صبح

 

هژبر

 

در این هنگام ها

که سایه هیچ کاجی به فراغت آغشته نیست

و زمین

زخمی

بیگانگی دستهاست

در لابلای این همه آهن

این همه سیمان

این همه کاغذ

که ریخته بر شانه ی روزهایم

می جویند پروانه های خیال

شکسته

شکسته

آواز قناری ای را

که می خواند روزی

آواز شکفتن را

بر شانه ی صبح هایم

 

 

 

 

www.perslit.com