غریبه

رضا کشاورزی
زمستان سردی بود. برف مختصری همه جا را سفید کرده بود. باد سرد خشكي گونههايمان را نوازش ميداد. گوشهايمان از شدّت سرما سرخ و بيحس شده بود. من به درخواست پدرم که سخت بیمار بود و آخرین روزهای زندگیش را میگذراند به شهرستان محل تولدش رفتیم.
وقتی به آنجا رسیدیم، او با آه و افسوس از کوچه پسکوچهها و میدانهای شهر میگذشت. به آنها با دقّت مينگريست، امّا نمیتوانست هیچ یک از خاطراتش را آنجا پیدا کند.
نه آدمها و نه ساختمانها، هیچ کدام برایش آشنا نبودند. شهر روي نگاه غریبانة پدرم سنگینی میکرد. ما سنگینی شهر و نگاه آدمهاي غريبش را حس میکردیم.
دوران کودکی پدرم به همراه پدر ارتشیاش در سفر و حضر گذشته بود. همه جای ایران، جنوب و شمال، شرق و غرب را دیده بود. همیشه به دنبال دوران کودکی از دست رفتهاش بود. خودش میگفت من کودکیام را گم کردهام و هیچ وقت مجال پیدا نکردم آن را بیابم.
لباس ارتشی پدرم با پوتینهای واکس خورده تنهاترین خاطرة کودکیام است. من تکهتکه شدم و نمیدانم کجای جهان ایستادهام.
ما از خیابانها و کوچههاي شهرمان میگذشتیم. دست پدرم روی شانة من بود. پدرم نتوانست هیچ خاطرهای از دوران کودکیاش را پیدا کند.
گوشهای از خیابان پیرزنی بساط چای و نانِ شیری داشت. پدرم ایستاد و به پیرزن خیره شد. گویی به دنبال چیزی میگشت تا خاطرهای را به زبان آورد. پدرم سفارش چای داد. پیرزن چای را توي ليوان ريخت و با دو حبّه قند جلوی پدرم گذاشت. پدرم وقتی چایش را خورد به پیرزن گفت: «تو به نظرم آشنا میرسی. فکر میکنم تو را میشناسم.»
پیرزن گفت: «فکر میکنم من هم تو را میشناسم. تو باید غریبه باشی.» |