شکوائیه بوش
این روزها حضرت جرج دبلیو بوش، که یک روز مدعیِ نمایندگی از سوی خداوند برای اصلاح جهان، از جمله سرزمین باستانیی عراق بود، دل و دماغِ درست و حسابی ندارد. انگار دیگر از آن همه دبدبه و کبکبه چیز زیادی باقی نمانده و در برپاشنهای که میبایست بچرخد، نمیچرخد و بقول شاعر شیرین زبان خودمان، زندهیاد شهریار تبریزی، ز ایوان خانه دری مانده باقی! یارب تو به بوشِ گل پسر بد کردی انگار فراموش کرده است که این همان خدایی است که به ادعای خودش یک روز وظیفهی آزادی سرزمین عراق را به او عطا کرده بود! پس برای هیچ تنابندهای قابل درک نیست که از چه روی فریاد برمیآورد: وه! این چه خداییست که میفرمایی؟ البته چرا، بخشی از این شکوائیه قابل درک و دریافت است آنجا که میگوید: این کفش چه بود در هوا میچرخید؟ راستی چرا؟ مگر بوش عزیز با مردم عراق چه کرده و چه هیزم تری فروخته بود که آن منتظر الزیدی فلان فلان شده را فرستاده بودند تا ..... با همت من عراق ویران شده است و یا مردم ناسپاسِ افغانستان که معتقدند بوش اگر قرار است چیزی در مورد افغانستان بر زبان آورد میباید دارای چنین مضمونی باشد: افغانستان ز همتم پاک شدهاست بوش، اما، با این نظر موافق نیست و معتقد است که: «او، باما» نیست، هان! «اوناباما» ست ما خود بارها وبارها با برادر محمود احمدی نژاد و شخصِ رهبر معظم، در پسِ پرده به مناظره، مصاحبه و حتا مغازله نشستهایم. هر چه بود پسِ پرده بود و مصلحت جهان ایجاب میکرد که چنین باشد. چون هم آنان به ما نیاز داشتند و هم ما به آنها! البته بر «پسِ پرده بودن» خورده نگیرید. مگر میشد ما بدون آنها اینهمه حضور زنده و پررنگ در خاورمیانه و بویژه خلیخ فارس داشته باشیم؟ مگر ممکن بود بدون وجود آنها بعنوان لولو سر خرمن، این همه اسلحه به کشور های منطقه فروخت و پول نفت را به جیبمان برگردانیم: من با خودِ رهبر و برادر محمود از آن گذشته : او آمده تا رشتهی ما پنبه کند پس آن ارج و قرب نمایندگی که پیش از هجوم به عراق به بنده عنایت کردی چه شد؟ حاجی، حاجی مکه؟! دیگه ما را نمیشناسی؟ این که راه و رسمش نیست. زندانِ «ابوغریب» بستن غلط است اما یک موضوع دیگر که برای ما سردمداران سرمایههای انحصاری بمثابهِ هوای تنفس است، نجات از فلاکت امروزین است. فلاکتی که خواب از چشم ما ربوده و میرود تا دودمانمان را بر باد دهد. مگر خودت دست و آستین بالا زده بدادمان برسی و گرنه از هیچ کسی کاری بر نمیآید: یارب تو «والستریت» را یاری کن اما یک موضوع دیگر که سابقهی تاریخیی چند دههای دارد و آن هم دفع شر شیطان سرخ و آن پیر مردِ چروت کش بود. درست است که فیدل کاسترو را با یک درد نابهنگام از اریکهی قدرت بزیر کشیدی. اما سایهاش هنوز بر سر ما سنگینی میکند. این بار انگار آمدی و نسازیها! این رائول را هم بگونهای از سر راه بردار: گفتیم:چو «فیدل» برود شاد شویم و در آخر این که جهان و کمیتهی نوبل یک جایزهی صلح تپل مپل، به من بدهکارند. خداوندا، امیدوارم این بار رویم را زمین نگذاشته و آرزویم رابرآورده سازی! البته بهتر و شایستهتر خواهد بود که دوستانی که در این رهگذر مرا یاری کردهاند در دریافت جایزهی صلح نوبل و صلحِ هیتلر سهیم و شریک باشند. بویژه در این ایام مبارک که بسلامتی با صلاحدید و طراحیی بنده و همراهان ارجمند، برادر اولمرت، برادر احمدینژاد، برادر سارکوزی، خواهر رایس و رهبر معظم انقلاب اسلامی، با این یورشِ جانانه، کار مردم فلسطین یکسره میشود: با جایزهی صلح مرا یاد کنید اما، انگار صدای درهم برهمی از کوچه پسکوچهها بگوش میرسد که یکپارچه فریاد بر میآورند: «اوباما» و او ز جنسِ یک پارچهاند و فریادی از آن سوی که میگوید: ای خلق فریب «بوش» خوردید! بس است! یاور استوار 31 دسامبر 2008
|
||||||||||||||
|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|---|
|