سکوت با یک دنیا فریاد
گیل آوایی


15 مه 2010

 

یک دنیا فریاد آنجا جمع شده بود و اسمش  را گذاشته بودند نمایشگاه سکوت ِ ما! آن هم با هیبت غول آسای ده تندیس که بسان  هوار ِ کوههای آند از یکسوی محلی که به بزرگی زمین فوتبالی می نمود، تا سوی دیگر آن ردیف شده بودند. اولین جایی هم که نگاه آدم می غلتید و از جای جای میدان با همه شلوغی و سر ریز بودن آدمها، روی نقطه ای کنجکاوانه خیره می شد، همانجا با همان تندیس های فلزی غول پیکر بودند که انگار همه ی کنون و این سانی بودن را به اعتراض نشسته اند چنانکه دنیای تابوها و سانسورهای تحمیلی و خودسانسوری ها فرهنگی/تاریخی انسان را به چالش بخواهند.


هنوز  از پس تعجب من بر نیامده بودم ازاینکه هنرمندی مکزیکی تندیسهای برنزی غول پیکرش را آنهم در چنان بافت و ساخت فرهنگی اجتماعی امریکای لاتین آفریده باشد و این سوی جهان ِ با گستره ی یک اتلانتیک تفاوت میانشان؛ به تماشا بگذارد، دوست و یاور سالهای دربدری ام، انور، با تب و تاب خاص هر برنامه ای از این دست، مر ا بخود آورد که باید همراه او سراغ هتل یا مغازه ای در حاشیه محل نمایشگاه برویم تا یک اتصال برق وام بگیریم که مورد نیاز مراسم بود. 
مانند آدمی مست که میان جمع باشد و دلش جای دیگری، نمی دانم چرا جنب و جوش دوستم را با یک چهره خیالی از ریولینو خالق تندیسهای غول پیکر سکوت ِ ما، پیوند می دادم. آن یک در هزار توی آمریکای لاتین بویژه زادگاهش مکزیک، چنان فریاد کرده بود و این یک در بروکسل ِ نیم وجبی، همه ی سالهای بودنش در آن را با بهای " نه " ای تاوان می داد که در وطنش آواز داده بود! چنانکه  پنداری سر ِ پایانی بودنش نیز نیست.!
من هم گویی دو نفر شده بودم. دو نفر  از من و من ِ من. " یکی" از من با دوستم بود برای همگامی برای تدارکات و همراهی ای که شاید بودن و نبودنم هیچ تاثیری هم نداشت و دیگری یعنی " من ِ من " در همانجایی سیر می کرد که تندیسهای با هیبت یک دنیا فریاد بودند با دهانی  زیر پرده ی اعتراض، فرو بسته.
من ِ همراه دوستم گاه به های مردی سیاه با لباس شناسه برای نگهبان دم در یک هتل ِ آنچنانی، هویی می کرد و گاه برای جای پارک یافتن و یا چگونگی ترتیب دادن یک اتصال برق،  همداستانی می کرد به تصمیم یا گزینه ی دوستم.
و دیگری اما در میدانک نمایشگاه سکوت، پای تندیسها سرکهای پرسشانه ای  می کشید و می کوشید آنها را با حس و یافته ها و نایافته های خود محک بزند و پیوندی بیابد. چونان که اعتراض مشترک با درک حس و چگونگی آن را بی تابی می کرد.
گاه به ته ی میدانک می رفت و سر می چرخاند به نمای چوبی ای که نرده وار از خرابه ساختمانی فروریخته شده جدایش می کرد و گاه پای مکعب بزرگی به اندازه یک اتاق مکث می کرد و چرایی و زوایای معنایی ِ آنرا می کاوید.
یک ردیف از ده تندیس غول پیکر  را یک به یک دور می زد و می نگریست و دنبال ربط و پیوند با انگیزه و حس و حال و هوای ریولینو بود و گاه پای یک اتاقک بی در و پیکر که فقط دیوار بود و هیچ، می ایستاد و برای خواندن متن دو تابلوی راهنما، این پا و آن پا می کرد.
تازه دریافته بود که این نمایشگاه پیشتر در اسپانیا و پرتغال نیز بر پا شده بود و بروکسل ِ هماره زنده و شکیبا، که سرش همیشه برای چنین کارهایی درد می کند، سومین محل برپایی نمایشگاه شده بود.
من ِ همراه دوستم، پا به پای او به رستوران کسپایا   در حاشیه محل نمایشگاه رفته بود که سگ نگهبانش ته دل ما را از ترس خالی کرده بود و بانویی مهربان در همان سرسرای رستوران، پذیرفته بود که در قبال غدا خوردن در آن؛ اتصال برق را برای اجرای مراسم ِ اعتراض بدهد. تهیه برق برای مراسم تنها مشکل حل نشده بود که فراهم شدنش، اسودگی او را در پی داشت و نفس ِ راحت کشیدنی که تا زمان برگزاری مراسم، فرصتی بود تا گوشه ای بنشینیم و قهوه ای بخوریم.
نیم ساعتی به زمان اعلام شده ی آغاز مراسم مانده بود که به میدان برگشتیم. یکی از تلاشگران تدارک این برنامه از دور پیدایش شد که بدنبال آشنا می گشت. دستی تکان دادیم و به سوی هم رفتیم. هنوز گپ ِ مان به جایی نرسیده بود که چهره های آشنا از هر سو سر رسیدند.
تابلوهای از پیش آماده شده که بر آنها عکسها و نوشته هایی به زبانهای فرانسه و فارسی و گاه انگلیسی دیده می شد، در حاشیه نرده ی پهن چوبی ای که بیشتر به یک نیمکت دراز شبیه بود و محل نمایشگاه را از پیاده روی خیابان مرز می کشید، چیده شدند.
فانوسهای آورده شده توسط همان تلاشگر خوش ذوق مان، از بسته بندیهای مخصوص اش بیرون آورده شد و شمعهای درون آنها، یکی پس از دیگری با دستان بانوی همیشه حاضر در تلاشهای فرهنگی/سیاسی، روشن شدند. مردم انبوهی که از پیاده رو می گذشتند، نگاه هاشان به تابلوها و نوشته ها و تندیسها بود و همخوانی تلفیق بجای اعتراض از دوسوی جهان را به تحسین می نگریستند. تحسینی که  اندوه و اندیشگی شان را بیشتر می نمایاند تا کنجکاوی در آنچه که به تماشا از آن می گذشتند.
هر لحظه به شمار ایرانیان شرکت کننده در مراسم اعتراض که آن را متفاوت تر از همیشه برگزار می کردند، افزوده می شد. برگزار کنندگان این برنامه که با عنوان اتحاد برای ایران بودند، این مراسم اعتراضی را به نام " سکوت اعتراضی یا تجمع اعتراضی سکوت " در نظر گرفته بودند تا هم از تشابه یا تکراری بودن تجمعات ایرانی پرهیز کرده باشند و هم به تنوع حرکت های اعتراضی، طرحی تازه ریخته باشند که با توجه به نمایشگاه هنرمند مکزیکی، ریولینو، بنام سکوت ِ ما ، همخوانی داشت و تلفیقی بجا و تحسین برانگیز بود. بویژه از این نگاه که در یک سوی جهان، هنرمندی چنان اعتراض اش را به تماشای جهانیان گذاشته بود با حال و  هوایی که به تناسب درک، برداشت، تعبیر و تفسیر مردم هر جامعه ای می توانست پیوندی خاص با آن داشته باشد و از دیگر سوی جهان مردمانی به اعتراض سکوت برخواسته بودند که میهن و مردمشان را به خون کشیده بودند.
در کش و قوسهای برگزاری مراسم، دو نیمه شده ی من، گاه با دید و بازدیدهای دوستان که یکی از زیبایی های برنامه گردهماییهای ایرانیان است، سر می کرد و گاه به آن نیمه دیگرم، من ِ من، به عمق فاجعه ای خون می گریست که بر پنج هم وطنش روا داشته بودند به ناروا. حسی که با شنیدن چنین خبری، گُر می گرفت و همه جان مرا می گیراند. گیراندنی که در شعله کشانش تمامی من می سوخت.
لحظه ای از این حس خلاصی نداشتم. با همه تجربه خونبار و از سرگذرانیهای هولناکی که طی سه دهه از حاکمیت خون و جنایت  اسلامی بر سرزمین من گذشته است، هنوز به هر داغ و دار و پرپر شدنی به تازگی همان اولین جنایتی که بر نسل من رفته است، مرا می سوزاند و به هزار درد می کشاند. تصور اینکه مادری فرزندش را به هزار امیدو احساس و عشق می پروراند و به ثمر می نشاند، بعد جنایتکاری از نوع هیولاهای عصر حجری الله، تیغ بر او می کشند و بخون می نشانندش. چهره کمانگر، علم هولی، وکیلی با آن کودک بر روی زانوانش، رهایم نمی کند. با من است. با آنهایم. با آنها هر لحظه زندان را می گذرانم و هر لحظه اعدام را در تمامی خود حس می کنم و به آتش می کشم. آتش کشیدنی که خشم همه دنیا در من آوار می شود. جنایت چنان هولناک است که هیچ کلامی که بار معنایی گویایی برای آن داشته باشد، نمی توان یافت.
با چنین حسی می سوختم و نوای ساز علیزاده را در همه جانم هوار می کردم و مات و منگ به آنچه که دور و بر من می گذشت،  می نگریستم. مسخ شده ای می شدم که ناباورانه همه زخم و اندوه و سوگ جهان را به سکوت درون خود هوار می کردم.
در اعتراض سکوت هموطنانم بودم و نبودم. بودنم تندیس گم شده ای بود در ردیف همان ده تندیسی که پایدارانه ایستایی شان را با سکوت کوه وارشان، هوار می کردند. و نبودنم به هیچ چیز آنچه که می گذشت بود بگونه ی گم شده ای که همه جهات ِ بودنش را گم کرده بود. یکی از آنها شده بودم و بخود خیره می شدم. در میان انبوه هموطنانم ایستاده بودم و به " من ِ من" که تندیسی شده بود با همان سکوت ِ ما، که ریولینو پیوندم می داد با آن.

 

گیل آوایی
پانزده مه 2010

زیرنویسها:

1- کوه های "آند"، قله های بلند و جلگه های مرتفع طولانی ترین رشته کوههای جهان را می سازد که به درازای 7200 کیلومتر در کناره غربی امریکای جنوبی کشیده شده است.
2- Rivelino

3- Cospaia

4- Nuestros Silensios

.

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست