چون سبوی تشنه

اخوان ثالث
از تهی سر شار
جویبار لحظه ها جاریست
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب واندر آب بیند سنگ
دوستان و دشمنان را میشناسم من
زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن
وای اما ، با که باید گفت این ؟ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
جویبار لحظه ها جاری
|
مثنوی مولانای بلخی

فروختن صوفیان بهیمه ی مسافر را جهتِ سماع
خر برف وُ خر برفت
صوفیی در خانقاه از ره رسید
مرکب خود برد و در آخر کشید
ادامه
|