تماس با ما و ارسال مطلب

 

بازگشت به صفحه نخست

برگ
رضا بایگان

 

برگ را زمین بود که میزبان شده بود

 ستاره ای که نامش را هنوز
حراج نکرده بودند
خرگوش قبل از فروش را
برای همسایگی اش آرزو داشت .

]برگ را زمین بود که میزبان شده بود [
 
کوچه ای سالها بی عابر
برای حضور بادی که چشمی به انتظارِ وزیدنش داشت
و سگِ ولگردی که نیمه نگاهی بسویش
به خاکروبه ها التماس می کرد .

]برگ را زمین بود که میزبان شده بود [

مخروبه خانه ای
           که موش و موریانه را
بی هیچ حق و حقوقی مستجر خود کرده بود
دل بدان بسته داشت که شایدش
 گله ای راه گم کرده
آب حوضش راتا انتها سرکشند .

]برگ را زمین بود که میزبان شده بود [

 شیرِآبِ سرِ کوچه
 آبِ تصفیه نشده اش را بی دریغ
 روانه ی جوئی می کرد
 که بنزدیکی یش همسایه بود
تا شاید او دستِ کسی را
 برای بستنش ، آواز دهد .

]برگ را زمین بود که میزبان شده بود [

کوهی بی ببر و بز
باران باریده وقتِ خوابِ شبانه اش را
می خواست که بحبس آرد
تا بهار را، پٌر گل داشته باشد .

]برگ را زمین بود که میزبان شده بود [

من می خواستم که من باشم
خودم باشم ایستاده   زیرِ سایه بیرق خویش
 بارنگ دردهای کهنه در دلِ خویش ،

من می خواستم که خودم باشم
بی داشتن سپر و شمشیر
و یا حصاری برای
              روباه و   شیر .

 من می خواستم خودم باشم
 آش خورِ کاسه آشِ خویش
       بی فلفلِ
            سبز و قرمز و سیاهِ
                  انبارِ خانه ی پاسبان و رئیس .
                  
می خواهم برهنه باشم
می خواهم کنار برگ آسوده ایستاده باشم
با پاهائی
فارغ از فشارِ کفش خویش .
                                                           . . . . . . . . . . . . . . . . .
]برگ را زمین بود که میزبان شده بود [

                  آلمان – 27 اردیبهشت 1388         

17   می ماه  2009

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما