تماس با ما و ارسال مطلب

 

بازگشت به صفحه نخست

یک حرف

به دوستانی که مقابل پارلمان هلند برای  آزادی و همبستگی با کارگران زندانی در ایران،  دست به اعتصاب غذا زده اند

 

یکی از دوستانم زنگ می زند و خبر می دهد که در مقابل پارلمان هلند چند تن از تلاشگران سیاسی برای همبستگی با کارگران زندانی در ایران و اعتراض به دستگیری و زندانی شدن آنان بویژه در مراسم برگزاری روز جهانی کارگر در ایران، دست به اعتصاب غذا زده اند. نمی دانم چرا باتوجه به خبرهای کمر شکنی که این سالها فراوان شنیده ایم وُ شنیده ام، این بار تمام جان من گُر گرفت که چه بر ما می گذرد که هنوز برای ساده ترین خواسته و برای پیش پا افتاده ترین حقوق انسانی باید اینگونه از جان گذشت! وا ماندم از سرنوشتی که در سه دهه اخیر به صورت هولناکی رقم خورده است.
در ازدحام ماشینها و شلوغی خیابانها، به هزار زحمت جای پارکی پیدا می کنم و ماشین را پارک کرده، به سمت میدانی می روم که مقابل پارلمان گسترده شده است. مردمی را می بینم  که بدور از آنچه که در ما آتشی به پا کرده، تن به آفتاب نیمروزی داده اند و در جای جای میدان تا کناره آبگیر حاشیه پارلمان خوش خوشانشان است.
پرده ی سرخ رنگی که بر آن ماجرای اعتصاب غذا نوشته شده است، در فاصله دو درخت آویزان است و چند تن که چهره های آشنایشان هوای وطن را تداعی می کند، روی نیمکتی در پای همان پرده نشان از محل استقرار تلاشگران اعتصابی دارد.
دیدن دو چشم انداز با دو دنیای متفاوت ذهن مرا بخود مشغول می دارد. غریبی و غربت را به آشکارترین شکل آن حس می کنم. گپی می زنم و حال و احوالی می کنم. چیزی مرا می گیراند و تا برگشتن و رسیدن به خانه در ذهن مرور می کنم. حرفی و دادی و فریادی شاید بیشتر گویا باشد از آنچه که مرا می گیراند. پس می نویسم و پیشکش اش می کنم به همانانی که در میدان فریاد سر داده اند با جان خویش:

فریاد

چه غریبانه قد افراشته ای
ناکجایی
که نه فریاد ترا می فهمد
نه خیالیش از این شب زدگی

مشتهایت
چه غریبانه  به خشم!؟

حسرت ِ آزادی
دیرگاهیست ترا یار به چشم
و نگاه تو در این بیتابی
سرخ ساران ِ سیاووشان است
خاوران است به داد
دادخواهیست به دار

وتو در گستره ی یک دریا تنهایی
یار دلباخته ای
آنکه در خاک وطن زندانیست
و ترا پیوندیست
که غریبانه قد افراشته ای

شرمگینان ِ خموش
لای صد شاید و ُ اما وُ اگر گم شده اند
و در این گمشدگی
چه غریبانه ز بیداد وطن می گویی

آه
باری
تو رفیقانه به پا خواسته ای
باز بر دوش تو آواز سیاهکل سبز است
باز فریاد تو از جنگل آمل جاریست
خاورانها گل سرخ

من به هر واژه ترا می خوانم
باتو
آری
چه هواریست مرا
که چنین بیتابم

 

 
گیل آوایی
29 مه 2009 لاهه

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما