حکومت اسلامی راهی جز اصرار بر بدیلهای قهقرایی (طالبانیسم ) خود ندارد.

 

گیل آوایی

 

حکومت اسلامی بدلیل ناتوانی درپاسخگویی به نیازها و ضرورتهای جامعه انسانی در عصر حاضر و ناتوانی در انطباق با  آن، ناگزیر به داشتن الگویی از جامعه همخوان با تفکر و فرهنگ قهقرایی و خرافه ای خویش و اصرار و پافشاری بر آن است.

حاکمیتی که با باورها و جهالتها و مناسبتهای خاص قرنهای گذشته تاریخ،  بر جامعه ی امروزین ایران حکم می راند، برای بر سر کار ماندن و توجیه نمادها و نمونه های منطبق با آنچه که قرنها با آن زیسته و باور داشته و در تضاد با زمان و تحولات و گذرهای ناگزیر تکامل اجتماعی، همواره در یک دوگانگی بیمارگونه نسبت به هر تحولی به امروز رسیده است؛ نمی تواند هم چون زمان حاشیه ای بودن و زیستن،  دوام آورد و با پوپولیسم بیمارگونه، جایی در جامعه توده ای و عامه حفظ نماید. بودن در قدرت و حاکمیت، ضرورتهایی را برعهده آنان می گدارد که خواسته یا ناخواسته باید با آن روبرو شوند و برای روبرو شدن با آن، توان انطباق و پاسخگویی ندارند، از اینرو بر بدیلی اصرار می ورزند که حتی با ناانطباقی و ناکافی و ناقص بودن بی انکار آن؛ در بکاربستن و اعمال به زور آن،  همه نیروی خویش را بکار می گیرند.

حکومت اسلامی راهی جز طالبانیسم ندارد مگر سرنگون شود.

 برخورد با حکومت اسلامی نمی تواند بدون پرداختن به درونمایه ی فکری، فرهنگی و باورهای کاربدستان حاکمیت اسلامی، راه بجایی برد. شناخت از حکومت اسلامی باید علمی و تاریخ شناسانه با آگاهی های تئولوژیک بر بستری از ویژیگیهای خاص جامعه ایرانی باشد.

تفسیر کنشها و واکنشهای حکومت اسلامی با نگاه صرف از منظر سیاست و برداشتهای کلاسیک سیاسی از حاکمیت، نه تنها راهگشا نبوده بلکه اعتبار بخشیدن به تقابل و اصرار و پافشاری انسان وارگانیست که بر واحدهای فرهنگی و فکری و ارزشمندی معیارهای واپسگرایانه  خویش،  اصرار می ورزند و به چالش طلبیدن آن نیز به مثابه مباحثه و مجادله و مقاوله با تهی مغزانیست که برای به حساب آمدن سینه چاک می کنند.

برخورد با چنین حاکمیتی در وحله نخست، قراردادنشان در جای بایسته شان است، سپس به درمان عفونت فکری و فرهنگی/دینی ای که بر آن پای می فشارند.

کاربدستان حکومت اسلامی بسان بیماران روانی ای که خطر آفرین و تهدید برای جامعه انسانی اند، باید نخست از قدرت و جامعه دور برده شوند و پس از درمان، در وضعیتی قرارشان داد که بتوان طرف صحبت و مقاوله و مجادله شان نمود.

فاجعه ای که ایران امروز گرفتار است، با جامعه ای بشدت روان پریش و تا مغز استخوان فرورفته در تهدید و سرکوب و خفقان و خرافه،  مرحله به مرحله فاجعه بارتر شده و تغییر ساختاری و جایگزینی حاکمیت سیاسی ای در خور که از پس ِ فرآیندهای هولناک سی سال حاکمیت بیمارانی شرح داده شده، آن هم با جریانها و ترفندهای حاکمیت کنونی ( جناح بازیها و عناوینی از نوع اصلاح طلب، ملی مذهبی و....)، نه تنها امکان پذیر نیست بلکه فرو رفتن هرچه بیشتر  در باتلاق همین حاکمیت است و دست و پا زدن نسلها در فاجعه و نکبت و شوربختی حاصل از چنین حاکمیتی.

