بگیر و
ببند.....بزن و
بکش!!!
محترم
مومنی روحی
از خدائی
که نامش را به
صفت رحمانیتش
و رحیم بودنش
متصف می کنند
، بعید است که
در کتاب آسمانی
اش ، اگر به
واقع کتاب
مورد نظر
آسمانی باشد؟
بیش از رحمت و
عطوفت و وداد،
به قتل رساندن
و کشتن و تهدید
نمودن به" درک
و فنار" که
طبقات پائین
تر و سوزاننده
تر جهنم
هستند، بنماید.
از قرن نوزدهم
میلادی تحول
عظیمی در نحوه
برخورد با
کودکان و
نوجوانان
ابداع گردید.
جامعه شناسان
و روانشناسان
و همه
دانشمندان
علوم تربیتی
بر آن شدند که
به اولیاء و
مربیان نسل
جوان بیاموزند
که روش غلط
تهدید و تنبیه
به ویژه نوع بدنی آن
را طرد نموده
و به جای آن از
راه ابراز
محبت به
اندازه و مکفی
و تشویق برای
تربیت کودکان
و
نوجوانانشان
وام بگیرند.
تأکید بر به
اندازه اعمال
نمودن محبت ،
بر این اساس
است که هر چیزی
زیادی آن خوب
نیست ؛ حتی
محبت نمودن . زیرا
در جائی که باید
زندگی صحیح
داشتن را به
فرزندان و
اطرافیانمان
بیاموزیم ، به
خطا بدیشان
آوانس می دهیم
و راهشان را
به بیراهه می
کشانیم. در یکی
از ضرب
المثلهای زیبای
قند پارسی مان
چنین می آید: "
نجابت زیادی
کثافت( یا
نجاست ) می
آورد."
اگر فقط کمی
به شرایط کنونی
مملکت عزیزمان
که با ناسپاسی
هائی که ملت
در حق شاهنشاه
فقید محمد رضا
شاه پهلوی به
منصه ظهوری
تاریکتر و بد
فرجام تر و
بد خیم تر
از همه
سرطانهای
موجود در دنیا
نمود بیندیشیم
، به وضوح در
خواهیم یافت
که نجابت وملت
دوستی آن
بزرگوار چه به
روز ما آورد . یا
حریصانه به
ناشکری
پرداختن ملت
چه به روز
خودش،
پادشاهش و
کشور باستانی
اش آورد.
در ارتباط
با تغییر چشمگیر
نحوه تربیتی
در دنیا و
بالاخص در
اروپای قرن
نوزدهم میلادی
نگرش
روانشناسان
وجامعه
شناسان به سوئی
دیگر از رسم و
آئین پیشین در
زمینه مسائل
تربیتی گروید.
ایشان اساس را
بر تشویق
نهادند و تنبیه
را مخصوصا تنبیهات
بدنی را مطرود
نمودند. طبق
نظریه ایشان
تنبیه یک کودک
و یا نوجوان
در صورتی که
از فرمان و
تأدیب پدر و
مادرش تمرد
جسته باشد؛ دو
ساعت قهر کردن
و حرف نزدن با
او است. نه بیشتر،
بل که
کمتر هم باشد
نیکوتر است.
چون جامعه (
البته یک
جامعه متمدن
نه جامعه
منسوب به رژیم
فناتیک و
مرتجع جمهوری
اسلامی ) به این
زیرمجموعه های
اجتماع در
قالب انسانی
آنها به چشم
آدم می نگرد ؛
نه حیوان . که
در این برهه و
مقطع زمانی
تنبیه کردن حیوانات
هم جرم است و
جریمه دارد .
چه رسد به تنبیه
موجود زنده ای
که در پروسه
طبیعت جانداری
ناطق، فهیم و
اندیشمند
محسوب می
گردد.
