خواب ها
رضا
بی شتاب
ای
خوش آن شوریده
ی شرزه که
آشفته کند این
خوابها
تا
مگر خیزابِ
خشمی برجهد
ناگه ازین
گردابها
آسمانی
پُر ستاره بر
دمید و یک دلِ
بیدار نیست
آخر
ای دلبسته ی
بستر چه می
جویی درین
سردابها
برگی
از این باغِ
پهناور نمی
جنبد دگر در
روزگار
یاد
باد آن شعله
های خشم اندر
دستها و سینه
ها بی تابها
از
چه با دریادلی
حاصل ترا این
وحشت و تشویش
شد
جانِ
مواجِ جهان
بودی و اکنون
مانده در
مردابها
رنگ
و برگِ گل دگر
پژمرده و
بغنوده این
بیمار باغ
جای
آن دارد که از
ابرِ زمان
ریزد همه
خونابها
مرغِ
بی آواز گشتی
قیچیِ غم بال
و پَرت را بچید
از
زمین دیگر
نگاهت راه
نگشاید سوی
مهتابها
چشمه
ها در خود فرو
خفتند و دیگر
آینه مرداب شد
چهره
ای هرگز نبیند
باطنش در
صافیِ آن آبها
گشته
اند گم هم
سوار و اسب و
هم شمشیرِ
اندیشه دلا
نامشان
از دفترِ
فریاد رفت و
عکسِ شان اندر
غبارِ قابها
جز
حزین زمزمه از
سازِ زمان و
زندگی چیزی
نماند
بگسلد
سنگی گران آوا
سکوت و بشکند
مضرابها
هیچ
خورشیدی
نخندد در
دیارِ
مردگانِ و این
ددان
تا
مسخر فصلهای
سِفلگان،
بسته اینک
راهها و بابها
2008-05-26