-
تولد –
هژبر میرتیموری
روی
صندلی
سفيدپلاستيکی
نشسته بود و درحالی
که سيگاری را ميان
انگشتانش
گرفته بود، از
بالکن ريزش
برگهای
درختان را که
به آرامی روی
زمین می
افتادند
نظاره می کرد.
صدای
زنگ در به صدا درآمد.
سیگارش را لبه
زیرسیگاری
گذاشت و به داخل
برگشت. بسوی
دررفت. درراکه گشود"ماریا
و یان"درحالی
که حسابی به
خودشان رسيده
و لباس های
مرتب به تن داشتند،
درآستانه در،
ایستاده
بودند."ماریا"
درحالی که چند
شاخه گل آفتاب گردان
که روبان
باريک و قرمزی
را به ساقه
شان گره خورده
بود دردست
داشت، باديدن سام
سلامی کرد و
او را به آغوش
کشيد، گونه
های نرم و
آويزانش را به گونه
هایش چسباند.
بوی عطرش یاد
گلهای بابونه
را در دهن سام زنده
کرد.
با
عجله گفت:" هی
جوون، تولدت
مبارک"
سام با تعجب پرسید" تولد من؟!
"یان" باعادت
هميشگی اش که
غلط های
لفظی"ماریا"را
با تکراری
صحيح ازجمله
تصيح می کرد، درحالی
که داشت جائی
برای کت اش
لابلای لباس
های آويخته به
چوب لباسی پيدامی کرد،
دست اش را به
علامت اينکه
"ماریا"
اشتباه می
گويد تکان داد
و گفت:"
نه بابا تولد
رعنا رو میگه"
با
لبخندی
دوستانه خودش
هم تبريک گفت
و از پشت سر به
شانه"ماریا"زد
و گفت: " تولد
رعناست خانم"
"ماریا"باتعجب چشم
های گرد و آبی
اش رابه
سوی"یان"چرخاند
و باآن کفش
های سنگين طبی
اش
پايش
را روی شست
برهنه سام
گذاشت و
روبه"یان"
گفت:" چی می
گی؟!
یان
کمی صدایش
رابلندکرد.گفت:"
"
Ja hallo Maria!امروزتولدخانمه
نه
ايشان!!کجائی
توخانوم!!
"ماریا"
دست اش را به
پيشانی گذاشت
و درحالی که
باتعجب به سام
نگاه می کرد
پرسيد: یان
جدی می گه؟
باکمی
مکث دست راست
اش راروی شانه
اوگذاشت و زيرخنده
زد، صدای خنده
اش در میان خش
و خش سینه اش
گم شد و گفت:"
آوه ببخشيد واقعن،
معذرت می
خوام، خودت می
دونی که من
ديگه پير شده
ام، هفتاد
و چند سالمه.
نمی دونم چرا
این اواخر
خیلی چیزا رو
فراموش می
کنم...
دکترهاگفته بودندکه
دوره ی"دِمانس
اش" شروع شده،
اماخودش
نپذيرفته بود
و بی آنکه بداند،"یان"داروی
اش را در قهوه
اش می ريخت و
نمی دانست
که"یان"همه
چيزرا به سام و
رعناگفته است
و هميشه
باآنها مشورت
می کند. حالا
مثل هميشه
داشت علت فراموش کاری
اش را برای
آنها توجيح می
کرد و آنهاهم
جوری رفتارمی
کردند که
انگار چیزی در
مورد بیماری
اش نمی دانند.
رعناباتبسمی
که برلب داشت، جلوآمد،
گل را از"ماریا"گرفت
و بااورو بوسی
کرد و به
خاطرگل
ازآنهاتشکرکرد و
درحالی که گل
راميان دودست
اش گرفته بود،
آنهارابه
داخل دعوت
کرد، اما"ماریا"هم
چنان ايستاده
بود و داشت
علت فراموش
کاری اش را
توجیح می کرد.
یان
با تبسمی معنی
دارگفت:"خیلی
خوب ماریا. اجازه
بدین به اتاق
نشیمن بریم".
و ازکنار"ماریا"
گذشت و
جلوترازهمه
راه افتاد.
مردجدی
و توداری بود،
اگرچه تحصيلات
بالائی
نداشت، اما
داناترازآنی
بودکه
درظاهرش می
ديدی.
ازميکانيکی شروع
کرده بود و به
رانندگی
وزيررسيده
بود و حالابازنشسته
بود، بزحمت ازگذشته
اش می گفت،
صحبت ازگذشته
آزارش می داد
و شبها
دچارکابوس اش
می
کرد،
ترجيح می
دادکه راجع به
حال، ياآينده
صحبت کند.
برخلاف او،
ازگذشته صحبت کردن
"ماریا" را آرامش
می داد.
وقتی"ماریا"ازگذشته
اش صحبت می
کرد، صورتش گل می
انداخت،
سرزنده و بشاش
می شد و هوش و
هواس اش کاملن
عادی می شد.
اغلب شرح
حال تکراری
خودش بود و
ديگرهمه حفظ
بودند. اماسام
و رعنا و بچه
ها
جوری گوش
فرامی دادند و
احساسات نشان
می دادند، که
انگار این
داستان را
برای اولین
بار می شنیدند.
اول می پرسید"
قضیه سیب
زمینی رو
براتون گفتم؟
آنها می
گفتند:" نه؟
بعد
ماریا آب
دهانش را جمع
می کرد و با
وجد خاصی
تعریف می کرد:
"
سالهای بعد از
جنگ بود و
مردم فقیر
بودند. ماهم
خونه مون"
اسخه فنینگن"
بود."کیس"پسرم
پنج سالش بود
و"مانوک"چهارسالش.
اوضاع سختی
داشتیم."یان"توی
یک
گاراژمکانيکی
کارمی کرد، حقوقش
برای زندگی
مون کافی
نبود. اون
زمان هم برای زنهاکه
مثل
امروزکارنبود!
و اين امکانات
الان مثل Kinderbijslag (1 ) برا
بچه ها نبود. زمستانی
سردی بود و
ايام کريسمس.
بچه هاکفش
نداشتن.
حقوق"یان"هم
فقط خرج اجاره خونه و
گاز و برق و
بخور و نميری
می شد. بزحمت
تا آخرماه می رسونديم.
ازاونجاکه
پول نداشتيم
تابرای بچه هاکفش
بخريم، يک
روزکه "یان"رفته
بودسرکار و من
تنها خونه
بودم. جلوعکس
حضرت مريم که
به ديوارمون آويخته
بوديم،
زانوزدم ودستامو
بدعا برداشتم
و گفتم:" ای مريم مقدس
بچه های من
کفش ندارن،
بيا و کمکم کن
تا بچه هامو
با کفش با کفش
نو به کلیسا
بیارمو تولد
پسرتو جشن بگیریم".
آب
دهنش را قورت
داد و گفت:" انگارکسی
به من گفت، پا
شو و ازخونه برو
بيرون. از اونجا
که شلوارگرمی
نداشتم، شلوار یان رو پوشيدم
و شال و کلاه
کردم و بچه ها
رو نزد "آنا"
زن همسايه مون گذاشتم و
بیرون زدم.
بدون
اینکه مقصد
خاصی داشته
باشم هم چنان زيربارش
برف سنگينی که
می بارید، توی
خيابان می
رفتم. مردم
رومی ديدم که با
لباس های شيک
و گرم دست بچه
هاشونوگرفتن
و قدم زنان بابغل
های پرازخريد،
ازکنارم می
گذشتند. من هم
اینطورازجلو
ويترين های
روشن و دکورشده رد
می شدم. گاه
مثل بچه ای
جلوی ويترين
اسباب بازی
فروشی ای می ايستادم
و باحسرتی به
اون همه اسباب
بازی و عروسک
نگاه می کردم.
گاه جلوی ويترين کفش
فروشی ای که
کفشها را
حسابی واکس
زده و توی
ویترین چیده
بودن می
ایستادم.
برف
سنگينی روی
زمين نشسته
بود و حسابی
سردم شده بود. پاهام
يخ زده بود.
توی کوچه ای
پيچيدم . کمی
که جلوتررفتم،
توی خیابان "کهَ یزر
اسرات" چشمم
به يک آگهی
افتادکه به
شيشه رستورانی
ازداخل چسبونده بودن.
ايستادم و
باعجله
خوندمش. نوشته
بودکه خانم يا
آقای سيب
زمينی پاک کن
نيازمنديم.
زيرلب باخودم
گفتم" ای مريم
مقدس!
