دو شعر

فریدون مشیری
مرداب
لب تشنه رسیدم تشنه بی تاب
زمن بی تاب تر جان و دل آب
مار گفت: از تلاطم ها میاسای
که بد دردی است جان دادن به مرداب
...
راز هر چه باداباد
من یقین دارم که برگ،
کاین چنین خود را رها کرده ست، در آغوش باد
فارغ است از یاد مرگ!
لاجرم، چندان که در تشویش ازین بیداد نیست
پای تا سر،
زندگی ست!
آدمی هم مثل برگ،
می تواند زیست بی تشویق مرگ،
گر ندارد همچو او، آغوش مهر باد را
می تواند یافت، لطف
« هرچه باداباد » را!
|