وقتی در
ارتباط
با روابط
انسانی چنین
تمهیداتی
ضروری است و
بدون پای بندی
به آنها تار و
پود جامعه از
هم می گسلد،
در رابطه با فرامین
الهی و نگرش
خدائی او به
مخلوق خودش آیا
اعمال اینهمه
سخت گیریها و
تهدیدات چه
لزومی دارد؟ آیا
پروردگاری که
در ادیان دیگر
کمتر به منفی
بافی و
ترساندن و ایجاد
واهمه
پرداخته است،
اینگونه میان
مخلوقش فرق می
گذارد؟ آیا
امتی به ابراز
محبت نسبت به یکدیگر
ترغیب می
گردند و گروهی
دیگر فرمان
داده می شوند
که فقط
به انجام احکام
قصاص
بپردازند و
به بریدن دست
و پای انسانهای
همنوع
خودشان
و درآوردن
چشم آدمها بپردازند
و دو سوم از
قوانینشان
حول محور
گرفتن دیه
بچرخد؟ آیا چنین
خدای
نامهربانی لیاقت
پرستیده شدن
را دارد؟ آیا
وقت آن نرسیده
است که با
واقع بینی به
مسائل بنگریم
و خرافه پردازیهای
دشمنان خدا و
پیروان شیطان
را به دور
اندازیم و به
حقایق زندگی
توجه بکنیم؟
آنچه که خالق
با اصرار از
مخلوقش
خواسته است و
همچنان می
خواهد تحویل
نگرفتن شیطان
است و بس . اگر
آدمی بیندیشد چه منطق
غلطی چنین حکم
اشتباهی را
صادر می نماید
که : " اگر کسی
گناهکار باشد
، با گریستن
بر احوالات
امام حسین و
اسارت
خانواده اش و
شهادت خودش و
اطرافیانش در
واقعه سراسر سیاسی
عاشورا اشکی
بریزد ؛ همه
گناهانش
زدوده می
گردند! " و یا " در روز قیامت
دختر پیامبر
با لباسی که
به تعداد همه
افراد امت
پدرش ریشه
دارد ،
ظاهر خواهد
شد و همه گناه
کرده های
مسلمان می
توانند هر
کدام
به یک ریشه
از آن لباس بیاویزند
و با او به
بهشت برین
داخل بشوند!!!!
تصور بفرمائید
چه منظره
مسخره و خنده
آوری خواهد
بود این وضعیت
در روز بازپسین.
یک خانم مجلله
نوزده ساله
چگونه آنهمه
گنهکار از امت
پدر پیامبرش
را با خودش به
بهشت خواهد کشید؟
حال خوب است
که ما نمی دانیم
فاصله بهشت و
جایگاه
برگزاری
مراسم بر پاخیزی
دوباره
انسانها و
محاکمه آنها
در روز قیامت
چقدر است ؛ در غیر این
صورت وحشتمان
بیشتر هم میشد!!!!
در هر آیه ای
از کتاب آسمانی
قرآن که به
همت مثلثی تشکیل
یافته از
فرشته خیالی
آورنده وحی
جبرئیل که
همان روح
القدس است و
محمد و سلمان
پارسی اگر
مطلبی در
ارتباط با
بشارتی شادی
آفرین باشد، آیه
کوتاه و موجز
است. ولی
برعکس هر کجا
که موضوعی بیم
دهنده و تهدید
کننده باشد ،
آیه طولانی تر
و عذاب دهنده
تر است. نیازی
نیست به گفته
و نوشته من
بسنده بفرمائید.
خوشبختانه در
منزل همه مسلمین
به ویژه شیعیان
که بیشترین
حجم سکنه ایران
را تشکیل میدهند؛
قرآن حضور
دارد.( البته
برای استفاده
در موارد زیر
، نه برای
خواندن و فهمیدن
و به کار بستن
آن! ا- برای رد
شدن مسافر از
زیر آن وقتی می
خواهد خانه را
به قصد سفر
ترک بگوید. 2-
هنگام تحویل
سال شمسی و یزدگردی
بر سر سفره های
هفت سین که
اصلا هیچ سین
آن با قرآن
ارتباطی و سنخیتی
ندارد . 3- در
مراسم عزاداری
در مساجد و
خانه ها ( آنهم
فقط برای رو
خوانی از روی
متن و مضامین
عربی آن ، حال
اگر از متن و
نوشتار آن هیچ
نفهمیدند؛
اشکالی
ندارد؛ همین
که چشمانشان
به آیات بخورد
و زبان و
دهانشان به
ذکر آن تبرک بیابد
کفایت می کند! 4-
در مراسم عقد
کنان و بر سر
سفره عقد،
هنگام ایراد
خطبه عقد بر
روی زانوان
عروس خانم که
خرافه
بیشتر دامن
زده بشود و
عروس هنگام
شروع ایراد
خطبه توسط
عاقد ، قرآن
را بگشاید و
از شماره و
نام سوره ای
که می آید ؛ به
تخمین زدن وضعیت
خودش بپردازد.
حال اگر در این
میانه سوره
نهم قرآن <
سوره توبه =
برائت > بیاید
، آنوقت داماد
بیچاره باید
غزل خداحافظی
با عروس
دلخواهش را
بخواند و
مراسم عقد و
ازدواجش را
ترک بگوید و
به
سراغ فرد دیگری
برود.
از این
گونه مثالها
که ریشه در
خرافات دینی
مذهبی ما ایرانیان
دارند،
فراوان داریم
. ولی
آقایان روضه
خوانهای قدیمی و
سیاست پیشه
کنونی ، همچنین
خانم جلسه ایهائیکه
به راستی نقشی
مخرب در دادن
این پیامهای
خرافی به مردم
دارند و با
تمام توانشان
به خاطر جیفه
های دنیائی
شان تا حدی به
اشاعه و ترویج
این غلطها و
اشتباهات دینی از خود
ساخته شان می
پردازند که به
تدریج حتی امر
بر خودشان نیز
مشتبه می گردد
و همه این پدیده
های من درآوردی
را حقیقت محض
می انگارند.
من به هیچوجه
به قول معروف
توی کتم نمیرود
که خدائی را
که اینقدر
عاشقش هستم و
می دانم همه
مهربانی اش را
در حق ما
اعمال خواهد
نمود ؛ به این
سنگدلی باشد .
چرا؟ فقط به یک
دلیل اصلی و یک
برهان فرعی.
دلیل اصلی
که من می
توانم برای
تثبیت
استدلال
خودم ارائه
بدهم: 1- آیا غیر
از این است که
ما با خواسته
او به این دنیا
آمده ایم؟ آیا
او که نگارنده
سیستم حیاتی و
آفرینشی ما و
بقیه موجودات
است ، نمی
توانست ما را
به گونه ای بیافریند
که فقط به خوبیها
بگرویم و گرد
بدیها نگردیم؟
آیا نمی
توانست ما را
هم مانند خودش
فقط و فقط به
داشتن
گوهرصفات
ثبوتیه متصف
بکند و از
صفات سلبیه
دورمان بدارد
تا بتوانیم
بدون واهمه
ازجهنم و کشت
و کشتار و نوشیدن
آب جوشان و
خوردن چرک
وخون دیگر
جهنمیان و
بهره مند شدن
از میوه تلخ و
بسیار
بد مزه درخت
زقوم به زندگیمان
ادامه بدهیم؟
2- اگر حکمت
آفرینش انسان
تمرد از
دستورات نفس
اماره ( شیطانی
که در درون ما
و با ما زندگی
میکند) ؛ است.
اصلا چرا او
را آفرید؟
غرضش از خلق
موجودی که به
جان ما آدمها
بیفتد و وسوسه
مان بکند و
منحرفمان
بسازد چه بوده
است ؟ اگر این
تمهیدات برای
اصلاح شدن ما
بوده است ، آیا
خودش نمی
توانست بذر
وجود ما را در بخش
کشاورزی دستگاه
آفرینشش
اصلاح شده بیافریند؟
در سوره ای از
قرآن
می گوید :"
وما اوتیتم من
العلم الا قلیا"
یعنی مقدار کمی
از علم خودم
را به شما
داده ام .
چرا؟ آیا این
بدان معنی نیست
که قصد اصلاح
شدن نوع بشر
نبوده است ؟
در حالی که در بخشهای
دیگر خطاب به انسان می
گوید که
از روح خودش
در انسان هم
دمیده است .
تصور این که
هم روح کورش
کبیر و شاهان
خدمتگذار دیگر
ایرانی
دارنده بخشی
از روح کبریائی
پروردگار
باشند و هم خمینی
و خامنه ای و
احمدی نژاد و
همه
سردمداران این
حکومت منحوس و
دار و دسته های
منفورشان ،
خون آدمی به
جوش می آید و
از هرچه خدا و
خالق و آفریدگار
و رب و
پروردگار است
بیزار می شود.
باشد که
دوباره بر قله
های افتخار ملی
مان بایستیم و
عظمت
اهورامزدایمان
ننگ تروریست
قلمداد
شدنمان را از
پیکره هستی
مان بزداید.
به امید آنکه
هر چه سریعتر
ناظر بر تحقق یافتن
آرمانمان باشیم،
تا سیه روی
شود آنکه درو
خش باشد.
خزان 1386
هلند
محترم
مومنی روحی
خلقت یهودا و
شمرذوالجوشن
محترم مومنی
روحی
خزان 2007 هلند
Momeni19@wanadoo.nl
بارها به
این موضوع اند
یشید ه ام که
چرا خا لق
یکتا هم بد و
هم خوب را
آفریده است؟
چرا همیشه در
ادبیا ت
اساطیری ما و
بسیاری دیگر
از مما لک
کهنسا ل دنیا
نیز، قصه ها، اشعار،
و به طور کلی
بخش
قا بل
توجهی از
نوشته ها ی
منثور و منظوم
ما وشاید
دیگران در
بیشتر مواقع
حول محور " خیر
و شر" و " بد و
خوب " و " زشت و
زیبا " و به بیان
بهتر ضد و
نقیضها به نگا
رش درآمده اند
؟ پس از
اندیشه ها ی
مکرر، نتایج
فراوانی کسب
کردم که مطلب
زیر یکی از آنها
است.
از اینکه
پروردگار
یگانه در
نهایت
توانایی بی مثا
لش اقدام به
آفرینش هستی و
کل کا ینات
فرموده است
شکی نیست ؛ از
اینکه او به
همه چیزآگاه
است واز همه
چیز بی
نیازاست نیز
بی شبهه به
یقین رسیده
ایم؛ اینکه
بر همه اعما ل
وکردار
مخلوقاتش
بینا و دانا
است هم مورد
اذعان همگان
می با شد.
آنقدر بزرگ و
متعا لی است
که می شود
ساعتها در
مورد عظمت آن
واجب الوجود
مطلق العنان
مطلب نوشت،
بدون آنکه
بتوان نکته ای
منفی یافت، تا بدان
وسیله بر دامن
کبریائی اش
گردی نشاند. با
اینهمه همیشه
ما ممکن
الوجودها به
خاطر نادانی
هایمان به
دنبا ل کشف و
طرح سوآلاتی
هستیم تا به
وسیله آنها
خودمان را بلکه
داناتر
وآگاهتر جلوه بدهیم.
تا جا
یی که در میان
ما آدمها که
به اصطلاح
اشرف مخلوقات
او هم به
حساب می
آییم، هستند
افرادی که
نسبت به او عصیان
هم می ورزند؛
و آن ساحت پاک
و ستودنی را به
باد چراهای
بیشمار و گاهأ
بی اساس
خودشان
میگیرند.
گهگاه برخی
از ما از طرف
دیگران مورد
این پرسش قرار می
گیریم که: "
خدا که می
داند آدمهای
بد نظام
اجتماعات
بشری را با کردارهای
نابخردانه
شان دستخوش بی
نظمی و آشوب
می کنند، چرا
آنها را
آفریده است؟ چرا
خدا موجودات و
آدمهای ظا لم
را خلق کرده است؟
به گویش
صحیحتر ، از
آنجا که ظاهر
انسانی نمی
تواند دلیلی
بر آدم بودن
موجوداتی
باشد که وجه
تمایزشان با
دیگر موجودات
هستی به ویژه
جانداران سخن
گفتن آنها
است؛ طرح سـوآلات
فوق، { چرا او
آفریننده
پدیده های مصیبت
باری مثل سیل
، طوفان ،
زلزله وآدمهای
(بهتراست
بگوئیم
انسانهای) قسی
القلب و امثا
ل اینها نیز
هست؟} و
هزاران پرسش
معقول و غیر
معقول دیگر که
پاسخ دادن به
آنها به
هیچوجه
مستلزم طرح آن
سؤالات نزد
دیگران نیست!
با اندک
توجهی به آنچه
روزانه می
بینید یا می
خورید ویا به
نوعی با آنها
سروکار دارید خواهید
توانست جواب
بسیاری از
پرسشها یتا ن
را بدون مطرح
کردن نزد
دیگران
بیابید و
خودتان شخصآ پاسخهای
مربوطه را به
دست بیاورید.
روزی شخصی
سوآل کرد: "
چرا خالق این دنیا
وهرچه که درآن
است ، افرادی
شقی وقسی القلب
مثل آتیلا،
چنگیز،
تیمورلنگ،
هیتلروحتی شاهپورذوالاکتاف
خودمان را که
شانه های اسیران
جنگی را سوراخ
میکرد را به این دنیا
آورده است ؟
آورده که ظلم
کنند و به
دیگران آزار
برسانند؟
چرا درمجموعه
اجتماعات
بشری و حتی
حیوانی گروهی توسط
گروهی دیگر
زخمی، مفقود،
و یا حتی کشته
می شوند؟ به
چه دلیل تداوم بقا
باید با استفا
ده و خوردن
گوشت ودیگر
ارگانهای سایر
موجودات زنده
به انجام
برسد؟ آیا نمی
شود فقط از
گیاهان تغذیه
نمود؟ برای
بسیاری از
آدمیان!!!
خوردن گوشت
بسیار لذت بخش
است، برای
برخی خوردن
غذای بدون
گوشت نه تنها لذت
بخش نیست،
بلکه گاها
مصیبت بار نیز
جلوه می کند.
بعضی استدلال
می کنند که
خلقت حیوانات
فقط وفقط به
جهت تغذیه انسان
بوده است، نه
چیز دیگری؛
آنها یعنی
حیوانات
خودشان هم
گرفتار
جنگهای شکمی و
تنازع
بقایشان
هستند. آیا
نمی توان تصور
نمود که انسان
غیراز پرکردن
شکمش وتافتن
دم به دم تنور
آن از گوشت
جانداران
دیگر ( تنور شکم
دم به دم
تافتن – مصیبت
بود روز نایافتن
) می تواند از
خیلی چیزهای
دیگر نیز
متلذذ بشود.
آدمی می تواند
به زیبا خرامیدن
یک پرنده در
یک چمنزار
بنگرد
تا دیدن
اندام بریان
شده او در ظرف
غذایش و از آن غرق
لذت بشود، با
دیدن چریدن یک
گوسفندو بره
اش در لابلای
علفزار
شادمان باشد
بدون آنکه قصد
خوردن آن
موجودات
معصوم را
بکند. بردامنه
کوهها وتپه ها
ایستادن و
خرامیدن
آهوان را
نگریستن
بیشتر لذت بخش
است تا آنها
را در تیررس
گلوله های
تفنگهای شکاری
قراردادن،
مرغزار را از
حضور این موجودات
زیبا و بی
گناه خا لی می
کنند، چرا که
گوشت شکار لذت
بخش است !!!
از تناول
گوشتهای لذیذ
که بگذریم،
موضوعات دیگری
هم هستند که
شقاوت را
محکوم می
کنند. برای
بسیاری از ما
کشتن یک مورچه
کار سختی است
که معمولا از
انجام دادن آن
طفره می رویم؛
در مقابل ما
هستند افرادی
که نه تنها از
کشتن موری
ابائی ندارند
بلکه به کشتار
و از بین بردن
موجوداتی که
در چرخه هستی
بسیار اهمیت
وجودی دارند و
عدم حضور و
زنده بودنشان
در عا لم هستی
ایجاد کمی و
کاستی هم می
کند نیز می
پردازند.
