ارسال مطالب بنیاد اروپرس پیوندکده همه چیز همه جا کتابخانه صدا و ویدئو سیاسی ادبیات بومی هنر داستان شعر ویژه زن

شکوائیه بوش


یاور استوار

این روزها حضرت جرج دبلیو بوش، که یک روز مدعیِ نمایندگی از سوی خداوند برای اصلاح جهان، از جمله سرزمین باستانی‌ی عراق بود، دل و دماغِ درست و حسابی ندارد. انگار دیگر از آن همه دبدبه و کبکبه چیز زیادی باقی نمانده و در برپاشنه‌ای که می‌بایست بچرخد، نمی‌چرخد و بقول شاعر شیرین زبان خودمان، زنده‌یاد شهریار تبریزی، ز ایوان خانه دری مانده باقی!
«وال استریت» به لرزه افتاده و هرآن احتمال درهم شکستن استخوان‌هایش می‌رود و بیم آن است که این بار نتواند دوباره برپای بایستد.
«کفش» و «کلب» هدیه‌ی مردمی است که جناب رئیس جمهور برایشان «دمکراسی» و «آرامش» به ارمغان آورده است! آن هم بهنگامِ وداع و بوسه‌ی خداحافظی!
مردم آمریکا هم به یاران و دست‌یارانِ این هدیه‌ی خداوند «نه»‌ی معناداری تقدیم کردند.
 هر چند که این یکی، - برادر اوباما-  هم همانند آن یکی، یعنی برادر بوش است و شکی نیست که وظیفه‌ی‌ای جز ادامه‌ی همان راه و روش ندارد.
با توجه به موارد گفته شده و بسیاری موارد ناگفته‌ی دیگر، حضرت بوش حق هم دارد که در این پایان راه  و واگذاشتن کاخ سفید، سرِ دماغ نبوده و از زمین و زمان شاکی باشد. آخر شخصِ شخیصِ ایشان با آن فیگورهای شش در چهار، آمده بود تا با کمک انصارش «آن نظمِ نوینِ کذایی» را تحقق بخشد که نشد.
از همین روی است که حق خود می‌داند که به زمین و زمان بد بگوید و بشکایت بپردازد.
او در این واپسین روزها با آفریدگار در افتاده و سخنانی شطح گونه  بر زبان می‌آورد:

یارب تو به بوشِ گل پسر بد کردی
هی از چپ و راست ظلمِ بی‌حد کردی!
مک کین و پلین ز کاخِ ابیض راندی
«اوباما»  را صاحبِ «درصد» کردی!

انگار فراموش کرده است که این همان خدایی است که به ادعای خودش یک روز وظیفه‌ی آزادی سرزمین عراق را به او عطا کرده بود! پس برای هیچ تنابنده‌ای قابل درک نیست که از چه روی فریاد بر‌میآورد:

وه! این چه خدایی‌ست که می‌فرمایی؟
خاکم بدهن مگر عدوی مایی؟
آن‌جا که نیاز است بتو،  ناپیدا!
آن‌جا که نبایست بوی، پیدایی!

البته چرا، بخشی از این  شکوائیه قابل درک و دریافت است آنجا که می‌گوید:

این کفش چه بود در هوا می‌چرخید؟
چون فرفره آن بی‌سر و پا می‌چرخید
آخ! زان همه نفرتی که در «کلبش»  بود
دشنام بلب بسوی ما می‌چرخید!

راستی چرا؟ مگر بوش عزیز با مردم عراق چه کرده و چه هیزم تری فروخته بود که آن منتظر الزیدی فلان فلان شده  را فرستاده بودند تا .....
این را هم ناگفته نگذاریم که برخی از مردم نمک نشناس عراق که آن همه نعمت و آرامش، بهمت همین آقای رئیس جمهور نصیبشان شده است، برآنند که برادر بوش باید بگوید:

با همت من عراق ویران شده است
جولانگهِ اژدها و ماران شده‌است
با اوسامه و خامنه‌ای دست بدست
دادیم، مپندار که آسان شده است! 

و یا مردم ناسپاسِ افغانستان که معتقدند بوش اگر قرار است چیزی در مورد افغانستان بر زبان آورد می‌باید دارای چنین مضمونی باشد:

افغانستان ز همتم پاک شده‌است
مردان و زنانش، خار و خاشاک شده‌است
آن چند تنِی که سر بجنبان ماندند
مست هروئین و بنگ و تریاک شده‌است

بوش، اما، با این نظر موافق نیست و معتقد است که:
 ما هر روز در راه گسترش دمکراسی در عملیات گوناگون با کمک برادران آی ساف تعدادی از افغان‌ها را می‌کشیم. صد البته مهم نیست که  کشتگان چه کسانی باشند. چون دستمان به القائده و طالبان نمی‌رسد، هر کس دم دست و دم توپ و موشک بود، می‌کشیم. مهم وظیفه‌ی کشتن در راه دمکراسی است که ما  آن را به نحو احسن انجام می‌دهیم. از آن گذشته روزی که ما این‌جا پا گذاشتیم. محصول تریاک کشور 1500 تن بود در حالی که حالا به اندکی بیش از 8500 تن رسیده است! از این هم بهتر؟
 در هر صورت ایشان شاکی است و طلبکارِ جهان! او حتا چشمِ دیدن رقیب سیاسی حزبی‌اش را ندارد و چنین می‌گوید:

«او، باما» نیست، هان! «اوناباما» ست 
انگار که دشمن من و رایس و سیاست
خواهد که مصاحبت کند با محمود
رسوایی را! این ز چه جایی برخاست؟

ما خود بارها وبارها با برادر محمود احمدی نژاد و شخصِ رهبر معظم، در پسِ پرده به مناظره، مصاحبه و حتا مغازله نشسته‌ایم. هر چه بود پسِ پرده بود و مصلحت جهان ایجاب می‌کرد که چنین باشد. چون هم آنان به ما نیاز داشتند و هم ما به آن‌ها! البته بر «پسِ پرده بودن» خورده نگیرید. مگر می‌شد ما بدون آن‌ها این‌همه حضور زنده و پررنگ در خاورمیانه و بویژه خلیخ فارس داشته باشیم؟ مگر ممکن بود بدون وجود آن‌ها بعنوان لولو سر خرمن، این همه اسلحه به کشور های منطقه فروخت و پول نفت را به جیبمان برگردانیم:

من با خودِ رهبر و برادر محمود
کردیم پسِ پرده بسی گفت و شنود
بس حقه زدیم بر سرِ خلق جهان
بی‌حقه‌ی ما جهان نمی‌دارد سود!

از آن گذشته :

او آمده تا رشته‌ی ما پنبه کند
مجموعه‌ی دوستان پراکنده کند
یعنی چه؟ تو نظاره می‌کنی یزدانا!
کاین نامده خاک بر سرِ بنده کند؟

پس آن ارج  و قرب نمایندگی که پیش از هجوم به عراق به بنده عنایت کردی چه شد؟ حاجی، حاجی مکه؟!  دیگه ما را نمی‌شناسی؟ این که راه و رسمش نیست.
 آقای «اوناباما» قصد بستن ابوغریب و گوانتانامو را دارد. خدا جان! همین جا بگویم که این کار غلط و نابجاست و مسئولیتش با شخصِ شماست! بقیه‌اش را خود دانی و آن رئیس جمهور عزیز کرده‌ات!

زندانِ «ابوغریب» بستن غلط است
«گوان – تانامو» بهم شکستن غلط است
دستان سیا از پس رخداد جهان
کوتاه نمودن و گسستن غلط است!

اما یک موضوع دیگر که برای ما سردمداران سرمایه‌های انحصاری بمثابهِ هوای تنفس است، نجات از فلاکت امروزین است.  فلاکتی که خواب از چشم ما ربوده و می‌رود تا دودمانمان را بر باد دهد. مگر خودت دست و آستین بالا زده بدادمان برسی و گرنه از هیچ کسی کاری بر نمی‌آید:

یارب تو «والستریت» را یاری کن
منشور خدائی به جهان جاری کن
آن کار مکن که ما بزانو آییم
این یک دفعه هم  بیا و همکاری کن!

اما یک موضوع دیگر که سابقه‌ی تاریخی‌ی چند دهه‌ای دارد و آن هم دفع شر شیطان سرخ و آن پیر مردِ چروت کش بود. درست است که فیدل کاسترو را با یک درد نابهنگام از اریکه‌ی قدرت بزیر کشیدی. اما سایه‌اش هنوز بر سر ما سنگینی می‌کند. این بار انگار آمدی و نسازی‌ها! این رائول را هم بگونه‌ای از سر راه بردار:

گفتیم:چو «فیدل» برود شاد شویم
چاچا رقصان خروش و فریاد شویم
افسوس که رائول از او کمتر نیست
پس کی یارب ز غصه آزاد شویم؟

و در آخر این که جهان و کمیته‌ی نوبل  یک جایزه‌ی صلح تپل مپل، به من بدهکارند. خداوندا، امیدوارم این بار رویم را زمین نگذاشته و آرزویم رابرآورده سازی!  البته بهتر و شایسته‌تر خواهد بود که دوستانی که در این رهگذر مرا یاری کرده‌اند در دریافت جایزه‌ی صلح نوبل و  صلحِ هیتلر سهیم و شریک باشند. بویژه در این ایام مبارک که بسلامتی با صلاحدید و طراحی‌ی بنده و همراهان ارجمند، برادر اولمرت، برادر احمدی‌نژاد، برادر سارکوزی، خواهر رایس و رهبر معظم انقلاب اسلامی، با این یورشِ جانانه، کار مردم فلسطین یکسره می‌شود:

با جایزه‌ی صلح مرا یاد کنید
اولمرت به دانگی ز غم آزاد کنید
یک بهر به سارکوزی و محمود دهید
با دانگِ دگر «رهبرنا» شاد کنید!

اما، انگار صدای درهم برهمی از کوچه پس‌کوچه‌ها بگوش می‌رسد که یکپارچه فریاد بر می‌آورند:

«اوباما» و او ز جنسِ یک پارچه‌اند
تجار محیلِ بورس و  بازارچه‌ اند
این هردو بنکدار بزرگ بازار
الباقی؟
         بی‌شبهه بنکدارچه اند!

و فریادی از آن سوی که می‌گوید:

ای خلق فریب «بوش» خوردید! بس است!
«اوباما» با « بوشِ»  پسر هم‌نفس است
من شرط بلاغت به شمایان گفتم
در خانه اگر کس است یک حرف بس است!

یاور استوار 31 دسامبر 2008
Yavar.ostvar@gmail.com

 

آرشیو: 1 > 2 > 3 > 4 > 5 > 6 > 7 > 8 > 9 > 10 > 11 > 12 > 13 >14 > بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر
درباره ما