تماس با ما و ارسال مطلب

 

بازگشت به صفحه نخست

پرویز میرمکری

 ا و لین بار که یکی از چشم هایش را  از حد قه در آورد
و آن را زیر با را ن گرفت  تاشسته شود
نگران شد م  می دا نستم  اگر از  دستش بیا فتد مرا به دنبا ل آن خواهد  فرستاد 
و  اعتراض  من به او  ساعت های طو لا نی  جر و بحث  به  د نبا ل  داشت
من معتقدبو دم برای شستن چشم احتیا جی به با ران نیست بلا خره یک روز گریه خواهد کرد
و اشک آنها را خواهد شست
قا نع  نمیشد و حق هم داشت
 می گفت : اگر گریه کند
 اشک  خا طرات  کوتاهش  را در هماغوشی آ غوشی با آفتا ب پا ک  می کند  .

اولین بار که با هم آشنا شدیم 
هر  دو تامون  دنبا ل قطار می گشتیم  هر چند  دو سال زودتر از من  مرده بود
  اما هنوز با آدرس های دنیای جدید  زیا د  آ شنا  نشده بود
نگاهم که کرد  د ا شتم   نا خن ها یم را می خوردم
خند ید  و گفت  آ هان   تازه مرده ای ؟ چه زود می خواهی از قطار استفاده  کنی ؟
من به او نگفتم که به خا طر عبور از  تونل  قطار را دوست دارم
اما او    خیلی راحت و ساده گفت  عاشق قطار است
چون سر نوشت  جاده را طولا نی  می کند
و شاید مادر بزرگش  را که هنوز زنده بود و گل  آب میداد  لحظه ی از پنجره قطار ببیند  .

                                                              Ottawa  2006
                                                               پرویز میرمکری         

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما