"طفلان
وطن پير شوند از
غم و اندوه"
عاکف پارسی
در مهر
تو این خشم سیه
پوش مذاب است
این
خصم، نه پابند
حساب و نه کتاب
است
این ریش
که بر چهره ی آن
حجم عبوس است
از ریش
دل ملتِ در رنج
و عذاب است
از خنده
گریزان بود از
مهر پریشان
شان بشر
افسوس چه اندازه
خراب است
احساس
گنه کردن ما سادگی
ماست
جز نکبت
و دزدی چه توقع
ز غُراب است
طفلان
وطن پير شوند از
غم و اندوه
حاجی چه
خورد غصه محاسن
به خضاب است
بر سفره
اگر نان نتوان
يافت نمودن
بر خوان
مبارک ز همه قسم
کباب است
از رنگ
و صفا ،شادی و از
خنده نگوييد
کین جمله
به ابلیس به مفهوم
طناب است!
از سایه
نترسید ! نگویید
خداوند
در پشت
سر مفسد ِ بر چهره
نقاب است
ای ساده
دلان چشم گشایید
ببینید!
اقبال
وطن در کف دستان
که خواب است