ارسال مطالب صفحه نخست پیوندکده همه چیز همه جا کتابخانه صدا و ویدئو سیاسی ادبیات بومی هنر داستان شعر ویژه زن

دو شعر


فریدون مشیری

مرداب

لب تشنه رسیدم تشنه بی تاب
زمن بی تاب تر جان و دل آب
مار گفت: از تلاطم ها میاسای
که بد دردی است جان دادن به مرداب
...
راز هر چه باداباد

من یقین دارم که برگ،
کاین چنین خود را رها کرده ست، در آغوش باد
فارغ است از یاد مرگ!
لاجرم، چندان که در تشویش ازین بیداد نیست
پای تا سر،
زندگی ست!

آدمی هم مثل برگ،
می تواند زیست بی تشویق مرگ،
گر ندارد همچو او، آغوش مهر باد را
می تواند یافت، لطف
« هرچه باداباد » را!

 

آرشیو: 1 > 2 > 3 > 4 > 5 > 6 > 7 > 8 > 9 > 10 > 11 > 12 > 13 >14 > 15 > بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر
درباره ما