هنر و ادبیات پرس لیت

www.perslit.com

تماس با ما و ارسال مطلب
بازگشت به صفحه نخست

غریبه

رضا کشاورزی

 

زمستان سردی بود. برف مختصری همه جا را سفید کرده بود. باد سرد خشكي گونه‌هايمان را نوازش مي‌داد. گوشهايمان از شدّت سرما سرخ و بي‌حس شده بود. من به درخواست پدرم که سخت بیمار بود و آخرین روزهای زندگیش را می‌گذراند به شهرستان محل تولدش رفتیم.
وقتی به آنجا رسیدیم، او با آه و افسوس از کوچه‌ پس‌کوچه‌ها و میدان‌های شهر می‌گذشت. به آنها با دقّت مي‌نگريست، امّا نمی‌توانست هیچ یک از خاطراتش را آنجا پیدا کند.
نه آدمها و نه ساختمانها، هیچ‌ کدام برایش آشنا نبودند. شهر روي نگاه غریبانة پدرم سنگینی می‌کرد. ما سنگینی شهر و نگاه آدمهاي غريبش را حس می‌کردیم.
دوران کودکی پدرم به همراه پدر ارتشی‌اش در سفر و حضر گذشته بود. همه جای ایران، جنوب و شمال، شرق و غرب را دیده بود. همیشه به دنبال دوران کودکی از دست رفته‌اش بود. خودش می‌گفت من کودکی‌ام را گم کرده‌ام و هیچ وقت مجال پیدا نکردم آن را بیابم.
لباس ارتشی پدرم با پوتین‌های واکس خورده تنها‌ترین خاطرة کودکی‌ام است. من تکه‌تکه شدم و نمی‌دانم کجای جهان ایستاده‌ام‌.
ما از خیابانها و کوچه‌هاي شهرمان می‌گذشتیم. دست پدرم روی شانة من بود. پدرم نتوانست هیچ خاطره‌ای از دوران کودکی‌اش را پیدا کند.
گوشه‌ای از خیابان پیرزنی بساط چای و نانِ شیری داشت. پدرم ایستاد و به پیرزن خیره شد. گویی به دنبال چیزی می‌گشت تا خاطره‌ای را به زبان آورد. پدرم سفارش چای داد. پیرزن چای را توي ليوان ريخت و با دو حبّه قند جلوی پدرم گذاشت. پدرم وقتی چایش را خورد به پیرزن گفت: «تو به نظرم آشنا می‌رسی. فکر می‌کنم تو را می‌شناسم.»
پیرزن گفت: «فکر می‌کنم من هم تو را می‌شناسم. تو باید غریبه باشی.»

 

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما
توجه: بازانتشار مطالب با پیوند آن و نام بردن نشانی مجاز است و برای موارد اختصاصی مشروط به گرفتن اجازه کتبی از سر دبیر می باشد