آی وای می غاز بمرده....

گیل آوایی

 

لالایی مان،  سنفونی دریا بود وُ  آوازهای باران بر بام خانمان و رقص شبح وارش در گذر نور ِ فانوس و آسودگی خوابمان،  پارس کردن سگ ِ همیشه یار که  خطر را پیش از آنکه سر رسیده باشد، می دانست.

دور ترین خاطره ام به سالهای شاید 1336 یا 37 بر می گردد به زمانی که برای راه رفتن باید  دست مادر می گرفتم. تنها،  تصویری از آن در ذهنم مانده است که در حیاط خانه با انبوه درخت نارنج و سگ سیاه و زرد رنگی که همیشه با ما بود. نمای ماتی از کت ِ خاکستری رنگ،  در ذهن من است و صد البته شکل و فرم خاص آن سالها و سنی که داشتم.

کوچه ای شنی، خانمان را به خیابان، یا شاید بهتر باشد بگویم، جاده ای وصل می کرد که یک سوی آن را ردیف خانه های جدا شده با پرچین های ساخته شده از نی و چوب و گاه سیم خارداری وُ حتی برخی را مرز و دیواری نبود، تشکیل می داد و آن  سوی جاده یا بقولی خیابان،  باریکه راهی بود که به ماسه های دریا وصل می شد.  تپه ماهورهایی نیز پرده ی حائل میان ما و گستره بی مثال خزر بود. دریایی گشاده دست و بی دریغ،  که روزی رسان بسیارانی از جمله ما بود.

هیچ وعده ی غذایی مان بی ماهی نبود  و یادآوری و حتی دستور مادر که دست را پس از خوردن غذا با آب نگه داشته شده از شستن برنج که " فشکله آب" اش می گفتیم – می گوییم هنوز – بشوییم تا بوی ماهی بر دستانمان نماند.

حیاط خانمان، گذشته از نارنجزار انبوه، باغکی داشت که هنوز هم تصویر آن مملو از همه چیز بود که می خواستیم. از هر سبزی خوردنی و میوه و بر و باری!

دنیای کودکی دنیای کارتنی این سالهاست گویی. دنیا ی همه چیز ممکن که در آن مردان و زنان و بزرگترها بسان غولهایی می نمودند که نگریستن شان سربالا کردنی می طلبید که گویی برج سر به فلک کشیده ای را چنان می نگری که تعادل به هم ریزد! و در همین سالها کسی که دبیرستان بود و سالهای آخر را می گذراند، با سوادترین می نمود و دانشمندی که پاسخ همه پرسشهایمان را می دانست، مخصوصا که روزهای زمستانی ِ دلگیر که هیچکار نبود و بیرون دویدن و بازی کردن هم! و بی حوصلگی این روزها ماجرای دور هم نشستن بود و داستان بافی ها و پرسش و پاسخ ها میان ما و دانشمندان سالهای آخر دبیرستان!

حوضچه ای در حیاط خانه بود که چاهی با دیواره ی چوبی کنار آن خودنمایی همیشگی داشت و چوبکی که  یک سر آن بشکل عدد هفت بود که " کرده خاله " اش می گفتیم – می گوییم هنوز هم-  کنار همین حوضچه تظاهرات مرغ و خروس و اردک و غاز ماجرای هر ظرف شستنی بود و وحشت شان از کرده خاله اگر سویشان اخمانه می جنبید!

به گاه دانه چیدن و غذادادن همین مرغ و خروس و اردک و غاز، آواز دل نشین مادر در گوش من است که گویی لشکرش را فرا می خواند آنهم با آواز و ترانه و ناز. در میان این لشکر پر نقش و نگار، نورچشمی های مادر هم ماجرایی داشت که فراوان بود کتک خوردن خروس یا غاز پرخاشگری که نورچشمی مادر را به چنگ و نک زدنی یورش می برد.

دو ترانه یا شعر واره ای ورد زبان کوکانه ی ما بود که می خواندیم:

 

نه نا ، نه نا

انباره جیر مرغانه نا

دس نزنی بیشمارده نا

افتابه مرسی نه نا

تو چره بترسی نه نا

 

برگردان فارسی:

 

مادر بزرگ مادر بزرگ

در انباری تخم مرغ هست

دست نزنی که شمرده شده است

از آفتابه ی مسی مادربزرگ چرا ترسیده ای!

 

و شعر دیگری که برایم بسیار زیبا و دلنشین است بویژه از آن جهت که رابطه نزدیک و ملموس و حضور مردمی میرزا کوچک خان جنگلی را سندی دیگر است. و این شعر یا ترانه چنین بود:

 

نامه فادم انزلی

میرزا کوچی خانه ره

حاکم  لاجانه ره

آی وای می غاز بمرده

گردن دراز بمرده

 

برگردان فارسی:

 

نامه فرستاده ام انزلی

برای میرزا کوچک خان

حاکم لاهیجان

آی وای غازم مرده است

گردن درازم مرده است

 

این ترانه یا شعر را هنوز بیاد دارم اما تمامی آن  را هیچگاه ندانسته ام.  یعنی دنبال اش نبوده ام. نه اینکه بخواهم بی تفاوت برخورد کنم بلکه روزگار آن سالها و این سالها و بازی تا کنونی اش چنان بود و هست که مجال پرداختن به چنین جاذبه های زندگی مان نداد و اینک ِ غربت نیز به قدرت ِ خیال،  حیرت  کردن و یاد آوردن بسیار خاطراتی که شاید اعجاز انسان باشد و توان شگفت انگیر مغز که در بکارگیری اش شاید بسیار وا ماندیم که حافظه باختگانیم هنوز در پی تکرار فراوان ماجرایی که سرنوشت این چنینی را رقم زده و می زنیم! و گرفتاریم هنوز.

 

ناتمام

15 آگوست 2008

 

www.perslit.com