برف کفش
هاموتکوندم و وارد
شدم، مرد شکم
گنده ای با
ديدن من جلو
اومد و پرسید:"
بله خانم؟ چی
می خوای؟
فکرکردکه گداهستم.
با انگشتای يخ
زده ام به
آگهی روی شيشه
اشاره کردم و
گفتم که برای
کارآومدم. بعد
با دست اشاره
داد تا دنبالش
برم. پشت سرش
ازآشپزخانه بزرگی
گذشتيم، زن و مردجوانی
درحالی که کلی
گوشت و
سبزيجات جلوشون
بود، مشغول
آشپزی بودن.
وقتی چشمم به
اون همه گوشت و
مواد خوراکی افتاد،
دلم برا خودمون تنگ
شد. وارد انبار
نيمه تاريکی
شديم اولش کمی
ترسيدم،
بعداون آقاهه به
چندگونی سیب
زمینی اشاره
کرد و گفت که
:"بابت هر سطل
که پوست بکنی
بیست سنت می
دم".
با
خوشحالی
گفتم:"حاضرم
آقا.کی باید
شروع کنم؟.
گفت:"
باخودته. اگه
بخوای از همین
الان".
پالتومودرآوردم .سطل
خالی ای راروی
زمين پشت و روکردم و روش
نشستم. آستين
هاموبالازدم
و چاقورو
برداشتم. شروع
کردم. تاغروب
چند سطل براش
پوست کندم .غروب
که
شد،
دوگيلدن
گرفتم. درطول
مدتی که پوست
می کندم
به
اون کفشها و
اسباب بازيهای توی
ويترين فکرمی
کردم، گاه هم
به"یان" فکرمی
کردم، که
اگربشنوه چی میگه؟
حتمن سرزنشم
خواهدکرد.
غروب که
خواستم به
خونه برگردم
ازش پرسيدم:” من شب
بيکارم، نمی
شه به خونه
ببرم و اونجا
پوست بگیرم و
فرداش براتون
بیارم؟
بادی به
غبغب انداخت
وگفت:” عجله ای
نداريم خانم،
فردا بيائيد
ودوباره همين
جا پوست
بگيريد"
.گفتم:"آخه
من دوتابچه
کوچیک دارم که
امروزپیش زن
همسايه گذاشتم
شون".
خنديد
وگفت:”پس
کارديگه ای می
کنيم.
آدرستوبده،
من می دم که
هرروز، چند
کيسه برات بيارن خونه
وغروب بيان و هرچی
که پوست کندی
بيارن. و پرسيد:"اين
طوری خوبه؟
اول
فکرکردم شوخی
می کنه .اما
جدی می گفت.
گفتم :" عاليه
.ازخوشحالی می
خواستم بپرم
جلو و اون لوپهای
قرمز و
توپولشوببوسم.
ماریا خندید وادامه داد:" خلاصه، با خوشحالی به خونه اومدم و جلوی عکس مريم مقدس زانوزدم و ازاوتشکرکردم". چندروز بعد برا "کیس و مانوک" کفش نوخريدم و برا کادوی سال نوشون هم برا"مانوک" عروسکی و برا"کیس" هم ازهمون فروشگاه اسباب بازی فروشی ماشينی خريدم که تا سالها داشت اش. شبها"یان" هم توپوست کندن کمکم می کرد. مدتها همون کاررو کردم...
هرروزکيلومترهارابادوچرخه برای
خريدبه مارکت
می رفت. می
گفت، خانه
نشستن برايش زحمت
است، و خريد برايش
بهانه ای که
بيرون برود،
دوچرخه ای بزندودرکافه
فروشگاه،
فنجانی قهوه بخورد و
باهم سن و سال
هايش گپی بزند.حالا
ديگرهمه
نشسته بودند
رعنا پرسيد:” خوب
نوشيدنی چی
دوست داريد؟
.ماریا
گفت:" چای لطفن
".
خيلی چای
ايرانی را
دوست داشت
هروقت که می
آمد فنجان چای
اش را قبل
ازنوشيدن جلودماغش می
برد وحسابی
بویش می کرد.
بعد نفس اش
رابيرون می داد
و می گفت:" هووووم
چه عطری!
رعنارفته
بود تاچای
بياورد.” یان" روبه
سام کرد وپرسید:“ راجه
به خونه
چکارکردين؟
پيدا نکردين؟.
سام
گوشه سرش را
خاراند و گفت: “ نخير،
فعلن اونی که
مناسب مون
باشه
گيرنياورديم"
.
