هنر و ادبیات پرس لیت

www.perslit.com

تماس با ما و ارسال مطلب
بازگشت به صفحه نخست

 

بيزارم ازجدال/سيمين بهبهاني

دورانِ عشق و شور گذشت‏
 اى دل، هواى يار مكن‏
 بر دوشِ عشق‏هاى كهن‏
 اندوهِ نو سوار مكن‏

 مى‏دانمت كه پير نِه‏اى‏
 آرام و گوشه‏گير نِه‏اى‏
 امّا مرا به پيرسرى‏
 از عشق شرمسار مكن‏

 خواهى هواى يار كنم‏
 در پاش گُل نثار كنم؟
 جز برگ زرد نيست مرا
 پاييز را بهار مكن‏

 افزون تپيدنت ز چه بود
 چابك دويدنت ز چه بود؟
 پاى شتاب نيست مرا
 از دستِ من فرار مكن‏
 گيرم كسى ربود تو را
 من باز جويمت به كجا؟
 بيزارم از جدال ؛ مرا
 درگيرِ كارزار مكن!

 گويد دلم كه لاف مزن‏
 با من دَم از خلاف مزن!
 تو كيستى كه دَم بزنى‏
 دعوى به اختيار مكن!

 در عشق ناخدات منم‏
 در شاعرى صدات منم‏
 اى مبتلا، بلات منم‏
 ما را به كم شمار مكن!

 گويم نه كم‏تر از تو منم‏
 در كارِ عاشقى كهنم‏
 هر چند پير، شيرزنم‏
 تعجيل در شكار مكن‏

 يارى كه دوست داشتمش‏
 با خاك واگذاشتمش‏
 اكنون مرا كه آنِ وِيَم‏
 با غيرْ واگذار مكن!

 تيغى ز روزگارِ كهن‏
 جا كرده خوش به گنجه‏ى من‏
 در مرگِ خود مكوش و مرا


 مُلزم به انتحار مكن!   ارديبهشت 87
http://www.bukhara-magazine.com/

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما
توجه: بازانتشار مطالب با پیوند آن و نام بردن نشانی مجاز است و برای موارد اختصاصی مشروط به گرفتن اجازه کتبی از سر دبیر می باشد