مرگ رئیس
یک خانواده چه
مرد باشد و چه
زن، آن سلول کوچک
جامعه را
بیمار و نا به
سامان می کند.
از دنیا رفتن
یک مسؤل با
مسؤلیت ، پیکره
اداره و
سازمانی را که
او در آنجا مسؤلیت
داشته است را
دچار خدشه و
آشفتگی اوضاع
می نماید.
نبودن یک
استاد و معلم واقعی
، گسترده
آموزشگاه پر
دامنه هستی را
از تلاش در
مسیر دست
آوردهای نوین
علمی باز می
دارد. و مثا
لهای دیگر که
در حوصله این
مطلب نمی
گنجد. اما ....اگر
صیاد نباشد
چگونه
معصومیت آهو و
مرغابی مشهود
می گردد؟ اگر
انواع مرگ و
میر های مختلف
که گاهی طبیعی
است و به
بهانه
بیماریها
موجب از دنیا
رفتن فرد می
شود و زمانی
هم به صور
گوناگون
مانند ستیزه
جویی ، حوادث
غیرمترقبه
طبیعی ، سوانح
و پیشآمدهای غیرمنتظره،
خودکشی ها و
قتل و آدم
کشیها حیات آدمی
را به مخاطره
می اندازند.
اگر اینها
نبودند اهمیت
و ارزش زندگی
آشکار نمی گشت.
بنابراین
گاهی اوقات
سببها به وسیله
مسببها یشان
توجیه می شوند
و زمانی هم علت
و معلول هر دو
به تعریف و
توجیه یکدیگر
می پردازند.
ظریفی بیان
داشت:" اگر یهودا
نبود که به
مراد و
استادش" عیسی
بن مریم"
خیانت کند،
چگونه نام و
اعتبار
نخستین
مصلوب دنیا (
احتمالا
اولین مصلوب )
به چنان
عظمتی دست می
یافت که نه
تنها پیامبر، خلیفه
و نماینده خا
لقش در گیتی
باشد؛ بلکه پسر
او هم به شمار
بیاید، حتی از
آن هم بالاتر
، خود خدا هم
بشود !! پس خدا
بیامرزد یهودای
مامور به
خیانت و لو
دادن آن حضرت
را. که پس از
این واقعه
مذهبی تاریخی
، پیروانش را
به خیلی چیزها
رساند. گذشته از
آن، امّت عیسی
به نقل خودشان
تنها کسانی هستند
که به ملکوت
آسمانها که
جایگاه ملائک
است، راه
خواهند یافت!!
و نیز
بسنجید اهمیت
خلق شدن شمر
ذوالجوشن را
که چگونه
خلقتش پایه
مستحکمی برای به
وجود آمدن اینهمه
موضوعاتی شده
است
که تا آخراین
دنیا برای
آقایان، تدارکاتی دیده که به
وسیله
آنها میدان
فریبکاریهایشان
را وسیعتر
وجادّه
سوءاستفاده
شان از یک
حادثه ، در یک
مقطع زمانی
مربوط به
گذشته دور را
هموارترکنند.
وخویشتن را به
همه آلاف و
الوفهائی که
آرزومند
داشتن آنها
هستند
برسانند!!
به پندار
من اکنون تا
حدودی درک علت
آفرینش تناقضاتی
مانند خوب و
بد، خیروشر،
زشت و زیبا،
سره و ناسره ،
یهودا و عیسی،
شمرذالجوشن و
شهدای
عاشورا!!(اگر
بتوان ایشان
را شهید نامید.
به زعم خالق
شهید کسی است
که زنده باشد
و برامورات
دنیا اشراف و
آگاهی داشته
باشد. و همه
کسانی که تا
کنوی به داشتن
لقب شهید
مفتخر گشته
اند مردگانی هستند
که در گورها
خفته اند . به
بیان پروردگار:
" آنانی که در
گورها خفته
اند ،
صدای شما را
نمی شنوند، پس
حاجاتتان را
از موجودی طلب
کنید که از رگ
گردن به شما
نزدیک تر است. )
آنگاه این
مجسمه های
بلاهت رگ
گردنشان را
رها می کنند و
از کسانی که
خود مخلوق به شمار ی
روند خواستار
تحقق یافتن
آرزوهایشان می
شوند.
