مشتخشم

گیل آوایی
نمی شود
گشاده دست ِ باخته مشت خشم
زراه بی گذر گذشت
به گاه مرگ آفتاب
تنیده گزمگاه ره به راهوار بستگان
به آه وُ ناله وُ دریغ
به پند وُ آیه
شب به شب نشستگان
چه شاید ار بمانی پا به پای سنگ گشتگان!
گذر زراه بی گذر
چنین!؟
ببین!
اگر که بایدت چو جاری روان به بودنی
هوار زندگی به زنده بودن است
وگر که لحظه ای، دمی
بیارزد از فسیل واره ماندگی |
دلتنگیهای زمستانی

نسیم خاکسار
1
فکر کن به ستارهای دست یافتی در شبی تاریک
یا به روزنهای
در دخمه ی تنگت
چه نصیبت خواهد شد
وقتی زمین پوشیده از پرندگان مرده است؟
ستاره را در آستر کتت پنهان میکنی
و از روزنهات بیرون میآئی
در جستجوی کافهای
که تا صبح
ودکا بنوشی.
2
مه،
درختهاي كوتاه، يك قد
چمنزارهاي كنار هم
و عابري
كه به موازاتش
كسي راه نميرود
|