برگ ریزان
از گیل آوایی
بخش
1
نمئ
دانم پیش آمده
غرق تماشائ
جنگلئ باشئ و
درعمق زیبایی
هائش چنان فرو
روئ که بئ اختیار
دست از هم
بگشایئ و
آوازئ سر دهئ یا
بخواهئ چنان
از خود رها
شوئ که گویئ
تو نیز بخشئ
از آن طبیعت خیره
کننده ائ یا
که در بیخود
شدگئ محض، آن
کنئ که ندانئ یا
حس نکنئ آنچه
از تو سر مئ
زند.
شاید
اگر مئ شد که
مئ توانستم،
جنگل پاییزئ دیلمان
را در جان
واژه واژه ام
جارئ کنم، مئ
کشاندمت گام
بگام از باریکه
راه جنگلئ،
تا بلندای مه
گرفته درفک(1)،
که قادر به دیدن
چند مترئ پیش
پایت نیستئ،
آن دم که نسیمئ،
مه آرام لمیده
بر جنگل با
انبوهئ بئ
کرانش را،مئ
خراماند،
شاید
مئ شد یا مئ
توانستم،
احساس شگفتئ
ناباوارنه ائ
را با تو قسمت
کنم!
که حس
کنئ مرا، در
احساس بیخود
شدگئ محض و سر
دادن آوازئ که
اشاره ام بود. چونان
واگویایئ فریاد
بئ اختیار
آدمئ در انبوه
جنگل و گستره
رنگارنگ پاییزدیلمان،
آنگاه
که درشیفتگئ
بئ مثالش، سر
از پا نشناسئ.
دیدن
اول باراو نیز
چنین بود.
همواره مهئ در
برابر من بود،
آنگاه که نمئ
بایست دانسته
باشم یا که
دلواپسیم، وا
مئ داشت تا
بدانم بر او
چه مئ گذرد.
همواره
بخشئ از او در
پشت مهئ سنیگن
نهفته بود . من
با بخش دیگرش
کنار آمده
بودم تا شاید
که نسیم
روزگار پرده
بزداید و تمامیت
او را در شیفتگئ
بئ حد من،
چهره نمایاند.
آن
روز هم حال غریبئ
داشت. به
آرامئ در
کنارم گام
برمئ داشت. با
حسرت غریبئ مئ گفت:
- کوچک
که بودم، بهترین
سرگرمئ من
بازئ با برگها
بود. میانشان
دویدن و پخش و
پلا کردنشان!
الان هم وقتئ
تو حال و هوائ
خودم هستم، یه
جورئ با اونا
حرف مئ زنم.
باهاشون درد دل
مئ کنم. دیگه
از بازئ با
اونا خبرئ نیست.
مثل اینه که
رفتن بهار رو یادشون
میندازم. با یه
وازدگئ از
رفتن و اومدنا
مئ گم. شاید این
هم بخاطر سن و
سالئ باشه که
مثل باد گذشت
و از اون همه
که دوست
داشتمشان و مئ
خواستم باشم یا
بشوم، سپرئ
شده.
بخوبئ
بیاد دارم که
صورتش گٌر مئ
گرفت، وقتئ مئ
گفت:
- یا شاید
بخاطر این چیزایئ
باشه که با
همه کله شقئ و
منم منم کردن!
بدون اینکه
حتئ فکر کنئ،
مئ پذیرئ و گردن
میذارئ! زیر
سبیلئ هم با یه
موقت گفتن و
فعلا و اینجور
گول زدنها
ازشان میگذرئ.
1
- درفک نام
بلندترین قله
گیلان است.
ص 1
خوب
که فکر مئ
کنئ، بئ شباهت
به این برگها
نیستئ. با این
تفاوت که رفتن
اجبارئ رو با
داد و فریاد و
به زمین و
زمان بند
کردنها، مئ پذیرئ!
مثل خیلئ از
خداحافظیها و
بریدن از جایئ
و ریشه ائ که
دلت اونجاس یا
که نخوائ دل
بکنئ.
بیاد
حرفهایش که مئ
افتم، پیش از
اینکه دلم برایش
بیشتر تنگ
شود، از غم بئ او بودن
هوار مئ کشم.
یاد
لبخند هایش مئ
افتم که سرش
را روئ شانه
ام مئ گذاشت و
همیشه خدا مئ
گفت:
- تو هم
حقت رو خوردن!
حداقل با این
شوقئ که برائ
آواز دارئ! یه
دودانگ صدا هم
از تو دریغ
شده!
این
موقع بود که
دستم را از
روئ شانه اش
بر مئ داشتم و
در انبوه
موهائ دوست
داشنتیش مئ
بردم.
او
لجش مئ گرفت
که حالت موهایش
را بهم مئ
زدم، اما طورئ
به من اعتراض
مئ کرد که بئ هیچ تردیدئ
مئ فهمیدم که
چقدر خوشش مئ
آید و من با چنین
برداشتئ، از
نوازش موهایش
بیشتر لذت مئ
بردم.
اول
بار که دیده
بودمش، چند
روزئ از نوروز
گذشته بود. من
هنوز گرمئ
بودن با
دوستان را با
همه وجود حس
مئ کردم.
نوروز
همیشه زمانئ
استثنایئ بود.
همه دوستان قدیمئ
را مئ دیدم. بیاد
روزهائ کودکئ
و جوانیمان و
هزار خاطره که
یادآوریشان
تمامئ نداشت.
بارها
و بارها مئ
گفتیم واز
شاهکارهامان یاد
مئ کردیم.
هرکدام چنان
خنده هایئ سر
مئ دادیم که
حتئ آنهایئ که
ما را مئ
شناختند هم شک
مئ کردند که
عقلمان سرجایش
هست!
درچنین
اوضاع و
احوالئ بود که
اول بار دیدمش!
از همان نگاه
نخست احساس
کردم با دو
نفر روبرو
هستم!
یکئ اینکه
در ظاهر مئ بینم
و دیگرئ آن که
در پس نگاهش
احساس مئ
کردم. چند
کلمه ائ رد و
بدل نشده بود
که بیشتر
باورم شد با
دو نفر روبرو
هستم!
برایم
معمایئ شده
بود. اینکه
چطور این دو
نفر را، از هم
جدا بشناسم! و
آن نفر نهفته
را بیابم و ببینمش!
ص 2
اینکه
درظاهر مئ دیدم،
بجز چهره دل
نشینش، چنگئ
بدل نمئ زد.
چقدر هم سخت
است در همان قالب
حرف زدن و از
هر پیچ و خمئ
سود جستن، تا
آدم خودش
باشد! خودش! آن
خودئ که در
تنهایئ با آدم
است! آن خودئ
که بقول معروف
خویشتن خویشش
مئ گویند. اما
این جان کندن
که از آن قالب
بدر آیئ، عذاب
آور است! که به
هرحال مثل چیزهائ
دیگرئ گردن مئ
نهئ! این نیز
بگونه ائ گردن
گذاشتن که به
هر روئ به آن
خویشتن که مئ
خواهئ برسئ!
گاه
داد آدم به
آسمان مئ رود
از آنچه که مئ
گذرد و به
ناروا نیز
هست! ناروا از
آن جهت که نه
سزاوارش باشئ
ونه اصولا
زمان آن باشد
که با آن دست و
پنجه نرم کنئ!
چرا که انگار
کاروانئ در
راه باشد و تو
نیر از آن
کاروانئ و مئ
بایست در حرکت
سیال و حساب
شده آن قرار گیرئ!
وگرنه جا مئ
مانئ و درگیر
پایبندیهایئ
که سالها از
ضرورت آن
گذشته ! و این
وا ماندن ناگزیر
بمثابه درجا
زدنیست که یک
نیمه تو با
کاروان رفته
است و با نیمه
شکنجه وارئ
روز بگذرانئ!
درد
آنجا کارئ تر
مئ شود که هیچ
کار از تو برنیاید،
الا شمع گونه بسوزئ !
اصرار
و تلاشم در
برخورد اول بیهوده
بود! از
برخوردش مئ
فهمیدم که به
نگاه تردید به
من مئ نگرد.
مثل این است
که تظاهر مئ
کنم یا خیلئ
از قافله
عقبم!
به همین
دلیل گفتم:
- مئ
دونئ!؟ اصلا
اهل کلیشه ائ
حرف زدن و
بودن نیستم!
حتئ جاهایئ که
این رفتار کلیشه
ائ به من تحمیل
مئ شه، جانم
بلب مئ رسه تا
هرچه زودتر
تمام بشه و
خودم باشم!
حالا در چنین
حالتئ هستم!
با زیرکئ
گفت:
- چرا
فکر مئ کنئ که
من مئ خوام کلیشه
ائ رفتار کنئ!
خوب خودت باش
و حرفت رو بزن!
از محافظه
کارئ و عافیت
طلبئ متنفرم!
چه خوبه که
آدم خودش باشه
و اون طور که
هست برخورد
کنه.
3
خنده
ام گرفت! با
خود گفتم:
- حالا
چئ میخوائ
بکنئ ! اومدئ
راه برئ دویدئ!
گفتم:
- ببین
بنظرم تو منو
به این مخمصه
انداختئ! تو
طورئ نگاه مئ
کردئ که حتئ فکر
مئ کنم خیلئ
جرات کردم که
بتو نزدیک
شدم! دلم نمئ
خواست بئ آنکه
با تو برخورد
کنم، دور بشم.
بعد هم تصویرئ
از تو، تو
ذهنم بمونه!
حالا هم مئ
خوام کوتاهترین
راه رو انتخاب
کنم که یه
جورئ با تو
قرارئ بذارم.
چطوره همین
حالا این قرار
رو بذاریم! تا
دریه شرایط
بهتر هم دیگه
رو ببینیم.
نفس
راحتئ کشیدم.
با خود گفتم:
-
آخه...........ش راحت
شدم!
به
آرامئ گفت:
- چقدر
راحت حرفت رو
مئ زنئ! کاش من
هم مئ تونستم
مثل تو حرفم
رو بزنم. اون
وقت مئ دیدئ
که بجائ حرف،
فریاد مئ زدم!
اینجا آدم
زندگئ نمئ
کنه! عذاب مئ
کشه! اصلا هم
به این نیست
که چه دارئ یا
چنین و چنان
هستئ ! همینکه
نمئ تونئ
اونطور که دلت
میخواد باشئ،
بپوشئ، بگردئ
و با اون یا
اونایئ که دلت
میخواد باشئ
ولئ نمیتونئ!
عوضش هزارتا
چشم ترا مئ
پاد که نکنه
لبخندئ بلبت
اومده باشه!
اون وقت مئ
فهمئ که چقدر از
زندگئ فاصله
دارئ! و برائ
همین نفس کشیدن
هم به چه چیرایئ
که گردن نمئ
ذارئ!
کمئ
مکث کرد.
در
حالیکه نگاهش
را به ابرها
دوخته بود،
ادامه داد:
-
راستئ ! نمیدونم
چرا این حرفا
رو بتو مئ زنم!
بگذریم!
اگه
دوست داشته
باشئ، من خوشحال
میشم که باز
هم همدیگه رو
ببینیم! اما
دلم نمئ خواد
که اینو بحساب
برداشتهایئ
که متداوله
بذارئ!
ص3
نمئ
دانم چرا یک
حالت سردر گمئ
پیدا کردم!
اما ته دلم،
خوشحال بودم!
بدون معطلئ
تکه کاغذئ در
آوردم . آدرس و
تلفنم را روئ
آن نوشتم.
گفتم:
- نمئ
خوام پیشاپیش
قضاوتئ داشته
باشم و
داشته باشئ!
به هرحال سعئ
کن بیشتر همدیگه
رو ببینیم.
باران
داشت تندتر مئ
شد، طورئ که
نمئ شد ایستاد
و حرف زد. با
نگاهئ
دوستانه
خداحافظئ کرد
و رفت.
هنوز
آن روز بارانئ
یادم هست و
گرمئ نگاهش که
تا عمق وجودم
نشست! هیچ وقت
آن نگاه را
نتوانستم
فراموش کنم.
تا
آنجاییکه یادم
هست، همیشه یک
حالت دوگانه
را دوچار بوده
ام. یکئ واقعیت
ملموسئ که دست
بگریبانش
بودم و بصورتئ
گذرا و ناپایدار
با آن برخورد
مئ کردم که صد
البته
باید روحیه
پرخاشگر و گریزان
بودن من از آن
را چاشنیش
کرد! دیگرئ آن
چه که در ذهن
من بود و مئ
خواستم!
شاید
بهتر باشد که
اسم آن را
آرزو، رویا و
این حرفها گذاشت.
از بخت بد، هیچ
وقت زمان کامیابئ
دست نداد. همیشه
جدل ماند با
روزمره ائ که
مئ گذراندم.
بیشتر
دوستان و
کسانئ که
دوستشان
داشته یا باور
داشته ام نیز
در چنین حال و
هوایئ بودند
که در مقابل
بسیارئ از
نارواییها و
ناشایست هایئ
که روبرو بوده
و هستیم، روئ
این نکته
توافق داشتیم.
یکئ
ازدوستان با چاشنئ
طنز و خنده
هائ نیشدارئ،
چنینش بیان مئ
کرد:
- بابا
مشکل خودمونیم!
مشکل هیچ جا نیست!
ما باید
خودمون رو با
این قافله
نابهنگام، هم
آهنگ کنیم!
کاش
اون بقال محل یا
اون باربر سر
میدان بودیم!
