يك
روز واقعي
تابستان
نسيم
خاكسار
اريك
ديگر نميتوانست
دوستي ترودي
را با اسكار و
زنش كه از آنها
بدش ميآمد
تحمل كند. سر
اين موضوع
بارها سر هم
داد كشيده
بودند و به
نتيجه نرسيده
بودند. آنروز
جمعه ساعت
چهار و نيم
بعد از ظهر،
اريك بعد از
رسيدن به
خانه، دوش كوچكي
گرفت و خودش
را آماده كرد
به خانه ترودي
برود. پيش از
بيرون زدن از
خانه در
پيغامگير تلفنش
به پيامها گوش
داد. وقتي
صداي ترودي را
شنيدكه ميگفت
بعد از شام
اسكار و زنش
به خانة او ميآيند،
تصميم گرفت
رابطهاش را
با ترودي كه
چهارسال با هم
بودند بالكل قطع
كند. ترودي در
پيامش گفته
بود، او ميتواند
از حالا
تصميمش را
بگيرد كه بعد
از شام ميماند
يا ميرود.
بعد
از آخرين
دعوا، شرطشان
را با هم
گذاشته بودند.
حالا اگر
ترودي آن را
جدي نگرفته
بود، تقصير
خودش بود. يك
ربعي توي
اتاقش قدم زد
و فكر كرد به
او اي ميل
بزند يا تلفن
كند. وقتي
تصميم گرفت
تلفن كند به
جملهاي كه ميخواست
به ترودي
بگويد فكر كرد
و شمارة او را
گرفت. تلفن
چند بار زنگ
زد بعد رفت
روي پيامگير. اريك
فكر كرد كارش
سادهتر شده
است. وقتي
صداي ملايم
تردودي كه ميگفت
خانه نيست و
لطفاً پيام
بگذاريد قطع
شد. و بيب گذاشتن
پيام شنيده
شد، اريك
درچند جملة
كوتاه گفت:
«ترودي، من و
تو سر اين
موضوع به
توافق نميرسيم.
پس بهتر است
همديگر را
ديگر نبينيم.
اينطور هم تو
راحت تري و هم
من. خدا حافظ.»
وقتي گوشي را
ميگذاشت فكر
كرد يك جملة
ديگر را هم ميتوانست
بگويد. جملهاي
كمي عاطفي. يا
به جاي ترودي
بگويد عزيزم،
اما بعد از چند
لحظه به آن
هم ديگر فكر
نكرد.
هوا
آفتابي بود. و
اريك فكر كرد
بهترين وقت
است كه از
خانه بزند
بيرون ، جائي
حوالي خانهاش
پيدا كند و تا
غروب نشده يكي
دوساعتي زير پرتو
گرم خورشيد
دراز بكشد.
فرش حصيريِ
كوچكي داشت كه
يك گوشهاش
كمي ريش ريش
شده بود. آن را
لوله كرد و با
يكي از
بالشتكهاي
روي مبلش و يك
بطري
پلاستيكي آب چپاند
توي يك كيف
پارچهاي و
گذاشت دم در.
لباسش را هم
عوض كرد.
شلوار كوتاه
كرمي رنگي را
كه پارسال
ترودي براي
هدية روز
تولدش برايش
خريده بود
پوشيد. تيشرت
نازكي هم به
همان رنگ
انتخاب كرد.
دفترچه مخصوص
نقاشي و بسته
پاستل روغنياش
را هم برداشت
كه اگر حوصلهاش
از تنهائي سر
رفت با نقاشي
كردن خودش را
مشغول كند.
بعد دمپائياش
را پوشيد و
كيف به شانه
از خانه بيرون
زد.
از
آنروزهائي
بود كه در
تاريخ آب و
هواي هلند كه
هميشة خدا
باراني بود
بايد به عنوان
يك روز واقعي
تابستان ثبت
ميشد. اريك
ميدانست به
كجا ميرود.
پشت
ساختمانهاي
دست چپ خانهاش
يك خيابان
بود. از آن كه
ميگذشت ميافتاد
توي يك باريكة
راه و بعد از
طي پانصدمتري
مي رسيد به
چند زمين
ورزشي كه بغل
هم بودند. دو
زمين فوتبال،
يك زمين
بسكتبال و يك
زمين واليبال.
وقتهائي كه
هوا آفتابي
بود سكوهايِ
كوتاهِ سنگي و
نيمكتهاي
چوبي
اطرافشان
بهترين جا بود
براي او كه
رويشان دراز
بكشد.
اريك
نگاه كنان به
اطراف سلانه
سلانه در باريكه
راه جلو ميرفت.
سمت چپ
خياباني
اسفالتي بود و
سمت راست،
زميني
سراشيبي و پر
از علف كه به
كانال آب ميرسيد.
علفهاي دو سمت
ساحل كانال از
بيآبي و
آفتاب تند،
نوكشان زرد
شده بود و بوي
يكجور خشكي ميدادند.
صداي چندتا
قورباغه از آن
پائين، نزديك
به آب، به
گوشش خورد.
اگر آزار پشههاي
نزديك به آب
نبود و يا
مورچهها كه
تاحصيرش را
پهن ميكرد ميآمدند
روي آن، ترجيح
ميداد
همانجا كنار
كانال دراز
بكشد. نگاهي
به ساعتش كرد.
ساعت حدود پنج
و ربع بود. فكر
كرد ميتواند
تا ساعت هفت و
نيم بيرون
باشد و در
آفتابي ملايم
كه پوستش را
نميسوزاند
ولي
استخوانهايش
را گرم ميكرد
دراز بكشد. با
نگاه به
شقايقها كه گل
داده بودند و
نيز به بوتههائي
وحشي كه بوي
خوشي داشتند و
اسمشان را نميدانست
سعي كرد هر چه
را كه تا حالا
آزارش ميداد،
فراموش كند.
اريك
وقتي به زمين
بازي واليبال
، اولين زمين ورزشي،
رسيد ، پشت
ديوار سيمي آن
ايستاد. از
ذهنش گذشت پنجاه
متري جلو برود
و روي پلههاي
پهن و كوتاه و
سيماني زمين
فوتبال دراز
بكشد يا
همانجا روي
نيمكت چوبي
روبرويش
بساطش را پهن
كند. خيلي زود
بر ترديدش
فائق آمد و از
در كوچك ميان
ديوار سيمي
گذشت و رفت
نزديك نيمكت.
حصيرش را از
توي كيفش
درآورد. روي
آن پهن كرد. بالش
را هم جائي
روي نيمكت
گذاشت كه وقتي
روي آن ميخوابيد
صورتش رو به
آفتاب ميشد.
وقتي
اريك سرش را
روي بالش
گذاشت براي
لحظهاي
چشمانش را
بست. آخرين
دعواي خودش و
تردودي را سر
اسكار و زنش
به ياد آورد.
پشت سر ديگران
حرف دروغ زدن
و بعد جلوشان
چاپلوسي كردن
از عادات ترك
نشدني آنها
بود كه اريك
را از آنها
فراري مي داد.
موضوعي كه اصلاً
مورد انتقاد
ترودي نبود. و
آن را زياد
مهم نميدانست
«اريك
تو زيادي قضيه
را بزرگ ميكني.»
ياد
آوري اين جملة
ترودي بازكفرش
را درآورد.
چشمانش را باز
كرد. و سعي كرد
با باز گذاشتن
آنها به اسكار
و زنش فكر نكند.
روبرويش دو
تير بلند چراغ
بود كه چراغ
بالايشان با
چراغهاي
معمول
خيابانها فرق
داشت. نورافكن
بودند. و وقتي
روشن ميشدند
تمام زمين
بازي را در شب
روشن ميكردند.
سرپوش بالاي
چراغها طوري
بود كه به
آنها شكل
كلاهخودهاي
سربازان رومي
را ميداد.
كلاهخودها آن
بالا، درست در
دو طرف ضلع عرضي
ميدان روبرو،
با رنگ سربي
خود درآفتابي
كه رويشان ميتابيد
ميدرخشيدند.
و حباب شيشهاي
و زرد رنگشان
مثل نقاب صورت
سربازان را ميپوشاند.
اريك روي يك
آرنج كج شد و
دوباره نگاه
كرد به آنها.
از اين كه
آنها را مثل
سربازان رومي
ميديد به وجد
آمده بود. رفت
به ذهنش كه از
آنها، به همان
صورت كه در
ذهنش آمده
اند، با
پاستلهاي
روغنياش
طرحي بزند.
دست درازكرد و
در پاي نيمكت
كيفش را از
روي زمين
برداشت. از
توي آن جعبه
پاستلها و
دفترچهاش را
درآورد. چند
مورچه كه از
گرماي آفتاب
رفته بودند
توي كيف و لاي
دفترچه، از
روي برگهاي
دفتر آمدند
روي دستش. با
فوت آنها را
انداخت پائين.
از
ميان درختهاي
بلند و پر شاخ
و برگ دو سمت
ميدان، پرندهها
ميخواندند.
صداي توكاها
را ميشناخت.
متفاوت از
بقيه ميخواندند.گاهي
هم صداي چند
قمري را ميشنيد
كه از روي
درختهاي
مختلف با هم
همراهي ميكردند.
اريك تيشرتش
را
درآورد،گذاشت
روي بالش و
دقيق شد به فضاي
اطراف
نورافكنها. از
پشت ديوار
سيمي بغل يكي
از آنها
نزديكترين
زمين چمن
فوتبال پيدا بود.
چهار پرچم به
رنگهاي زرد و
سبز در چهار
طرف ميدان در باد
تكان ميخوردند.
سبزي يكدست
زمين چمن حسي
از يك تنهائي
رفيع به او ميبخشيد.
از دور صداي
عبور
ماشينها، كه
در جاده اصلي
ميراندند،
مثل صدايِ
كشتي در آب به
گوشش ميرسيد.
وقتي به
تيرهاي چراغ
نورافكن نگاه
ميكرد. روي
بدنة آنها، به
فاصلههاي
مساوي تا
بالا، زبانههاي
كوتاهي به طول
ده سانتيمتر
را ديد كه از بدنه
تيرها بيرون
زده بودند.
زبانهها به
بدنه
تيرآهنها جوش
خورده بودند.
اولين زبانه
فاصلهاش با
زمين زياد
بود. البته
اگر كسي ميخواست
ميتوانست
دستش را به آن
برساند. اريك
دفترچه و جعبة
پاستلش را
كنار گذاشت و
از جا پا شد و
رفت نزديك تير
چراغها. وقتي
دستش را به
سمت اولين
زبانه كشيد
ديد حدود نيم
متري با آن
فاصله دارد.
يكهو كرمش
گرفت از تير
چراغ
بالا رود. در
هيچ كدام از
زمينهاي بازي اطراف
كسي ديده نميشد.
از محوطة درون
و بيرون كافهاي
هم كه به يكي
از باشگاه هاي
فوتبال تعلق
داشت، صدائي
نميآمد. به
طور معمول
چند نفر جلو
آن ميپلكيدند.
اريك اول فكر
كرد برود
نيمكت را بكشاند
تا پاي يكي از
تيرها و بعد
با پا گذاشتن
روي پشت آن
خودش را به
اولين زبانه
برساند. اما
خيلي زود نظرش
عوض شد. و
تصميم گرفت از
همان روش
دوران كودكياش
براي بالا
رفتن از
تيرهاي چراغ
استفاده كند.
در اين حالت
بايد گيره وار
دو پايش را از
پائين محكم به
تير ميچسباند
و با زور بازو
خودش را بالا
ميكشاند.
اريك بي آن كه
به عاقبت كار
بيانديشد، تصميم
گرفت با سرعت
به آنچه كه به
ذهنش رسيده
بود، عمل كند.
رفت تيشرتش
را پوشيد، بعد
چسبيده به تير
خودش را بالا
كشاند و دستش
را به اولين
زبانه رساند.
وقتي پايش را
روي آن گذاشت
و زبانة بعدي
را گرفت با خيال
راحت به
اطراف
نگاه كرد.
درهمان ارتفاع
كم و از سر
ساختمان كافه
ميتوانست
زمين دومي
فوتبال را هم
ببيند. مورچهاي
روي بازويش
ديد. از آن
مورچههائي
بود كه هنگام
دست كردن توي
كيفش كه روي زمين
افتاده بود به
بازويش
چسبيده بود.
با فوت آن را
پايين انداخت.
از زبانة دومي
و سومي هم بالا
رفت. احساس
سبك شدن كرد.
نگاه كنان به
ميدان دوم
فوتبال، جائي
را كه به طور
معمول دراز ميكشيد
پيدا كرد.
يكبار در
همانجا مگسي
طلائي روي
بازويش نشسته
بود. مگسي كه
اصلاً آزارش
نداده بود.
پرچمها در باد
تكان ميخوردند.
حاشية چمن
زمين دوم در
بعضي جاها
زردي مي زد.
اريك با
خوشحالي چند
پلة مانده به
آخر را طي كرد
و رفت روي كله
تير نشست.
هنوز نفسي
تازه نكرده
بود كه مردي
را در پائين
ديد. داشت قدم
زنان از
باريكه راه به
سمت او ميآمد.
مرد وقتي در پاي
تير رسيد سرش
را بالا كرد:
«چطور
شد رفتي آن
بالا،كاري
داشتي؟»
اريك
از آن بالا
جواب داد: «نه.
همينطوري
رفتم.»
مرد
گفت: «حالا مي خواهي
چكار كني؟»
اريك
گفت: «راستش
نميدانم.»
مرد
گفت: «ميتواني
بياي پائين يا
براي كمك بروم
پليس خبر كنم؟»
اريك
با نگاه به
پائين يكهو
ترس افتادن
توي دلش
افتاد. كمي
فكر
كرد بعد گفت: «آره.
فكر ميكنم
بروي پليس را
خبر كني بهتر
است.»
مرد
با دلسوزي
گفت: «پس تكان
نخور تا بروم
از نزديكترين
مغازه اين محل
به پليس تلفن
كنم.»
اريك
سرش را به
نشانة موافقت
تكان داد. مرد
با
شتاب راه
افتاد. اريك
از بالا ميديدش
كه در باريكه
راه ميدويد.
گاهي هم برميگشت
و به پشت سرش
به طرف اريك
كه دربالا روي
كله تيرچراغ نشسته
بود نگاه ميكرد
و با دست به او
علامت ميدادكه
سر جايش بماند
.
بعد
از دور شدن
مرد، ترس اريك
هم از پائين
آمدن ريخت.
روي ميلهاي
كه نشسته بود
كمي جابجا شد
و بعد با
احتياط پايش
را روي زبانة
زير پايش
گذاشت. وقتي
دوباره به
ميله چسبيد
دلش قرص شد.
بعداز طي يكي
دوپله ديگر
ترسش كاملاً
ريخت. پلهها
را تا آخر
پائين رفت و
به زبانة
انتهائي كه
رسيد، خودش را
چسباند به تير
و تا روي زمين
سرخورد. پايش
كه به زمين
رسيد
دوباره به
ترودي و دعوائي
كه با او داشت
فكر كرد. رفت
طرف نيمكت. تي
شرتش را
درآورد و روي
حصير دراز
كشيد. حصير
داغ شده بود.
وقتي روي آن
خوابيد پوستش
سوخت. اما
اريك اعتنائي
نكرد. نگاه
كرد به آبي
آسمان. از
يكدست آبي
بودن آن احساس
شعفي به او
دست داد.
توكاها
دوباره شروع
به آوازخواني
كردند.
صدايشان از
فاصلههاي
جدا از هم ميآمد.
داشت به آنها
گوش ميداد كه
ماشين پليس
توي جاده پيدا
شد. ماشين
نزديك به
زمين، در پشت
ديوار سيمي در
سرازيري راهي
خاكي ايستاد.
دو پليس جوان
و مرد از آن
پياده شدند.
آنها بي توجه
به او اول به
كله تيرهاي
چراغ و
بعد به اطراف
نگاه كردند.
اريك صداي
پليسها را ميشنيد
كه داشتند به
مرد چيزهائي
ميگفتند. بعد
مرد او را
ديدكه روي
نيمكت دراز
كشيده بود.
پليسها
و مرد با سر خم
از توي در
كوتاه ديوار سيمي
گذشتند. وقتي
آنها
گفتگوكنان با
هم داشتند به
او نزديك ميشدند
او
داشت به لباس
آبي رنگ
پليسها و كلاهشان
نگاه ميكرد.
وقتي پهلوي
اريك رسيدند،
مرد گفت:
« آره. همين آقا
بود كه رفته
بود بالاي اين
تير»
و اشاره كرد
به نوك تير: «آن
جا نشسته بود.
ميترسيد
بيايد پائين.خودش
گفت كه بروم
پليس
خبر كنم.»
يكي
از پليسها رو
به اريك گفت:
«اين آقا درست
ميگويد؟
رفته بودي
بالاي تير
چراغ؟»
اريك
كه از سرجايش
بلند شده بود
و روي نيمكت نشسته
بود، گفت:
«آره.»
همان
پليس گفت :
«براي چي رفتي
بالا. ميداني
اين كار
جرمه؟»
اريك
گفت: «آره. »
پليس
ديگري كه تا
حالا ساكت بود
آمد جلو و گفت:
«پس چرا رفتي؟»
اريك
يك گوشش را
خاراند. نميدانست
چه جوابي بدهد
. نميخواست
عصبانيشان
كند. حوصلة
بدخلقي با كسي
را نداشت. فكر
كرد وقتي آن
بالا سر تير
نشسته بود اگر
در جواب به
مرد كمي تامل
ميكرد برايش
اين اتفاق نميافتاد
گفت: «راستش
خودم هم نميدانم.
يكدفعه زد به
سرم كه بروم
آن بالا. بعد
هم رفتم.»
پليس
اولي گفت: «به
هرحال كار
خطرناكي كردي.
چون ممكن بود
يكدفعه از آن
بالا پرت بشوي
پائين. براي
همين كار ميتوانيم
تو را جريمه
كنيم. اما نميكنيم.
شانس آوردي كه
تو را آن بالا
نگرفتيم. بازهم
شانس آوردي كه
با وسائل
نيامديم. اگر
با ماشين
مخصوص و با نردبان
ميآمديم
حتماً جريمهات
ميكرديم.»
بعد
نشاني و تلفن
او را گرفتند
و رفتند. وقتي
آنها رفتند
مردي كه رفته
بود و پليسها
را آورده بود
گفت :«ممنون
كه زيرش نزدي.
ميتوانستي
بگوئي من
نبودم. چون
آنها كه تو را
آن بالا
نگرفته
بودند.»
اريك
گفت: «فكرش را
نكن. من از تو
ممنونم.»
مرد
گفت: «به هر
حال من آن كار
را به خاطر تو
كردم. فكر مي كردم
آن بالا معطل
ماندي كه
چطوري بيائي
پائين.»
اريك
گفت: «اولش
همان طوري بود
كه گفتي. بعد
هم اتفاق است ديگر،
ترسم ريخت.پيش
ميآيد.»
مرد
دوباره گفت:
«ممنونم كه
زيرش نزدي.» و
از او خداحافظي
كرد و رفت.
بعد از
رفتن او اريك
باز به صداي
پرندهها گوش
داد. خوشش آمد. با
اين كه بار
اولش نبود كه
در روزهاي
آفتابي در
همين اطراف
حصيرش را پهن
ميكرد اما
انگار بار
اولش بود كه
صداي پرندهها
را آنجا، در
دور و برش، ميشنيد.
انگار هركدام
از سردرختي كه
نشسته بودند
داشتند با
صدايشان براي
هم پيام ميفرستادند
كه چه مي
بينند و يا چه
حسي دارند.
حالات
صدايشان و
چهچههاي كه
ميزدند در
گوش او حكايت
از گفتگوئي در
بينشان ميكرد.
اگر ضبط صوت
داشت حتماً
صدايشان را
ضبط ميكرد.
صدايشان به
رقص برگها در
باد و به تكان
خوردن شاخ هاي
نازك درختان
حالت ميداد.
انگار آنها با
نواي پرندهها
همراهي ميكردند.
برايشان كف ميزدند
و يا ميرقصيدند.
سه درخت بلند
در طرف راستش
بود و چهار
درخت ديگر به
همان اندازه
در طرف چپ. چشم
انداز پشت سرش
ميخورد به
بخشي از زمين
فوتبال و بعد
جادهاي كه
صداي ماشينها
از پشت انبوهي
از درختها ميآمد.
روبرويش همان
دو تير بلند
چراغهاي نورافكن
بود كه شبها
زمين هاي بازي
را مثل روز
روشن ميكردند.
اريك كه غرق
در دنياي
پرندهها شده
بود، باز هوس
كرد از تير
چراغ بالا
رود. اينبار
ترسش ريخته
بود. گوش دادن
به صداي
توكاها و
فاختهها
جهان تازهاي
را در وجودش
بيدار كرده
بود. دلش ميخواست
برود بالا و
از آنجا به
صدايشان گوش
دهد. تيشرتش
را دوباره
پوشيد. و
سلانه سلانه
به همان تيري
نزديك شد كه
از آن بالا
رفته بود.
وقتي پاي آن
رسيد به اطراف
نگاه كرد. كسي
ديده نمي شد. اريك
اصلاً نميخواست
براي خودش و
براي ديگري
دردسر درست
كند. براي آن
كه كاملاً از
نبودن كسي
ديگر در آنجا
مطمئن شود از
زمين واليبال
زد بيرون و تا
ته جاده را
نگاه كرد. كسي
نبود. برگشت و
با سرعت از
تير بالا رفت
و رفت سر جاي
قبلياش نشست.
نگاهي كرد به
اطراف و گوش
داد به صداها.
فاختهها
دوباره شروع
كردند به
خواندن. به
خودش گفت چقدر
قشنگ ميخوانند.
و سعي كرد
صدايشان را
تقليد كند.
بعد از چند بار
تمرين، به
تقليد از صداي
فاخته ها شروع
كرد به
خواندن. بعد
خاموش شد.
وقتي صداي
فاختهاي
بلند شد. خوب
گوش داد.
انگار داشت
چيزي به او ميگفت.
اريك خوب به
صداي او گوش
داد. نگاهي
كرد به زمين
دوم فوتبال كه
ميتوانست از
بالا آن را
ببيند. بعد با
صداي فاختهها
از روزي گفت
كه آن مگس
طلائي روي
بازويش نشسته
بود و آزارش
نداده بود.
چند بار
داستانش را با
همان صداي
فاختهها
تكرار كرد و
ساكت شد.
آنوقت صداي
توكاها بلند
شد. اريك ميخواست
صداي آنها را
تمرين كند كه
ساية كسي را از
دور توي جاده
ديد. كمي فكر
كرد بعد با
سرعت از تير
پائين آمد.
وقتي پايش به
زمين رسيد مرد
غربيهاي را
ديد كه به
نزديكيهاي
راه خاكي و
سرازيري كه به
زمينهاي بازي
منتهي ميشد
رسيده بود.
مرد با شك و
ترديد به او
نگاه كرد بعد
راهش را كشيد
و رفت. بعد از
دور شدن او اريك
فكر كرد اگر
كسي پيدا نمي
شد، تا غروب
آفتاب همان
بالا مينشست
و در ارتفاعي
كمي بلند تر
از سطح خاك به
چشم اندازهاي
اطرافش نگاه
ميكرد و با
پرنده ها ميخواند.
نسيم
خاكسار.
چهاردهم
جولاي 2004
اوترخت
www.perslit.com