نیروی تقابل با حاکمیت اسلامی، از یک قاطعیت و زبان مناسب با چنین وضعیتی بر می آید. به عبارت دیگر یا باید در پیچ و تاب هزار انحراف حکومت اسلامی دست و پا زد و بازی گرفته شد و یا باید به قدرتی بدل شد که با یک زبان برتر با چنین حکومتی روبرو گردید.

هیچ کس و هیچ جامعه ای اگر آخوند را نشناخته باشد، هر ایرانی و جامعه ایرانی بخوبی می شناسد. آخوند فقط و فقط در مقابل زبان زور است که پس ِگردنی می خورد! در غیر این صورت، هر برخورد از نوع دیگر با زبان غیر زور، ایده ال کاربدستان اسلامی است.

حال اگر جامعه ایرانی به هردلیل نخواهد یا نتواند به زبان زور با چنین حاکمیت سیاهی برخورد کند ناگزیر از ماندن در گنداب قهقرا و خرافه و خفقان است و تن دادن به حوادث و ماجراجوییهای برون از خود که سرنوشت اش را رقم زند.

با آنچه که تاکنون دیده و از سر گذرانده ایم و نیز تاوان ِ ندانم کاریها و خام گریها و تجربه کردنهای فاجعه بار دادن، به نقطه ای رسیده ایم که از یک سو حکومت اسلامی با سمت و سوی ناگزیر ِ برآورد و تحمیل شرایط هم سان و هم خوان با تفکر و نوع حاکمیت اش است و از دیگر سو مردم گرفتار آمده در یک پارادوکس تکامل اجتماعی و فرهنگی و مدرنیسم، می باشد که در یک وضعیت ناکارآمد بدنبال سمت گیری در جهت بایسته شانند.

در چنین نقطه ای از عمر سی سال حاکمیت سیاه  و جنایتکارانه، حکومت اسلامی به یک دلیل ساده درعین حال فاجعه بار ناگزیر از پافشاری بر بدیل سیاسی و حکومتی خویش است . چرایی آن ناتوانی از انطباق با شرایط و ضرورتها و نمادهای جامعه انسانی عصر حاضر است. نمادهایی که با همه معیارها و تفکر و فرهنگ اسلامی حکومتگران و نظریه پردازان ولایت فقیه مغایر و ناهمگون است.

حکومت اسلامی تا زمانیکه با نیروی قابل حساب و متوازن با نیروی مدافع اش، روبرو نگردد، با پا فشاری بر بدیل قهقرایی و واپسگرایانه اش، از هیچ جنایتی روی گردان نخواهد بود. اگر دیروز به دلایل مختلف در مناسبات بین المللی نسبت به برخی از موضع گیریها و بازدارنده های جامعه انسانی، به نعل و به میخ عمل می کرد، بنا بر همان روند قهقهرایی و ناتوانی جای گرفتن در ساختار مناسب عصر حاضر، به نقطه غیر قابل بازگشت رسیده است که یا بر بدیل سیاسی اجتماعی خویش پا بفشارد یا سرنگون شود.

هر چه زمان بگذرد، فرهنگ قهقرایی و خرافه و جهالت در جامعه گرفتار آمده در پارادوکس یک پا در قهقرای مجاز و علنی ،  و یک پا در مدرنیسم مخفی با همه عوارض دوگانگیها و تابوها و خفقان و سرکوب، شدیدتر شده و برون آمدن از چنین آلودگی فرهنگی/تاریخی، بسیار دور از دسترس خواهد بود تازه اگر نیرویی بالنده و مسئول در بازسازی و بازآموزی جامعه بر سرکار آید.

روند کنونی با ساختاری این چنین، آنگاه کاری تر می نماید وقتی به نیروهای با پتانسیل دگرگون سازی می اندیشیم که در مسیری ناکارآمد و حتی محافظه کارانه و آلوده به بده بستانکاریهای سیاسی، از راهی عملگرایانه و کارساز دور مانده اند و فاصله ای بسیار فاجعه بار بین مردم و همین نیروها ایجاد شده است.

پرسش اساسی از همه ی مردم و نیروهای سیاسی ایرانی این است که برای مبارزه با حکومت اسلامی و تغییر ساختار غیرانسانی کنونی، تا چه حد آماده خطر کردن و به میدان آمدنند!؟

 

 

با مهر

گیل آوایی

23 سپتامبر2008

www.perslit.com