دست بی سکوت باد

علی کریمی

 

 

دست بی سکوت باد

مهتاب و آب را ببازی گرفته.

صورت هایی با صورت ها می رقصند؛

لب هایی از لب ها جدا می شوند؛

.تا گونه ها را ببوسند

موجی ماهی وار

.می گریزد دستهای من از

سرنیزه های ستاره در آب فرو رفته اند.

و چناری چنان بر آب می رقصد,

.که عاشقی بی قرار در بستر 

با آب و مهتاب و باد

یگانه.

 من موج می شوم

  .بر دستهای تو

بوسه می زنم.

XXXXXX

ارواحی از آن سوی بیشه,

تا پیش پای ما دراز می شوند و.

بر زحمهای دیرینه دست می کشند.     

 

همه چیز از پشت شیشه ی شب پیداست.

ماهیانی خرد در تنور نور,

برشته می شوند.

XXXXX

سایه ها سنگهای بی وزنی,

از پیش پای ما می گریزند.

رازوارگی جهان,

آب می شود.

زمان به انتهای عشق نمی رسد,

و دوباره در خود تکرار می شود.

 

 

 

 

 

www.perslit.com