صبح
هژبر
در این
هنگام ها
که
سایه هیچ کاجی
به فراغت
آغشته نیست
و زمین
زخمی
بیگانگی
دستهاست
در
لابلای این
همه آهن
این
همه سیمان
این
همه کاغذ
که ریخته
بر شانه ی
روزهایم
می
جویند پروانه
های خیال
شکسته
شکسته
آواز
قناری ای را
که می
خواند روزی
آواز
شکفتن را
بر شانه
ی صبح هایم