بده بستان

 

 

گیسوانش را بوئید

و در خم گلو خزید.

 

گونه هایش را لیسید

و طعم شیرین هوس را در کنج لبانش نشاند.

 

شانه هایش را فشرد

و نرمی پستانهایش را با سر انگشتان خواهش خود نازید.

 

نردبان ناز را پله ای پایین آمد

و بوی گرم ناف او را

در انتهای تردید دو راهی رانهایش بوئید.

 

زانو بر زمین نهاد

و ساقهای ترنم او را بر گونه های خود مالید.

 

به مچ پا که رسید

شاعر طعمه رها کرد و قد بر افراشت

و در پاسخ تعجب معشوقه فریاد برآورد :

نازنینم حالا نوبت توست

 

 

 

 

توقف

 

 

اکنون صدا ها بیگانه اند

و آوا های دیرین

خموش.

 

لابلای حافظه

سنگریز های زمان

سنگین و سرد.

 

اکنون فقط

سکوت

در چرخ دنده ی نفس

یاور عقیم تنهائیست

 

 

 

 

 

 

 

 

گل عشق

 

نو رس درخت گیلاس میوه داد

مرغک ریز جثه شش جوجه کرد

 

شکسته پای کبوتر راهوار جوش خورد

به پروازش درآوردیم

ساعتی بعد برگشت

دوباره غذایش دادیم

 

گل عشق ما اما

در گلدان روزمّرگی

تمایل شدیدی به پژمرده گی دارد

 

 

افسوس

 

 

وعد ه ی نیلوفر ها دادید

دستانم از رنگین گلهای امید تهی ست

 

ناز مهتاب در کمر کش راه حقیقت را

در کلام جاودانه ی خواستن سرودید

پا هایم در سنگلاخ امّاهاتان

قدمی فراتر از واهمه بر نداشت

 

شبهایم را با فانوس کلامتان روشن ساختید

اما چشمه جوشان نگاهم را

زندانی انجماد صبح دروغینی کردید

 

توانایی را در ایجاز دانایی نهادید

اما زبانم را بستید تا مبادا

غنچه دانستگی را حتی کودکانه ترسیم کند

 

اکنون که ثمره ی کج پی ای بیش ندارید

یاور انسانی باشید

که باز و باز هم

وفادارانه از شما

آری از شما

راه دیوانگی را میجوید.

افسوس که پیامبر نادانی بودید.

 

 

بازگشت به صفحه نخست

www.perslit.com