هنر و ادبیات پرس لیت

www.perslit.com

تماس با ما و ارسال مطلب
بازگشت به صفحه نخست

" کبوتر سفید "


روزبه فاطمی

کبوتر سفید
نشسته بود بر شاخه ای
مست بوی گل ،
و آغوش سبز باغ
گشوده
در برابرش .
خواهش گرم عشق
پر بود در هوا .
سربلندی درخت
به ناز باد
تن سپرده بود ،
فواره ای می رقصید
و می خواند آوازه خوانِ آب :
ــ زندگی زیباست .
کبوتر سفید
نشسته بود بر شاخه ای .

زیر پایش
مردی با لباسی نارنجی
و جارویی
به رُفت برگِ بیگاه ریز
و به روب خاشاک .
پروانه ای
شکفته بال
حدیث عشق می گفت با گلی ،
کبوتر می دید .
و فرود جارو بود
بر صورت گل .
زان پس
کفش گلین رفتگر
که می روبید
پروانه را لهیده
از جاروی .
غمگینی اش را
کبوتر
دانه ی اشکی
بر زمین چکاند .

در خیابانک باغ
کودکی می آمد
تیر کمان در دست
نگاهش
پرنده جو،
هر سو .
ترس آمد .
کبوتر سفید
دل دل زد ،
برخاست بی مجال
و پشت پروازش
به بدرقه
سنگی .

زیر بالّش ، شهر
جنگل سیمان و آهن
با رودخانه ها ، سنگی
و شنای شیشه و پولاد .

کبوتر سفید
نشست بر دیواری .
بر کناره
ازدحامی بود
ایستاده آدمان ،
به تماشا
اژدهایی در میان
غرشناک ، آهنین ، پر هیبت
با دستی بلند ، و چنگه ای .
بر آن
آویخته طنابی
پایانه اش
حلقه ای ، بر گردن زنی
زن پای بر خاک .
دستانش بسته
چشمان گشاده
اشکابه ای بر رخ
پر شیون .
بر دوش اژدها
نشسته مردی
بر چهره اش نقاب .

بازوی اژدها  بر خاست ،
به فرمانی .
پای زن
در هوا به رقص آمد
پر پر زد
زبانش افتاد
از دهانش ، خونین .
خیسای دامن اش را
کسی خندید
و نرمه باران را
که بارید زن
بر خاک .

کبوتر سفید
برخاست باز
پر کشانِ بغض اش را
به میانه ی ابر
سپیدایی در آسمان نبود .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  روزبه فاطمی

 

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما
توجه: بازانتشار مطالب با پیوند آن و نام بردن نشانی مجاز است و برای موارد اختصاصی مشروط به گرفتن اجازه کتبی از سر دبیر می باشد