" دنبال
چه تيب خانه
ای هستين؟ .
“ آپارتمان
و يک مقداری
نوسازباشه".
"چراخانه
ی مستقلی نمی
خرين که باغچه
هم داشته باشه
و اين بچه هم
راحت توش بازی
کنه و
کمی تحرک
داشته باشه؟.
“برا
ماامنيت
نداره یان،
آپارتمان
مطمئن تره".
یان
باتعجب خودش
راروی مبل
جابجاکردپرسيد:” چطور؟
به خاطر دزدی و
اينها؟.
“ نخير،
به
خاطراوضاعی
که اخيرن بوجود
آمده".
یان
با تعجب
پرسيد:" چه
اوضاعی؟ مگه
چی شده؟.
" مگه
نمی بينی که
بعدازقضيه
یازده
سبتامبر و ترورتئووانگوگ
چقدرمدرسه ومسجد وکليساروآتیش
زدن وچقدرشيشه
خونه ی خارجی
هارو می شکنن
وتوی کوچه وخیابون
باهامون
چطوربرخورد
می شه؟.
یان
موزی راازتوی
بشقاب ميوه
برداشت و
درحاليکه پوست
اش رامی کند
با خنده ای گفت:” حالا
شما هم می
ترسين که کسی
توی خونه تون
چيزی بندازه؟.
سام
بعنوان تائيد
سرش راتکان
داد. یان درحالیکه
دهنش
پُرموزبود
گفت:" اما
شماکه مشکلی
ندارين؟.
سام
پايش راجابجا
کرد وگفت:" همين
که قيافه مون
آسيائیه کافی
نیس؟ .
یان
نصف موزراتوی
بشقاب گذاشت و گفت:” اين چه
حرفيه، من
اينو قبول نمی
کنم".
" خوب
کسی که نمی
دونه که من
چطورفکرمی
کنم. ايناهمه
ی خارجی ها رو
با يه چشم
نگاه می کنند".
رعنادرحالی که لبخندی به چهره داشت باسينی چای وارد شد. سینی چای را روی میز پذیرائی گذاشت و کنارماریا روی کاناپه نشست. یان خودش راتوی کاناپه جمع کرد وگفت:” من می خوام یه چیزی بگم، امافکرنکنيد که نژاد پرستی میکنم ها"
رعنابه شوخی
پرسید:" چی
شده؟ اتفاقی
افتاده؟.
سام
گفت :"داریم
صحبت می کنیم".
یان
ادامه داد:”می
دونید؟وقتی
اين مسلمونا
رو بااون چادر
و روبندسياهشون
واون ريش های بلند و
تاروی سينه دراز
شون می بينم،
ازخودم می
پرسم که،
اينهاکه به ارزشهای
ماغربی ها
اعتقادی
ندارن، برا چی
اومدن اينجا؟ چرابه
جای اينجا،
مثلا به
عربستان
سعودی و
ياپاکستان و ايران
نرفتن؟.
رعناکه
حالا فهمیده
بودموضوع بحث
چیست، گفت:” اینا
اغلب
يادرکشورهای
خودشون
زيرستم بودن و
ازدست ديکتاتوری
هافرارکردن و
يابه خاطرجنگ
و مسائل اقتصادی
اومدن".
یان
دستمالش را ازجيب
شلوارش بيرون
آورد و دماغش
راپاک کرد و
ادامه داد:” حالا
اومدن خوش
اومدن، بحث من
اينه که حالا
بهردليلی که
اومدن و به
اينجا پناه آوردن،
ديگه چرانظم
خونه روبه هم
مي زنن وچشم
بچه صاحب خونه
رودرمی آرن وشيشه
خونه رامی
شکنن؟ می خوان
قانون خونه رو
عوض کنند؟ اگه
قانون وارزشهای اينجا
رونمی پذيرن،
اينجا رو برا
کسانی بذارن،
که به ارزشهای اينجا
اعتقاد دارن. ما
درطول قرنها
زحمت کشيديم تامملکت
مونو به اينجا
برسونيم و
اينطورآزاد
یها روداشته
باشيم". این
آزادیها
خواست خود ما
بوده. حالااينها
ازراه اومدن و
می خوان
اونارو ازمابگيرن
و قانون شریعت
رو تومملکت ما
جاری کنن.. دست اش
رادرازکرد
تااستکان چای
اش را ازروی ميزبردارد
وادامه داد:" صاحب
خونه تورو و
دين تورو
پذيرفته و
احترام می
ذاره، تو
چراصاحبخونه
رو نمی پذيری؟
.
ماریا
که تا آن موقه
چيزی نگفته
بود باتندی وارد
بحث شد وگفت:" نه
یان اين چيزی که
تومی گی درست
نيست، تو هميشه
دربحث هايت
اغراق مي کنی".
یان
خواست تا
توضيح بدهد
اماماریا به
تندی گفت:” نه یان بذارحرفموبزنم،
خدابه
شماتنهادهن
نداده، کمی هم
گوش کن".
یان
درحاليکه
اندکی
قرمزشده بود،
ديگرچيزی نگفت
وماریاادامه
داد:” توی
اين دنيا کسی
جزء خدا، صاحب
خونه نيست .
همه ی ما چه
مسيحی، چه
مسلمان و يهودی بنده
گان اوهستيم و
هرکدوم
چندروزی رو فرصت
داريم تا
ازنعمت ها و طبيعتی
که اوآفريده
استفاده کنيم.
بعد بريم و
نوبت به عده
ای ديگه بديم. اين
زمين و هرآنچه
که دراوست،
هميشه بوده و
هست و بعد
ازما هم خواهد
بود. اينجا
توی اين دنيا
و روی اين کره
زیبای زمين،
همه ما
مهمانيم و کسی
نمی تونه بگه،
تومهمونی ومن
صاحب خونه.
صاحب خونه
خداست.
ماآدما،
کوچکترازاونيم
که
ادعای
مالکيت اونو
بکنيم. چه کسی
تاحالا زمينی
روباخودش به
خاک برده؟..
یان نگاه
معنی داری به
سام کرد و خواست
تا چيزی بگويد.
اما ماریا نگذاشت و گفت
که هنوزحرفم
تمام نشده و ادامه داد:" حالا
یان موضوع
رااشتباه می گه.
مسئله صاحب
خونه و مهمون
نيست، مسئله
احترام و توجه به
همديگه س، من
و یان سال
گذشته به
عروسی مراکشی
هادعوت شديم، خدامی
دونه که
چقدربه
مااحترام
گذاشتن. من ازتوجه
و مهمون نوازی
اونا، دهنم
بازمانده بود.
مافقط
پدرعروسو می
شناختيم،
اماهمه
درحالی که
مارونمی شناختن، دست
به گردن مون
می انداختن و
روبوسی می
کردن.
چقدرخونگرم و بامحبت
بودن. رو به
یان ادامه
داد:" خوب کجای
اين بده؟ ما
غربی ها
اينطوربا هم
ديگه خونگرم نيستيم"
.
یان
ديگرتحمل
نياورد حرف
ماریارا قطع
کرد و گفت:” منظورمن که
همه نبود
خانم، منظورم
اون عده ی معدودی
بودکه با
زندگی و ارزشهای ما
کنارنمی آن،
منم می دونم
که همه اينطورنيستن
".
رعنا
گفت:” خوب
این
کناراومدن با
ارزشهای
دیگری، بايد دوطرفه
باشه یان.
وقتی که شماباعقايد
وارزشهای
ماکنارنيای
چطورتوقع داری
که من با
ارزشها و اعتقادات
شما
کناربيام؟ .
یان
با کمی تندی
گفت:" ببين
بازم شروع کردی ها، آخه
اين توئی که
اومدی تو
کشورمن، منم
اگه بيام
توکشورشما
بايد به
قوانين و
ارزشهای شما
خودم رو وفق
بدم ..
ماریا
دوباره ازحرف یان
عصبانی شد و
گفت:" یان ديگه
بسه، توخودتم
نميدونی داری
چی می گی،
دوباره کشور
من، کشورمن
کردی؟ من و
توامروز و
فردا رفتنی
هستيم ...
ازآنجاکه
بحث کردن
طولانی ماریارابه
لحاظ ناراحتی
که داشت خسته
می کرد، دست
اش رابه سرش
گرفت و
گفت:“ لطفن یان
تمومش کن یان. من
ديگه کشش
ندارم "
هژبرمیرتیموری
.تابستان
05 لاهه
1 - (حقوق
ماهیانه بچه
ها که توسط
دولت پرداخت
می شود)