حداقل اینکه
با زندگئ
راحت
تر کنار مئ
آمدیم! آخه این
که نمیشه با
هرچئ که
برخورد مئ کنیم،
شاکئ باشیم و
با آنچه در
باورمان هست،
مقایسه کنیم و
نمره بدیم!
بابا زندگئ یعنئ
همین! همین که
میگذرونیم! همین
که لمسش مئ کنیم!
همین
ص 4
خرافه
ها، فقر، بیکارئ،
ندارئ، عشق،
حسرت، دوست
داشتن، خوشئ و
ناخوشئ یعنئ
زندگئ!
اگه
زندگئ اون
طورئ که تو
ذهنمون تصویر
مئ کنیم باشه! یعنئ
آخر خط! یعنئ فاتحه!
آخه این نمیشه
که با هرچئ
بخوائ از بالا
برخورد کنئ!
همه چیز رو رد
کنئ! همه چیز
رو مثل معلم
اخلاق یا
مددکار
اجتماعئ ببینئ!
اسم
حمالئ اگه بیاد،
با نگاه انسان
دوستانه و
عاقل اندر سفیه!
برخورد کنئ و
تازه بخوائ خط
و خطوطئ هم
بدئ! اون
بدبخت رو هم
هوایئ کنئ و
از روال عادئ
خودش در بیارئ!
بابا
ما از درک
ساده یک تجربه
که خوش
بحالمون میشه!
هم موندیم! ما
از خودمون
آدمکئ ساخته ایم
با برنامه ائ
از نظریه هائ
جور واجور و
دنبال موش
آزمایشگاهئ
هم مئ گردیم!
تازه قیافه حق
بجانبئ هم
گرفته ایم! هر
کئ رو یه جورئ
شناسایئ مئ کنیم!
یکئ رو
بورژوا، یکئ
خورده
بورژوا، یکئ
رو لمپن، یکئ
رو پرولتر!و
هزار ایسم دیگه!
تازه به این
هم بسنده نمئ
کنیم! خیالمونه
که همه آدما
تو همین تعریفا
طبقه بندئ میشن!
یادم
مئ آید روز
عاشورا بود.
ما گبرها روئ
سکویئ نشسته
بودیم. جماعت
عزادار را
نگاه مئ کردیم
و پوزخندئ هم
نثارشان! اما
با دیدن مشتئ
حسن نفتئ که
گارئ نفت برش
را کنار خانه
اش پارک کرده
بود، دست زن و
بچه هائ قد و نیم
قد خود را
گرفته بود، از
امام زاده آن طرف
شهر بر مئ گشت
وشادئ دلچسبئ
در چهره زن و بچه
هایش بود و
خوش به
حالشان! با
حالت حسرت
وارئ مئ گفتیم:
- خوش
بحالت مشتئ!
که از دنیا بئ
خبرئ!،
دیگه
نمئ گفتیم که
بابا هنر لذت
بردن از زندگئ
را نیاموخته ایم!
ما ول معطلانیم!
یادش
بخیر که با چه
قیافه ائ از
کارتلهائ
نفتئ و
استعمار و
امپریالیسم و
نفت کشهائ آن
چنانئ مئ گفتیم
و نفت بر مشتئ
حسن نفتئ را
به کجاها پیوندش
مئ دادیم! و آن
بریتیش پترولیوم
را بخیال خود
افشا مئ کردیم
با نام گذارئ
فریبکارانه
شرکت نفت که
بنزین پارسش
مئ گفت!
نمئ
دانم چرا به اینجاها
سرک کشیده ام!
انگارئ که یاد
یارئ هم مئ کنیم
باید آمیخته
به خاطرات و
هزار درد بئ
درمان آن
باشد!
به
هرحال آن روز
بهارئ ، که
باران شدیدئ
گرفته بود و
جائ خشکئ برایم
باقئ نگذاشته
بود، از آن
روزهایئ است
که یادم
نخواهد رفت و
چه شور، شوق و
انتظارئ که او
با من تماس بگیرد!
یادم
هست تمام لحظه
ها تا آن وقت
که از او خبرئ
شود، چشمم به
در اتاق کارم
بود و گوشم به
زنگ تلفن! به
هرصدائ تلفن،
مثل برق مئ پریدم
و جواب مئ
دادم. آنقدر این
کار را کرده
بودم و او
نبود، خسته
شده بودم.
چند
بار باخود
گفتم:
- هزار
لعنت بخودم که
چرا آدرسش رو
ازش نگرفتم.
دیگر
مایوس شده
بودم. سعئ
کردم
فکرم را به چیزهایئ
مشغول کنم که
از این همه
انتظار و چشم
به راهئ دور
شوم.
ص5
ادامه
دارد