریختن برگهای سپیدار باغ و رودخانه نزدیک محله مان از همان زمان در رگهایم جاری است و تلخیها، زخمها و بیدادهای روزگار مرا شاعر کرد. "

بعد به کابل می آید. کابل زیبایی و آزادی که زیاد به عمر شاعر این زیبایی و آزادی اش عمر نمی کند. انقلاب های پی در پی و جنگ نیم بیشتر عمرهمراهی عاصی و کابل را پر می کند.

این چنین است که در پیشنوشت "مقامه ای گل سوری" می‌گوید:

"من از گهواره استخوان‌هایم را را رو در روی

کاینات در آتش کشیده‌ام که گوری خونین را بیشتر مانند است."

رنگ و رخ غمگنانه دارد کابل

در بستر درد، خانه دارد کابل

از جاده میوند به پغمان شهید

"شعر عاصی با همه درخشانی، بالا و پایین هم بسیار دارد. بعضی از شعر های عاصی، یا خیلی شعاری اند یا تند و حتی گاهی همراه با مشکلات. مطمینم اگر او خود نیز با ما می بود امروزه در گزین کردن شعرش، از آن شعر ها دست می شست. شعر هایی که چه بسا برای موضوعی مصرف شدنی در وقتی مصرف شده او را مصروف خود کرده بودند و خیلیشان امروز نه وجهی دارند و نه می توانند به کارنامه ادبی حرفه ای او بیافزایند."

کابل کابل ترانه دارد کابل

-

وقتی که شب از نیمه شدن می‌گذرد

ویران شده یک قریه ز من می‌گذرد

از جوی و جرش گرفته تا پلوانش

اندر نظرم گور و کفن می‌گذرد

و بعد یکی یکی همه دوستانش آیین شهر و او را ترک می کنند. جاده میوند قدیمی ترین خیابان در شهر کهنه کابل است، که کوچه های قدیمی را از غرب به شرق کابل وصل می‌کند و کوچه خرابات اهل موسیقی، کوچه چنداول و خانقاه‌ها و مسجد پل خشتی و خانقاه چشتیه و دکان‌های بوتیک و دست دوم فروشی ها در آن برای همه کابلی ها خاطره انگیزند.

پغمان نیز، دره‌ای تفریحی است در غرب کابل که تفریگاه آخر هفته مردم کابل است. حالا همه این قصه ها رفته اند و عاصی با حافظه عاشقانه کابل و با رویاهای ناتمام خودش همچنان می ماند.

همه ترک یار کرده، همه زین دیار رفته

همه زین دیار عاصی سوی زنگبار رفته

یار ای یار چرا اینهمه بی ما رفتن

و چرا این همه تلخ این همه تنها رفتن

-

و بعد همه نوستالژی است. حسرت های بسیار و غربت های دواری که شاعر را فرا می گیرند. حس ماندن در سرزمین جنگ زده ای که همه از آن گریخته اند. حس ریشه گرفتن در باتلاقی که به آن عشق می ورزی. گلستانی که پیش رویت دارد پژمرده می شود و از تو کاری بر نمی آید جز این که با اندوه ترانه بسازی و بخوانی.

هربار که از دهکده ات میگذرم

یکباغچه سبز میشوی در نظرم

آنگا درختهای آن باغچه را

یک یک به خیال قامتت میشمرم

-

بگو که سال دگر

ز رود خانه به جز این صدا نمی‌شنوی:

درخت را سفر بر نگشت یاران کشت!

لالایی برای ملیمه، مقامه گل سوری ، دیوان عاشقانه باغ ، غزل من وغم من ، تنها ولی همیشه و از جزیره خون نام های مجموعه آثار این شاعر پر آوازه است که در زمان حیات او در کابل اقبال چاپ یافته اند. مجموعه از آتش از بریشم ،با مقدمه خواندنی فرهاد دریا در اروپا بعد از مرگ شاعر منتشر شد و بالاخره آخرین مجموعه شعرعاصی، "سال خون، سال شهادت "، در اولین سالگرد شهادت وی، توسط انجمن نویسندگان افغانستان در کابل منتشر شد، با این حال گفته می شود که هنوز هم برخی از دست نوشته ها و اشعاری از قهارعاصی چاپ نشده باقی مانده اند.

اگر به باغ رسیدی

و گر ترانه سرایان باغ را دیدی

پیام خاطر در خون سوگوار مرا

به بلبلان برسان

و عشق را به زبان دری

زبان درد، زبان حماسه

زمزمه کن

شعر عاصی با همه درخشانی، بالا و پایین هم بسیار دارد. بعضی از شعر های عاصی، یا خیلی شعاری اند یا تند و حتی گاهی همراه با مشکلات. مطمینم اگر او خود نیز با ما می بود امروزه در گزین کردن شعرش، از آن شعر ها دست می شست. شعر هایی که چه بسا برای موضوعی مصرف شدنی در وقتی مصرف شده او را مصروف خود کرده بودند و خیلی شان امروز نه وجهی دارند و نه می‌توانند به کارنامه ادبی حرفه‌ای او بیفزایند.

شعر های ازین دست:

ای دوست

آیا تو دیده ای

وقتی وطن فروش

تطمیع می شود

چه قدر، مسخ و مضحک و شرمنده است؟

آیا تو دیده ای؟

و از جهتی، شعر هایی که بتواند عاصی را چنانکه هست به همه خوانندگان شعر فارسی چه در ایران، تاجیکستان یا افغانستان و حتی اروپا و دیگر جاهایی که مردم فارسی می خوانند بشناساند و بقبولاند به زعم من همین شعر های عاشقانه و شیدایی اویند.

شعر هایی که با آن ها در دل و حافظه مردم افغانستان محبوب و ماندگار شده و بدون شک برای سال های بسیاری همچنان محبوب خواهد ماند.

 

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2014/09/140914_mar_aasi_20th_anniversary_poetry.shtml

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست