دگردیسی
معکوس !!
محترم
مومنی روحی
فوریه
2008 هلند
آنقدرگرفته
و درهم بود که
نمی توانستم
بی تفاوت از
کنارش بگذرم و
حالش را
نپرسم. جلو
رفتم : < سلام،
چرا تنها نشستی؟>
" حوصله
ندارم." < طوری
شده ، اتفاقی
افتاده؟> "
اتفاق که نه،
اما..." < اما چی؟
زود باش تعریف
کن ببینم چی
شده؛ با کسی
حرفت شده؟ > "
نه بابا، مگه
قراره آدم با
کسی حرفش بشه
که به فکرفرو
بره؟ " گفتم: <
سؤآلم رو با
سؤآل جواب نده
، اگه ترجیح می
دی حرف نزنی ،
اشکالی نداره
، فعلا
خداحافظ؛ تا
بعد.> با شتاب
گفت: " کجا ؟
توکه
انقدرعجول
نبودی، من که
غیر از تو کسی
روندارم که به
حرفام گوش کنه
." بعد من هم
همان جا روی زمین کنارش
روی چمنهای
محوطه
دانشکده نشستم
و به آرامی
گفتم: < گوش می
کنم.>
آه
عمیقی کشید و
گفت: " دگردیسی
معکوس یعنی
چی؟" کمی فکر
کردم و بعد در
جوابش گفتم: < تا
جایی که سواد
من قد میده،
دگردیسی نوعی
متولد شدن
تدریجیه ،
یعنی بعضی از
قسمتهای بدن
یک موجود زنده
پس از تولدش رشد
می کنه وکامل
میشه؛
درسته؟> گفت: "
فکر می کنم
همینطور باشه
." ازاین که
جواب اجمالی
من را تأیید
کرد خوشحال
شدم و ادامه
دادم: < با این
حساب اگر
مفهوم حرف ما
این باشه که
چیزی از عدم
به عالم وجود
بیاد ، یعنی
از نیستی به
هستی برسه ؛
پس دگردیسی
معکوس نوعی
تغییر مسیره،
یعنی از هستی
به نیستی
برگشتن . > درست
بودن نظرم را
با تکان دادن سرش
تأیید کرد و
گفت: " با این
تفاوت که تو
در دگردیسی
برعکس وقتی به
عقب برمی گردی
و به قول معروف
به جای ترقی
کردن تنزل می
کنی ؛ وقتی از
هستی به طرف
نیستی می ری ،
در همون نیستی
وعدمت،
جون می کنی
تا مرگ طبیعی
فرا برسه." گفتم
: < خب این که
خیلی بد میشه
که در یک مرگ
موقت منتظر
مرگ دائمت بنشینی
.> لبخند تلخی
چاشنی لبهای
خشک شده اش
کرد و گفت: "
هوم، بخش
بدترش اینه که
با دست و
دخالت آدمای
دیگه به اینجا
می رسی! "
پرسیدم : < حالا،
چگونه بوده
است آن حکایت؟
> جواب داد: " تو
بیشتر از همه
می دونی که من
چندین ساله که
دارم مطالعه و
تحقیق میکنم،
چند وقته که
برای خیلی از رسانه
ها قلم می
زنم، چون روی
من شناخت داری
می دونم که
حمل بر
خودستایی نمی
کنی اگه بگم
در حد خودم
برای خودم
صاحب نظرم." نگذاشتم
ادامه بدهد،
حرفش را قطع
کردم و گفتم: <
درسته ، تا
جایی که من
میدونم، هیچ
کدوم از
جاهایی که
کارای تو رو
منتشر می کنن
لازم نمی
بینند که
مطالب
تو رو " ادیت
و ویراستاری "
بکنند. حالا
مگه چی شده؟> دوباره
آهی کشید و
گفت : " حیف که
می دونم بودن
یه کار از من
داخل یه مجله
و یا روزنامه
به نشریه اونا
اعتبار میده ،
تیراژشونو
بالا می بره؛
در غیر این صورت
به جای این که
فکر و وقتمو
صرف اونا
بکنم،
کارامو
جمع آوری و
مجموعه هامو
آماده چاپ و
انتشارمی
کردم. "
جمله ش
که تمام شد،
پرسید م: < ربط
این قضیه با
تنها نشستن و
توی خودت فرو رفتن
چیه؟> جواب
داد: " ربطش
اینه که می بینم
کشورم در حالت
همون دگردیسی
معکوس که
اشاره کردم
قرارگرفته و
کسی نمی تونه
براش کاری
بکنه ." آه
بلندی را به
پایان جمله اش
وصل کرد و با
حرص چند تا از
چمنها را کند
وبه هوا پرتاب
کرد. گفتم:<
میشه کمی
بیشتر توضیح
بدی ؟ من
متوجه نیستم ،
چه جوری
کشورمون داره
به قول من و تو
از هستی به
نیستی
برمیگرده و از
موجود بودن به
عالم عدم
مراجعت می
کنه؟ یعنی می
خوای بگی که تکه
تکه تمامیت
ارضی این کشور
مورد دست
درازی اجانب
قرارمی گیره و
یا منابع
زیرزمینی و
ثروتهای ملی
که داریم در
حال تموم شدن
هستند و به
زودی ما و
بقیه هموطنامون
مثل گرسنگان "
بیافرا"
شکمامون از
زور هوای خالی
خوردنمون باد
می کنه و
عکسمونو توی
کتابهای
تاریخ
وجغرافیای دنیا
میندازن و
ازطرف مؤسسه
های بین
المللی مثل "
یونیسف " برامون"
قوت لایموت "
میفرستن که
نمیریم؟ > گفت :
نه ، این
چیزهائی که تو
میگی به پیکر
جامعه ما مربوط
می شه؛ دربخش
جغرافیا و
اقتصاد و کمی
هم سیاست .
درحالی که
منظور من قسمت
جان و روح و روان
کشورمونه ." قضیه
برام جالب تر
شد و سؤآل
کردم : < مقصود
جنابعالی از
جان و روح و
روان کشورمون
چیه ؟ مگه
هرسه تای اینا
یک مفهوم واحد
ندارن ؟ > پاسخ
داد : " نه ،
البته که نه ،
توضیحش وقت
زیادی می خواد
ولی من خلاصه
شو برات تعریف
می کنم ." بعد نفس
عمیقی کشید و
گفت : " این کار
یعنی تنفس به
اضافه تپش قلب
و فعل و
انفعالات
مغزی و ارگانهای
دیگه بدن
انسان جریانی
رو در اندام
یه آدم جاری
میکنه که به
اون زنده بودن
می گن، این
مربوط به بخش
جان میشه . اما
روح بعد دوم
حیات یه
انسانه، درست
مثل یه سکه که
دو رو داره ؛
یه آدمم جسم و
روحش دو روی
سکه زندگی اون
هستند. اما
جان و روح هم
درست مثل جسم
کنش و واکنش
دارن . روند
تغییرات
رفتاری یه شخص
، و پژواک و
واکنش او به
کنشهای
دیگران در
حالتهای
مختلف خودش و
یا بقیه آدما،
جلوه هائی هستن
که به عنوان "
شخصیت " از
رفتار و گفتار
و کردارش
مشهود میشه ،
میزان تأثیری
که روی بقیه
می زاره ،
رفلکسی که به
تأثیر گذاری
آدمای دیگه روی
خودش بروز
میده و خیلی
چیزای دیگه هم
روان ما رو
تداعی می کنن.
امیدوارم
کمی روشن شده
باشه ، و همه
این مفاهیم در
زوایای فرهنگ
و تاریخ کشور ما
که همون طوری
که گفتم جان و
روح و روان میهنمون
هستن حضور
دارن. انطباق
این قسمت بر
روی بخش پیکر
یعنی = رسوخ و
نفوذ موقعیت
روحی روانی
(فرهنگ وتاریخ)
بر شرایط جغرافیائی
( موقعیت
اقتصادی و
سیاسی ) . در
نتیجه چنین
تطابقیه که هویت
ملی ما رو شکل
ومعیار
ارزشمندی میده.