بسیاری
دیگر از این
قبیل تمثیلات
نیز هستند که
اینک به وجهی
نو برایمان
وضوح بیشتری
یافتند ؛ اگر
چه بدون شک ،
هرگز هدف خالق
از خلقت آنها ،
چنین نیوده
است و این
انسان است که
آدم شدن و آدم
ماندن را ترک
نموده و با
خبائث هایش
حتی به کار
خلقت هم خدشه
وارد نموده
است . ظاهرا
باید در این
قسمت به خاطر
کفری که نوشتم
وبه ساحت انسان
( نه آدم) اهانت
کردم ؛ یک "
استغفرالله "
غلیظ هم بنویسم
، خدایمان از
خرافه هائی که
بدان
گرفتارمان
نموده اند،
برهاندمان،
انشاءالله.
محترم
مومنی روحی
خزان
2007 هلند
Momeni19@wanadoo.nl
این یا آن؟
محترم مومنی روحی
خزان 1386
هلند
درب
اتاق را
نواختند،
اتاق که البته
نه ،بخش انتهایی
کریدر پهن
طبقه چهارم
دانشگاه را به
صورتی که بشود
از آن به
عنوان یک اتاق
کار استفاده
نمود، به من
تحویل داده
بودند. یک تابلوی
کوچک بر روی
درب اتاق نصب
کردند؛ " اتاق
مشاوره
خواهران
دانشجو".وقتی
گفتم بفرمایید،
درب اتاق به
آرامی باز شد. دختری
چاق و کوتاه
قد با پوشش
چادر به درون
اتاق خزید.
سلامش گفتم و
سئوآل کردم که
چه کاری می
توانم برایش
انجام بدهم؟ تشویش و
اضطراب از
چشمهای
نگرانش به
وضوح مشهود
بود. از او
خواستم که
بنشیند، کمی
آب برایش
ریختم و به
دستش دادم. با
تشکر آن را
گرفت. تا ته
لیوان را
نوشید. به
اوگفتم : - من
تعجیلی
ندارم،
ضرورتی ندارد
با شتاب مطلبت
را بگویی؛
بگذار کمی
آرام بگیری.زیر
لب وآهسته
گفت: " چشم".
مشغول مطالعه
گزارش یک
سمینار
روانشناسی
بودم، خودم را
با آن سرگرم
کردم؛ چند
دقیقه بعد
پرسیدم: خوب،
ماجرا را
تعریف میکنی؟
با وحشت به
سقف و درب و
دیوار اتاق
نگاهی انداخت ،
بعد منّ ومن
کنان گفت: " یک
موضوعی برایم
اتفاق افتاده
است که جرأت
نمی کنم آن را
برای دیگران
تعریف بکنم ، تا
پشت دفتر "
فرهنگ اسلامی
" هم رفتم ،
اما ترسیدم کسی
حرفهایم را
باور نکند!
یکی از بچه ها
گفته بود برای
مشاوره پهلوی
شما آمده بود
وشما کمکش
کرده بودید و
موضوعش را هم به
کسی نگفتید.
من هم ترجیح
دادم که حرفم
را به شما
بگویم." به
میان صحبتش
رفتم و گفتم:-
فراموش نکن،
مشاور حق و
اجازه ندارد
که اسرار
مراجعینش را
افشا بکند؛
مگر آنکه خود
ابواب رجوع
بخواهد.
لبخندی زد و
مانند آنکه
اطمینانش جلب
شده باشد، گفت
: " همه بچه ها
از شما تعریف
می کنند، ما
خیلی زیاد
مشکل داریم که
به تنهایی از
عهده آنها بر
نمی آییم." با
تبسمی لبخندش
را پاسخ دادم
و گفتم: من هم
برای همین
اینجا هستم که
به شماها کمک
بکنم، در ضمن
از قول من از
بقیه هم تشکر
بکن. حالا
موضوع از چه
قرار است؟ سرش
را پایین
انداخت و با
تمجمج گفت: "
شما از
پایینیها
آقای "ح" را می
شناسید؟"
گفتم : منظورت
از پایینیها
چه کسانی هستند؟ جواب
داد:"
نگهبانهای
ورودی
برادرها را می
گویم." گفتم
دقیقا نه ولی
اوچه ربطی به
موضوع تو
دارد؟ در
پاسخم گفت:"
همه اش به او
مربوط میشود.
از ترم پیش تا
به حال خودش
را در مسیر من
قرار می دهد و
من را تهدید
میکند." تورا تهدید
میکند، مگر
توچه کرده ای
، یا میکنی؟ "
می خواهد با
من دوست بشود،
اما من نمی خواهم؛
هم از او بدم
می آید و هم
اگر پدرم بفهمد
مرا میکشد." با
پوزخندی گفتم:
شاید می خواهد
با تو ازدواج
بکند ولی
جلوتر مشغول امتحان
کردن
تو است .
جواب داد : " نه
، اینطوری
نیست . او به
خیلی از
دانشجوهای
دیگر هم این پیشنهاد
را داده است ،
خیلی از بچه
ها را تهدید
هم میکند که
اگر در مورد
خواسته او به
دیگران چیزی
گفته بشود
آنها را خواهد
کشت."
متوجه شدم
که جناب آقای
"ح" که از
منسوبین یا
همشهریهای
ریاست محترم
دانشکده هم
بود، نه تنها
ازدختری که به
نزد من آمده
بود و اتفاقا چهره
نازیبا و صورت
و اندامی نا
موزون با
هیبتی مردانه
و بدقواره هم
داشت درخواست
ایجاد روابط
نامشروع را
نموده بود،
بلکه از
دیگران نیز.
دخترک را راهی
نمودم و قرار
گذاشتیم که
مرتب با من در
ارتباط باشد. وقتی
به تحقیق غیر
رسمی در این
باب پرداختم ،
نه تنها آقای
"ح" بلکه چند
تن از اساتید
که همه شان
متأهل هم
بودند و حتی
کارگزاران
قسمتهای
مختلف اداری ،
آموزشی، و پژوهشی
دانشگاه نیز
از موقعیتهای
خودشان کمال
سوء
استفاده را
نموده اند.
سخن اینجاست:
این یا آن؟
دانشجوی دختر
بینوا محکوم
به انتخاب یکی
از دو پیشنهاد
برادران مسلمان
که از اسلام
فقط ریش
گذاشتنش را
آموخته اند می
باشد، یا باید
تنش را به خفت همخوابگی
با این
مزدوران کثیف بدهد؛ و
یا به رسوایی
نزد هم کلاسی،
استاد،
کارمندان و از
همه بدتر
اولیای
مستمندش که با
هزاران
بدبختی هزینه
دانشگاه او را
تأمین می کنند
. خفت اولی که
مشخص شد. دومی
را این
سودجویان از
خودشان می
سازند و یا از
نقاط ضعف
کوچکی که هر
کسی ممکن است
داشته باشد و
این دختران
نیز، بهره
برداری می
کنند. اگر
شمشیرت را از
رو ببندی و با
این مدعیان
دیانت که بویی
از آن نبرده
اند به مقابله
برخیزی، یا
جایت در یکی
از سلولهای قزل
حصار و رجایی
شهر است . و یا
باید خودت را
به این
نامردان
تقدیم بکنی و
بعد برای حفظ
آبرویت خودت
را در اختیار
آدم فروشان
قرن بیستم که
دختران و زنان
ایرانی را به
امارات و
پاکستان
قاچاق می کنند
بسپاری . ترک دیار
نموده و به
تنفس در هوای غربت
و دوری از
عزیزانت خودت
را راضی کنی؛
همین و بس . این
یا آن؟
محترم مومنی روحی
خزان 1386
هلند