حالا اگر لحظه
لحظه این دو
بعد وجودی یک
سرزمین در طی
هزاران سال
رشد و ترقی
کرده باشه ؛
بعد به حد و
مرحله ای برسه
که دیگران
نتیجه گیری
بکنن که
دگردیسی تکامل
اون به بلوغ
کامل رسیده و
اعتبار
وجودیش نمودی
از یک پیشرفت
همه جانبه به
حساب می آد؛ پر
واضحه که اونا
چشم دیدن این
روند سریع
توسعه یابی رو
ندارن، پس
باید جلوشو
بگیرن . مستقیم
که از رونق و
جلورفتنهای
اون نمی تونن
ممانعتی به
وجود بیارن؛
بنابراین
نقشه می کشن
که یه سد
مستحکم و وسیع
و فراگیر در
جلوی جریان
رشد وترقی اون
بسازن، وقتی
یه کشوری در
طول سالهای
دگردیسی و
تکاملش گام به
گام کاملتر
شده و اعضای
پیکرش شکل واقعی
شونو پیدا
کردن ، در
بروز نظرتنگی
دشمناش و
توطئه ای که
اونا برای
راکد گذاشتن
رشد و ترقی
چنین جامعه ای
میکنن ، شروع
میکنه به
پسرفت! البته
این تنزل از
بعد دومش یعنی
از بخش جان و
روح و روانش
آغاز میشه و
شروع میکنه به
از دست دادن
تدریجی همه
شایستگی هائی
که در طول
تاریخ حیاتش
برای خودش
دست و
پا کرده ، و
بعد از اون هم
متأسفانه
نوبت میرسه به
کاهش و تنزل بخش
ظاهری و پیکره
اون ؛ یعنی از
لحاظ
جغرافیائی و
اقتصادی و
سیاسی لطمه می
بینه . درهر
عقب گردی قسمتی
از حیثیت و
شخصیتش هم
مضمحل میشه .
این بلا وقتی
درون و بعد معنوی
اونو پوسوند و
از بین
برد ؛ در اثر
فعل و
انفعالاتی که
در دگردیسی
معکوس منجر به
ساختن یه ویروس
کشنده میشه که
همین میکرب به
بعد ظاهری و
پیکره اون هم
لطمه می زنه و
شروع به تکه ،
تکه شدنش
میکنه ، یک
سرزمین بی
صاحب و ازدست
رفته زودتر به
وادی دگردیسی
معکوس می افته
.!!
آخرین
جمله هایش در
بغض گلویش گره
خورده بود .
ولی با این
حال حتی این
گره هم
نتوانست سدی
جلوی چشمانش
بسازد، تا از
ریزش اشکهایش
بر روی گونه
هایش جلوگیری
بکند .
در دهه
اول دگردیسی
معکوس
میهنمان
بودیم . من هم
گونه های خیس
شده از
اشکهایم را
پاک کردم و از
او پرسیدم <
اگه منظورت
همینی باشه که
الان به فکر
من خطور کرد؛
وای به ما و
بچه هامون .
ببین ، می
خوای بگی
بعضیها قصد
تکه پاره کردن
شیرمونو دارن
و سعی می کنن
چهره گرم و
نورانی خورشیدی
رو که بر پشت
گرده شیرمون
نشسته
رو به طرف
دیگه ای
بچرخونن؟>
پاسخ داد : "
اگه به اونا
فرصت بدیم ،
دقیقا همین
قصد رو دارن .
مگر اینکه !" < مگر
اینکه چی ؟ > "
مگر اینکه خدا
به دادمون
برسه "
بعد زیر
لب گفت: "
دوشینه به کوی
می
فروشان
پیمانه می به
زر خریدم اکنون ز
خمار
سرگرانم زر دادم
و درد سر
خریدم ."
یکدیگر
را دلداری
داریم که
همیشه خدای
ایران بزرگ
بوده و همچنان
هم بزرگ خواهد
ماند. آنچه که
باید کوچک و
کوچکتر بشود
تا زمانی که
محو و نابود
بگردد واز
صحنه خارج شود
، عداوت و
دشمنی میان
آحاد یک جامعه
می باشد. به
ویژه جامعه ای
که چنین بلایی
بر سرش آمده و
اگر سهل
انگاری بکند؛
بلا پروران
بیکار نخواهند
نشست و بیش
ازپیش در
مقاصد
پلیدشان پای فشاری
خواهند کرد.
خدا
نیامرزد آنانی
را که با
ندانم به
کاریهایشان
میهن ما را به
چنین ورطه ای
سوق دادند که
به جای پیشرفت
وترقی، نصیبمان
پسرفت و
اضمحلال کردند
. و خدا نبخشد
ما را اگر
اجازه بدهیم
که روند " دگردیسی
معکوس " مام
وطنمان و خانه
پدریمان را از
دیار هستی و
وجود به نیستی
وعدم بکشاند.
با توانائی
محض به یکدیگر
بگوئیم و
بگوئید " برپا
خیز ، از جا کن
بنای ظلم
دشمن"
محترم
مومنی روحی
فوریه
2008 هلند
بازگشتwww.perslit.com